Iranian Cultural Association in the Netherlands

info@iraniancultural.com

نویسنده سام ویشکا


لینک زیر پاره 1 تا 17 رمان
http://wishka.123website.nl/354804342

رمان عشق و رویا های نسل من( پاره 18

لباس هایم را پوشیدم و رفتم تا با مهناز صبحانه بخورم. روی تخت داخل حیاط یک سفره مفصل صبحانه با انواع مواد لازم برای صبحانه، شامل : کره، مربا، تخم مرغ، عسل و نون تازه سنگک چیده شده بود. ربابه خانم گفت بچه ها من می روم تا سر کوچه الان بر می گردم، بچه را خواباندم ناصر هم خوابیده است. مهناز گفت باشه مادر. مهناز شروع کرد به صحبت کردن، متوجه شدم که مهناز خوردن صبحانه را بهانه کرده بود تا با من حرف بزند. گفت خسرو تو گرایش سیاسی به سازمان خاصی داری؟ گفتم چی شده مهناز؟ این سوال تو می تواند دو دلیل داشته باشد یکی اینکه داری تفتیش عقاید می کنی یا این که میخواهی نیرو برای سازمانی جمع کنی. قبل از اینکه مهناز جواب بدهد، گفتم حال بگو آیا سازمان خاصی برای من در نظر داری؟ بعد هردوی ما با صدای بلند زدیم زیر خنده. بعد من گفتم یواش تر حواس ما نیست ، ناصر و بچه خوابیدند. مهناز گفت، نه همینطور سوال کردم. هیچ وقت نشنیدم که از سازمان خاصی صحبت کنی. گفتم آره درست متوجه شدی. با توجه به اینکه من به کار جمعی و سازماندهی اعتقاد دارم، اما تصمیم دارم کاملا آگاهانه با یکی از تشکیلاتهای موجود همکاری کنم. مهناز پرسید آیا دلیلی داره که این همه احتیاط می کنی؟ گفتم آره، وقتی به کسانی که من می شناسم نگاه می کنم، چگونه از اندیویدو یا فردیت شان فاصله میگیرند و هویت تشکیلاتی جایگزی هویت فردیشان میشود، باید محتاط باشم. اگر آن سازمانی را که انتخاب می کنی از یک هویت و دموکراتیک و مبتنی بر افراد بر خوردار نباشد. امکان اینکه تبدیل به یک ابزار و یا فقط یک مهره تشکیلاتی بشوی زیاد است ، حتما توسط چند نفر و یا حتی یک نفر بعنوان رهبر مورد استفاده یا سو استفاده قرار خواهی گرفت. در همان لحظه به ساعت نگاه کردم، ساعت دقیقه مانده بود به ۹ صبح ، گفتم مهناز دیرم شد، من باید ساعت ۹ به نسرین زنگ بزنم تا نسرین با ماشین بیاد دنبالم. بقیه حرفها را بگذار وقتی که فردا شام بیرون رفتیم صحبت میکنیم. رستوران و ساعتش ر( خودت مشخص کن و یادداشت را بگذار روی میز کارم. من با نسرین هماهنگ میکنم . مهناز گفت بسیار خوب خیلی خوشحال هستم خسرو که دعوت منو پذیرفتی. من حتما برای تو و نسرین مهم هستم. مهناز گفت خسرو تو خیلی خوبی، ای کاش برادرم بودی و بغلت می کردم. گفتم همین که گفتی من احساسش کردم. البته که من برادرت هستم ، ما دوستان خوبی برای همدیگر هستیم. گفتم، مهناز من باید برم سرکوچه از تلفن همگانی به نسرین زنگ بزنم، ببخش که در جمع کردن وسایل نمی توانم کمکت کنم. با عجله از مهناز خدا حافظی کردم. بسرعت بطرف تلفن عمومی سر کوچه رفتم. با اولین زنگ تلفن، نسرین گوشی را بر داشت، گفت صبح بخیر خسرو، من گفتم صبح تو هم بخیر ،توازکجامتوجه شدی که من زنگ زدم،نسرین گفت،ماباهم ساعت۹قرارداشتیم والان هم ساعت۹صبح است،به وقت شناسی تو شک ندارم. نسرین ادامه داد، گفت چه ساعتی بیام دنبالت؟ گفتم هنوز ماشین مادرت را می تونی قرض بگیری؟ نسرین گفت، مامانم گفت تا پایان مرخصی خسرو اجازه دارم ماشین را داشته باشم. من گفتم چقدر خوب، حسابی میتونیم ، به جا های مختلف بریم. نسرین سوال کرد خوب خوابیدی ؟ گفتم آره خیلی خوب خوابیدم. بعدا همه چیز را برات تعریف می کنم. تا یک ساعت دیگر می آیم دنبالت، با هم خدا حافظی کردیم. وقتی که بر می گشتم خانه متوجه شدم که مهناز با دستان پر از کتاب و کفش از خانه خارج شده است، مثل اینکه داشت می رفت سر بساط، اما بارش خیلی زیاد بود به سختی می توانست تا سر کوچه حمل کند، مهناز کاملا یک تیپ خاصی لباس پوشیده بود. یک شلوار جین با یک پیراهن قرمز زنانه کوتاه تا کمر شلوارش پایین آمده بود، شبیه پیراهن مردانه با یک کفش ساقدارجیر، جذابیت خاصی به مهناز داده بود، قد مهناز اندازه معمول قد زنان ایرانی بود، از آنجایی که لاغر و خوش اندام بود او را قد بلند نشان می داد. مهناز دیگه چادر و روسری را کنار گذاشته بود. دیگر مجبور نبود زیبایی های فیزیکی خود را از چشمان حریص بعضی از مردان مخفی کند، یکی از صحبت های کلید اش همیشه علیه سخنرانی خمینی در مورد حجاب اجباری بود. از دور مهناز را صدا زدم و گفتم مهناز بارت را بگذار زمین بیام کمکت کنم، مهناز گفت باشه خسرو راست می گویی ، خیلی سنگین است. به مهناز نزدیک شدم گفتم، خوب منتظر می ماندی که من بیام کمکت کنم. بعد گفتم وسایل را بگذار اینجا، نسرین تا یک ساعت دیگر میاد دنبالم. ما همهوسایل را یک جا برات میاوریم. مهناز گفت پس یک لطف دیگری هم بکنید قسمتی از کتابها و کفشها داخل است، بسته بند ی و آماده کردیم آنها را هم با خودتان بیاورید. گفتم حتمن، با کمک مهناز بار ها را به داخل خانه بردیم تا با ماشین نسرین حملش کنیم. مهناز از من تشکر کرد و با عجله رفت سر کار. من هم رفتم داخل اتاقم تا آماده بشوم که نسرین بیاد، یک آن فکر کردم آیا در یک زمان ۴۵ دقیقه میشود بروم حمام عمومی و بر گردم. تصمیم گرفتم سریع ساک حمام را برداشتم بطرف کوچه راه افتادم تا هر چه سریع تر دوش بگیرم، تا آمدن نسرین ۴۵ دقیقه وقت داشتم. تا حمام هم رفت و برگشت ۱۵ دقیقه طول می کشید بنا بر این من ۳۰ دقیقه وقت داشتم دوش بگیرم و برگردم خانه. در راه رفتن حمام پیش خودم می گفتم امید وارم آشنایی نبینم، که شروع کنه به حرف زدن، خوشبختانه آشنا نزدیک ندیدم. وقتی که از حمام برگشتم هنوز ۵ دقیقه تا ساعت قرارم با نسرین وقت داشتم. تا در کوچه را بستم و بروم داخل اتاقم دیدیم که زنگ در
را زدند. ربابه خانم گفت ، خسرو جان من باز می کنم می دونم که عجله داری، نسرین الان میاد دنبالت. پیش خودم گفتم ربابه خانم از کجا می داند که من عجله دارم. بعدا متوجه شدم که ربابه خانم بیشتر حرفهایی که بین من و مهناز رد و بدل شد شنیده است. من گفتم مرسی ربابه خانم، من رفتم داخل اتاق تا لباس مهمانی بپوشم. صدای بفرما دخترم، چه خوشگل شدی. عزیزم مثل فرشته ها شده ربابه خانم، کنجکاو شدم برگشتم تا ببینم این فرشته کی است. وقتی که بطرف حیاط بر گشتم دیدیدم که نسرین با ربابه خانم دو تایی ایستادند دارند منو تماشا می کنند، اما نسرین با حالت با مزه ایی زد زیر خنده و ربا به خانم برگشت بطرف دیوار و گفت خسرو پسرم برو لباست را ببوش. متوجه شدم که من با شورت و بدون پیراهن آمدم بیرون. هنوز شلوار و پیراهنم را عوض نکرده بودم. با خجالت تمام گفتم ببخشید، شرمنده، نسرین یک روند می خندید ، ربابه خانم هم زد زیر خنده، صدای بلند خنده آنها تا داخل اتاق می آمد. ربابه خانم گفت آدم عاشق که حواس براش نمی ماند،خسروماهم حسابی عاشق شده.اماعاشق شدن هم عاقلانه است. نسرین با خنده پرسید چرا عاقلانه، ربابه خانم گفت برای اینکه عاشق دختر مهربانی مثل تو شد دخترم. زود خودم را آماده کردم تا با نسرین به طرف خانه پدر مادرم برویم و نسرین را با خانواده ام آشنا کنم. قبلا به مادرم خبر داده بودم که با دوست دخترم برای دیدنشان میروم. خواهرام و مادرم خیلی خوشحال شده بودند، اما پدرم مخالف بود، می گفت دختر مردم را عقد نکرده نباید بیاورد خانه. مثل اینکه مادرم متقاعدش کرده بود که بپذیرد با نسرین آشنا بشود. وقتی که سوار ماشین شدیم نسرین گفت، خسرو میشود که تو رانندگی کنی؟ گفتم حتمن، سوال کردم خسته هستی؟ نسرین گفت نه هیجان دارم، چونکه در فکر آشنایی با خانواده ات هستم، خیلی برام مهم است، با آشناییهای دیگر خیلی فرق دارد. من گفتم درک می کنم این احساس را منم داشتم شبی که قرار بود با خانواده ات آشنا بشوم. نسرین در فکر عمیقی فرو رفت، مثل همیشه خیلی کنجکاو بودم بدانم به چه فکر می کند؟ اما با روشن کردن موزیک با صدای فریدون فروغی، خودم را با ترانه نیاز سر گرم کردم. از نسرین سوال کردم که صدای موزیک اشکالی نداره، نسرین گفت نه دیونه، کارخیلی خوبی کردی عزیزم. اولین بار بود که نسرین با لحن بسیار شیرین به من گفت دیونه، متوجه شدم نسرین می خواهد عذرخواهی کند. فورا گفتم دیونه تو این آهنگ را دوست داری؟ دو تایی زدیم زیر خنده حسابی با هم خندیدیم. نسرین گفت که خسرو خیلی دلم میخواهد قبل از رسیدن به خانه شما، بغلت کنم و همدیگر را ببوسیم و همچنین دسته گل بگیرم. گفتم یادت باشه که تو هم مثل من دیونه هستی، چونکه منم هم خیلی دلم میخواهد در آغوشت بگیرم. گفت پس روح دیوانه ها شاد، در یک آن یادم آمد که وسایل مهناز را قرار بود که با ماشین ببریم. گفتم وای ما می بایست وسایل مهناز را ببریم تحویل بدهیم. نسرین گفت ترسیدم خسرو فکر کردم اتفاقی افتاده. من گفتم پوزش، نسرین گفت اشکالی نداره برگردیم وسایل را به مهناز برسانیم. بر گشتیم خانه تا وسایل بر داریم. دیدیم که ربابه خانم سر در خانه ایستاده است و منتظر بر گشتن ما بود. وقتیکه ما را را دید که بر گشتیم خوشحال شد. ربابه خانم گفت بچه ها وسایل مهناز یاد تان رفته بود که ببرید. من گفتم آره ما برای همین بر گشتیم.
وسایل را گذاشیم داخل ماشین و رفتیم بطرف دکه مهناز، وفتیکه به بساط مهناز رسیدیم، دیدیم که حسابی سر مهناز و حمید شلوغ است. دختران و پسران مشغول گفتگو سیاسی و فرهنگی بودند. مهناز هم با چند تا مشتری صحبت می کرد و حمید هم داشت با چند نفر در مورد سوسیالیسم و سرمایه داری و مذهب صحبت می کرد. مهناز ما را دید و از دور کفت مرسی، از مشتری ها عذر خواهی کرد آمد نسرین را بوسید و گفت ببخشید بچه ها من باید به مشتری ها برسم. لطفن وسایل را خالی کنید. من خودم جا بجا می کنم.
حسابی سر همه شلوغ بود. منم دلم برای گفتگو های خیابانی تنگ شده بود، دلم میخواست در گفتگو حمید و چند نفر دیگ شرکت کنم. ما خیلی کتاب می خواندیم. تا زه فضا سیاسی باز شده بود، می توانستیم آزا دانه و بدون ترس حرف بزنیم. ذهن ما انباشته شده بود از حرف ها و ناگفته ها که سالها حسرتش را می کشیدیم. با حمید احوال پرسی کردیم و سوار ماشین شدیم تا به خانه مادرم این ها برویم.
تقریبا ۱۵ دقیقه به خانه پدر و مادرم فاصله داشتیم، نزدیگیهای خانه یک گل فروشی بود. گل فروش هم یکی از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی من بود. گفتم نسرین با یک تیر دو نشان می زنیم ، وقتیکه پیاده شدیم هم گل می خریم و هم همدیگر را می بوسیم. گفت چطور میان مردم. گفتم آره اشکالی که نداره، اما میان مردم آشنا. گل فروش دوست صمیمی من است. نسرین ذوق کرد و گفت آخ جون میان گلها بوسیدن چه لذتی داره. نسرین در کیف دستی اش باز کرد، لوازم آرایش و یک آیینه کوچک برداشت قدری خودش را آرایش کرد و گفت خسرو چطورم ، گفتم عالیه بسیار زیبا، بعد جزوه ایی را از کیف اش در آورد با سر دادن آهنگ دددرا درام، گفت، تمامش کردم، حالا تو باید آن را بخوانی و نظر بدهی، خسرو به قولی که دادی زمانش فرا رسیده است. من به شوخی گفتم قول اول آشنایی بود، نسرین خندید و گفت منظورت این است که تایپ اش می کنی و هم میدهی برام چاپ کنند. گفتم آره خوب متوجه شدی دیونه. بعد دستش را گرفتم، یک دست فرمان ماشین و یک دست در دست چپ نسرین، گفتم نسرین دوست دارم دیونه تو خیلی خوب احساس منو به واژه ها تبدیل میکنی. منظورم این است که واقعی اش می کنی. من واقعا همین احساس را داشتم. خیلی کنجکاو هستم که این جزوه تو را بخوانم، فکر می کنم که امشب خوابم نمی بره اگر نتوانم این جزوه را بخوانم. رابطه فرد با اجتماع، خیلی باید جالب باشه. گفتم نسرین رسیدیم، این گل فروشی است. اسم دوستم بهمن است. بعد از اینکه دیپلم گرفت پدرش این مغازه را براش باز کرد. پسر خوب و روشنفکری است. وقتی که ماشین را جلو مغازه گل فروشی پارک کردیم، بهمن بیرون ایستاده بود داشت با یکی از مشتری ها خدا حافظی می کرد، یک نگاهی به ماشین ما کرد مثل اینکه متوجه ما نشد. رفت داخل مغازه. به نسرین گفتم شخصی که وارد کل فروشی شد بهمن است. برویم داخل غافلگیرش کنیم. به نسرین گفتم بعنوان یک مشتری برو داخل مغازه بعد یک گل انتخاب کن و بعد سوال کن میشود که پولش را از خسرو بگیری؟ اولش نسرین تردید داشت که این کار را انجام بدهد، کمی مکث کرد و بعد گفت جالبه، هیجان داره، این کار را انجام می دهم. من از داخل ماشین می توانستم آنها را ببینم. نسرین که حسابی تیپ زده بود با یک دامن سیاه تنگ تا بالای زانو و یک کفش پاشنه بلند و یک پیراهن صورتی زنانه کوتاه، و موهای مشکی تا روی کمر،نظر هر کسی را به خودش جلب می کرد. وقتی که نسرین وارد گل فرشی شد، بهمن داشت با تلفن صحبت می کرد. نسرین رفت بطرف گل ها تا یک دسته گلی را انتخاب کند. بهمن وقتی که متوجه ورود نسرین به
داخل مغازه شد،
بعد از چند ثانیه گوشی تلفن را گذاشت، رفت سراغ نسرین، من می توانستم از حالت های فیزیکی شان متوجه بشوم که دارند ادای احترام می کنند، نسرین سریع یک گل انتخاب کرد، بعد بهمن دسته گل را برداشت تا تزیین اش کند، نسرین یک چیزی گفت که بهمن خشکش زد، مثل اینکه نسرین گفته بود پولش را با خسرو حساب می کند.
از حرکات بهمن میشد متوجه شد که در تردید و تعجب بود. بعد رد و بدل شدن چند جمله، نسرین به بیرون بطرف ماشین اشاره کرد و مرا نشان بهمن داد. بهمن سریع از گل فروشی بطرف ماشین آمد گفت خسرو خدا لعنت ات کنه نزدیک بود که به نسرین بگویم که خانم اگر پول ندارید میتوانید گل را مجانی ببرید، اما ای کاش صادقانه می گفتید که پول ندارید.، فکر کردم قصد سو استفاده کردن داره. اما پسر چه خوش سلیقه هستی دوست دخترات است؟ گفتم آره. بعد از ماشین پیاده شدم حسابی همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. دوتایی رفتیم داخل مغازه . نسرین با بهمن دست داد و گفت آقا بهمن این سناریو را خسرو نوشته و من اجراش کردم، هر تصفیه حسابی اگر دارید با خسرو تصفیه بکنید. بهمن گفت اختیار دارید من و خسرو خیلی تصفیه حسابها با هم داریم من الان یکماه است که سراغش را میگیرم نمی توانم پیداش کنم، شماره تلفن هم که نداره، خودش هم که به من زنگ نمی زنه، همان زمان یک مشتری وارد مغازه شد تا دسته گلی انتخاب کند. گفتم بهمن این گل را برای نسرین تزیین کن که میخواهیم برای مادرم ببریم، اولین بار است که مامان نسرین را می بیند. بهمن گفت نسرین خانم مادر خسرو ماه است خیلی مهربان است. خوش به حال شما من اگر وقت داشتم با شما می آمدم ، خسرو خیلی وقت است که مادرت را ندیدم دلم برایشان تنگ شده است. سلام من را به ایشان برسانید. نسرین گفت حتما با این پیغام جای خودم را بیشتر در قلب مادر خسرو باز میکنم. بهمن گفت مطمئن باشید کسی را که خسرو انتخاب کند در قلب مادرش جای عمیق دارد. همین موقع مشتری بهمن را صدا کرد تا سفارش. گل بدهد، من به بهمن گفتم که ما باید برویم،پول گل چقدر میشود؟ بهمن گفت این کادوی من به نسرین خانم است، برای آشنایی ما. نسرین گفت آخه من این گل را برای مادر خسرو می برم. بهمن گفت پس من با شما شریک میشوم. نصفش سهم شما و نصفش هم کادوی من به شما در کل همش تقدیم به مادر خسرو که خیل دوستشان دارم . ما خدا حافظی کردیم، موقع خدا حافظی نسرین گفت می تونم بهمن شما را صدا کنم؟ بهمن گفت البته، نسرین گفت شما هم منو نسرین صدا کنید. در رفتن به خانه مادرم باید از قسمت شلوغ شهر رانندگی می کردیم. به نسرین گفتم به خیابان نگاه کن، دوران سر در گمی فرهنگی به همین می گویند. خیلی از عابرین انگار یونیفورم پوشیدند. با این تفاوت که یونیفورم اینها سیاسی است. از دور می توانی متوجه بشوی ، چه کسی طرفدار خمینی، مجاهد، کمونیست و یا حزب و گروه دیگر است. این جامعه ما نیاز به یک دموکراسی و آزادی سیاسی دراز مدت دارد تا به هویت واقعی فرهنگی و اجتماعی خودشان برسند. از پوشیدن یونیفورم های گوناگون سیاسی بیرون بیایند. منظورم این است که واقعا خودشان باشند. با توجه به اینکه طرفدار هر حزب و گروهی که بخواهند باشند. واضح تر بگویم، روابط اجتماعی، انسانی، فرهنگی و احساسی شان مبتنی به گرایشات سیاسی ، مذهبی و ایدیولژی شان نباشد.
وقتی که به خانه مادرم اینها رسیده بودیم تقریبا ساعت ۱۱:۳۰ بود. من هنوز کلید خانه مادرم اینها را داشتم. ماشین را جلو در خانه پارک کردم و بعد در را باز کردم وارد حیاط خانه شدیم کسی در حیاط نبود. مادرم خیلی خوش سلیقه و عاشق گل و گیاه بود، حیاط خانه را با انواع اقسام گل و سبزیجات و میوه جات پر کرده بود یک حیاط تقریبا ۱۵۰ متری به اندازه یک حیاط هزار متری بنظر می آمد. همه چیزهای سبز و رنگارنگ در داخل حیاط ما موج می زد. نسرین مات شده بود به حیاط به گل ها دست می کشید و می بویید، اگرچه خودشان هم یک حیاط خیلی زیبا داشتند، اما از این همه گل و گیاه در یک حیاط کوچک با نظم خاص توجه اش را خیلی جلب کرده بود. من رفتم بطرف نسرین پشت یک درختی که تقریبا میشد مخفی بشوی. دست نسرین را گرفتم و بعد نسرین برگشت بدون که چیزی به هم بگوییم حسابی همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. خوشبختانه کسی متوجه آمدن ما به داخل خانه نشده بود. بعد از یک دقیقه به خودمان آمدیم. نسرین گفت خسرو نکنه مادرت ما را دیده باشه . من گفتم نگران نباش اگر مامان ما را در حالت بوسیدن دیده باشه خودش را به ندیدن میزنه، اما پدرم شروع به سرفه کردن می کنه، بعدش هم در یک جای خلوت شروع به نصیحت و دعوا کردن. همینطور که دستان یگدیگر را داشتیم، در خانه باز شد، خواهر کوچکم فیروزه که ۱۵ سال داشت، من و نسرین را در حیاط دید با خوشحالی پرواز کنان جیغ کشید وای ببین. داداش خسرو ، من دست نسرین را ول کردم خواهرم پرید در بغلم به گردنم آویزان شد،من گفتم دخترچه خوشگل شدی عزیزم حسابی رشدکردی، همزمان خواهردوم فریده که۱۷سال داشت واردحیاط شد با خوشحالی جیغ زنان آمد پرید روی کولم دوتای حسابی منو فشار می دادند، مادرم با هیجان و ترس از سالن خانه سراسیمه بطرف تراس خانه دوید گفت خدا چکار تان کنه که منو ترساندید. بعد گفت خسرو جان پسرم قربانت برم، خوش آمدید. من فریده و فیزوزه را رها کردم رفتم مادرم را بغل کردم حسابی بوسیدمش ، گفتم مامان ، نسرین اونجاست با بچه ها داره خوش و بش میکند. نسرین را صدا کردم تا بیایید با مادرم آشنا شود. به بچه ها گفتم نسرین را رها کنید تا بیاید پیش مامان. نسرین آمد پیش مامان گفت سلام مادر خوب هستید؟ من نسرین هستم. مادرم گفت سلام دخترم چه عروس زیبایی، بیا عزیزم، خواهر کوچکم فیروزه گفت مامان من زیبا ترم یا نسرین. خواهر کوچکم خیلی شیطون و فضول بود، اما بسیار اجتماعی، مهربان و با هوش، خواهر دیگرم فریده اجتماعی و آرامتر بود. دیر در روابط صمیمی می شد. اما مثل اینکه هر دو تا از نسرین خیلی خوششان آمده بود، مادرم غرق تماشای نسرین شده بود، این احساس را داشتم که مادرم خیلی خوشحال است. من چهره خوشحال مامان را خوب می شناختم، وقتی که من دیپلم گرفته بودم چهره بسیار شاد و خوشحال مادرم اینطوری شده بود. نسرین جذابیت خاص اجتماعی داشت، بسیار جذاب و خوش برخورد بود، می دانست که چگونه و چه زمانی باید چگونه رفتار کند، اما در هر حالتی خودش بود. برخورد های صادقا نه اش با آن لبخند های جذابش به او محبوبیت خاصی می داد. که بعضی اوقات می توانست حسادت دختران دیگر را بر انگیزد. اما نسرین با مهارت و هوش اجتماعی خوبی که داشت، مانع از رشد حسادت در دختران دیگر می شد. چون اهل تظاهر و خود نمایی کاذب و غیر ضروری نبود.
اول فکر می کردم که بخاطر زیبایی نسرین است که محبوب اطرافیان است، ولی بعدها متوجه شدم دختران زیبا زیاد هستند، ولی همه آنها محبوب نیستند. مادرم روی تراس خانه یک میز بزرگ نهار چیده بود. همه چیز آماده بود که نهار بخوریم. خواهر کوچکم فورا رفت چند تا شربت خنک لیمو ترش و شیرین آورد. در یک سینی گذاشت روی میز نهار خوری و بعد گفت بیایید نوشیدنی بخورید. مادرم دست نسرین را گرفت گفت بیا دخترم بریم بالا بنشینم نوشیدنی بخوریم، خواهر کوچکم رفت طرف دیگر مادرم ایستاد دست دیگر مادرم را گرفت، بعد گفت من حسودیم میشه نسرین جان مادرم را با تو تقسیم می کنم، مادرم گفت عجب بچه پر رویی است ، نسرین جان ناراحت نشو، نسرین گفت نه اصلا دلم میخواد الان بغلش کنم، خواهرم سریع دست مامان را ول کرد، رفت نسرین را بغل کرد. بعد من پرسیدم فرنوش کجاست، فرنوش خواهر دیگرم بود که دیپلم گرفته بود و سخت به درس خواندن و رفتن به دانشگاه علاقه داشت. فریده جواب داد، گفت، فرنوش رفته تهران پیش عمه، یک هفته دیگر بر می گردد. مادرم از نسرین پرسید، دخترم حال پدر مادرت خوب است؟ نسرین مشغول کپ زدن با مادرم بود که من خواهرانم را صدا کردم تا برویم در حیاط کمی با هم خلوت کنیم، مشغول حرف زدن بودیم که پدرم در را باز کرد و من گفتم سلام آقا جون حال شما خوب است؟ خسته نباشید. پدرم گفت سلام پسرم خوبی چه عجب سری به ما زدی؟ گفتم آره دلم براتون تنگ شده بود. بعد رفتم پدرم را بغل کردم بوسیدم. گفتم آقا جون نهار حاضر است منتظر آمدن شما بودیم. پدرم چشمش به نسرین افتاد و گفت، عروس خانم را هم که آوردی پسرم، کمی اخماش رفت توهم، گفت اشکال نداره پدر مادرش حتمن در جریان هستند. من گفتم نگران نباشید، آره پدر و مادر نسرین اطلاع دارند. همه چیز آنطوری که شما دوست دارید پیش رفت. نسرین که مشغول حرف زدن با مادرم بود، متوجه آمدن پدرم شد، از جاش بلند شد و بطرف پدرم آمد با پدرم دست داد و خودش را معرفی کرد. بعد از معرفی و احوال پرسی،پدرم گفت پسرم خیلی خوش سلیقه است، خوش آمدی دخترم. از نوع برخورد پدرم متوجه شدم که از نسرین خوشش آمده ، چون پدرم اصلا اهل مبالغه و تعارف نبود. مادرم به پدرم سلام کرد و گفت تا تو دست صورتت را بشوری ما میز نهار را آماده می کنیم. پدرم گفت باشه بچه ها را زیاد منتظر نگذار حتمن گرسنه هستند. بعد پدرم رو کرد به نسرین گفت دختر راحت باش، فکر کن خانه خودتان است، نسرین گفت مرسی از لطف شما حتمن. همه سر میز نهار حاضر شدیم خواهرام یکی طرف چپ و یکی دیگر سمت راست پدرم نشستند، و سوال می کردند که امروز تان چطور بود؟ پدرم کوتاه و گذرا جواب می داد. من روبرو نسرین کنار مادرم نشسته بودم، کمی هم مادرم را نازش می کردم. نسرین از این کار من لذت می برد. مادرم گفت نسرین جان این خسرو وقتی که میاد اینجا انگار دنیا را به ما دادند، در سخت ترین شرایط از ابراز احساساتش کم نمی شه. نسرین گفت درست است، مدت کوتاهی که همدیگر را می شناسیم، متوجه این رفتار عاطفی خسرو شدم. بعد پدرم گفت خوب دخترم پدر و مادرت خوب هستند و شروع کرد به سوال کردن های پشت سر هم، شغل شان چیست در مورد تمام جد و آباد نسرین سوال کرد، نسرین همه سوالات پدرم را را با دقت و علاقه جواب می داد، خواهر کوچکم بعضی وقت ها می افتاد توی حرف پدرم تا شاید دست از سر سوال کردن هایش بر دارد. پدرم فورا دماغش را می سوزاند و خواهر دیگرم می گفت دماغ سوخته می خرم. من هم با مادرم مشغول حرف زدن بودم. پدرم سوال کرد راستی، شما ها که انقلاب کردید آینده را چگونه می بیند؟ باز هم ساده اندیش و امیدوار هستید؟ یا اینکه پشیمان شدید. پدرم همیشه در گفتگو های سیاسی از دوران مصدق حرف می زد و شکست دولت مصدق را پایان مبارزات سیاسی و تحولات می دانست. می گفت همین بهتر است که شاه می ماند تا آرامش، امنیت و ثبات ما حفظ شود. اگر چه از استبداد سیاسی انتقاد می کرد، اما معتقد بود که روحانیت ما را به عقب می برد و امنیت کشور را به خطر می اندازد. گفتم، پشیمان و نا امید نیستم، اما شرایط آنطور که ما می خواستیم پیش نمی رود، با دولت موقت همکاریهای لازم صورت نمی گیرد، خمینی هرروز در سیاست و دولت بیشتر دخالت و اعمال نفوذ می کند، این خطری است که می تواند تمام آرزو های ما را باد بدهد. پدرم منتظر بهانه ای بود که ما از خودمان انتقاد کنیم تا براحتی به ما بتازد، گفت من که یکسال پیش گفتم، زمانی که شما می رفتید تا برای انقلاب بمیرید. گفته بودم که این آخوند ها کشور را به باد فنا می دهند، خیلی عصبانی شد و بعد گفت، الان خسته هستم، باید یک چرت بزنم. من که هوا را خیلی پس دیدم گفتم آره آقاجون حق با شماست، بروید کمی استراحت کنید. یکی ازدلایل مهم پدرم این بود که می گفت، ما همان ملتی هستیم که در سال 1332 صبح گفتیم زنده باد مصدق بعد از ظهر شعار مرده باد سر دادیم و کودتای 28 مرداد منجر به سرنگونی دولت ملی مصدق شد،
پدرم گفت، من باید بروم یک چرتی بزنم و بعدش بروم سر کار، به نسرین گفت امیدوارم به تو خوش بگذره دخترم، البته اگر این وروجک بذاره. منظورش خواهر کوچکم بود.
بعد از نهارو چند ساعتی گپ زدن و خوش و بش کردن با مادرم و خواهرانم. از آنها خدا حافظی کردیم تا یک سری به پاتوق در پارک شهر بزنیم.
وقتی که به پاتوق رسیدیم ، چند نفری از دوستان حاضر بودن ، از جمله کیانوش و سیما. تقریبا 50 متر بود که با میز آنها ها فاصله داشیم که یکی از پشت چشمانم را گرفت و بعد شروع کرد به خواندن آهنگ شقایق داریوش اقبالی. گفت گل همیشه عاشق کجایی؟ ساسان بود، ما حسابی همدیگر را در آغوش گرفتیم، انگار سالها بود که از یکدیگر دور بودیم. گفتم ساسان خیلی دلم برات تنگ شده بود پسر. بعد سا سان گفت منم همینطور بچه. نسرین گفت سلام ساسان خوبی و با ساسان دست داد شروع کردند به حرف زدن. من گفتم بچه ها من می روم پیش بقیه شما هم ییایید. آرزو هم پیش سیما و کیانوش نشسته بود. 10 قدمی بود که با بچه ها فاصله داشتم آرزو متوجه من شد. با دیدن بچه ها، انگار وارد یک سیاره دیگر شدم بودم، دلم میخواست داد بزنم بگویم خیلی خوشحال هستم که شما را می بینم. رفتم جلو از خوشحالی زیاد همه را بوسیدم، هم دختران و هم پسران را.
سیما گفت خسرو بوسیدن پسران با دختران را افتتاح کرد. گفتم ببخشد بچه ها از روی خوشحالی بود وا قعا دست خوم نبود. کیانوش گفت، نه خیلی هم کار خوبی کردی، آدم باید آزاد باشه تا احساس انسانی و اجتماعی خودش را بتونه ابراز کنه.
در همین لحظه ساسان و نسرین هم به ما ملحق شدند. بعد از احوال پرسی نسرین با بقیه، معاشرت آزاد اجتماعی و انسانی بین آدما و بویژه پسران و دختران سوژه گفتگو ما شد. درست ما در شرایطی قرار داشتیم که فرهنگ مذهبی رایج خمینی و احزاب مذهبی سیاسی روی ما سنگینی می کرد وحزب اللهی هایی که سر خودشان را پایین می انداختند و به چشم زنان نگاه نمی کردند و نگاه ارتجاعی و عقب مانده نسبت به زنان داشتند، سوژه آزادی های معاشرت اجتماعی و انسانی بحث خیلی جذاب و پر طرفداری بود.
نسرین که در جزوه نیاز انسان به اجتماع به این موضوع هم پرداخته بود، حسابی آمادگی داشت که بصورت علمی و منسجم صحبت کند.
ادامه دارد