Iranian Cultural Association in the Netherlands

info@iraniancultural.com


 


بزودی کتاب رومان عشقی من٫ با نام (عشق و رویا های نسل من) به چاپ می رسد. این کتاب به داستان زندگی نسل ۱۳۵۷ می پردازد که همه اتفاقات وشخصیت های رمان واقعی هستند. فقط اسامی آنها عوض شده است


توجه: ادامه رمان  بتدریج به این صفحه اضافه می شود


نویسنده: سام ویشکا


Sam wishka


www.wishka.net


sam@wishka.net


 


سال ۱۳۵۸در پارک شهر یک کافه تریا بود (دکه بزرگ) که غذا هم سرو میکرد. صاحب آن دارای اندیشه های آزادی خواهانه بود. این کافه تبدیل به پاتوق پسران و دخترانی شد که متشکل از اقشار متفاوت اجتماعی بودند.
در واقع از هر کاری که فارغ میشدم به پاتوق میرفتم . همیشه چند نفر دوستان در پاتوق حضور داشتند و مشغول گفتگوی سیاسی و یا فرهنگی بودند. آهنگها و سرودهای سیاسی از قبیل . آفتاب کاران ،ویکتور خارا ، موزیک متن فیلم زد، فریدون فروغی و... همیشه با صدای بلندی شنیده می شد. 
یک فضای عالی ، بسیار زیبا و صمیمی. جوانان دختر و پسر که با هم دوست بودند به آنجا می آمدند . حتی آنانی که تمایلات سیاسی نداشتند در این مکان رفت آمد می کردند. این مکان برای جوانان بلحاظ فرهنگی و اجتماعی یک محیظ امنی بود. بعضی شان به مرور زمان از فضای فرهنگی و سیاسی موجود تاثیر می پذیرفتند، و بعدا به جمع ما اضافه میشدند.



یک روز که از سر کار برگشتم و دیگر حوصله نداشتم به خانه بروم ، به پاتوق رفتم، ساعت ۴ بعد از ظهر بود، متاسفانه در آن روز هیچکدام از بچه ها در پاتوق نبودند. طبق معمول رفتم جای همیشگی که در قسمت خوبی قرار داشت نشستم. آهنگ گیتار آمریکای جنوبی به گوش می آمد. رفتم یک چای گرفتم و بعد برگشتم سر جایم، کتاب گریز از آزادی اریک فرم را از ساک ورزشی ام که همیشه همراه داشتم در آوردم شروع کردم به خواندن آن.
چند لحظه ای در حال خواندن بودم که صدای دختری بگوشم رسید، گفت می تونم اینجا بشینم؟ من قبل از اینکه سرم را بلند کنم، احساس کردم قلبم به طپش افتاده است، صدا خیلی آشنا و صمیمی بود. 
سرم را بلند کردم چشمانم به چشمانش خیره شد، یک لحظه احساس کردم که طپش قلبم زیاد تر شده است.
چه چشمان نافذ وخیره کننده ای داشت. مکث کردم یعنی در واقع دست پاچه شدم. فورا به خود آمدم، بلند شدم گفتم البته  حتما می توانید... گفت حتما می توانم چی؟ اجازه دارم بشینم!! گفتم آره میتوانید بشینید. یک تبسم دوست داشتنی زد و بعد نشست. مثل اینکه فهمیده بود که من دست پایم راگم کردم. 
سرم را آوردم پایین تا تمرکز پیدا کنم. بخودم گفتم خسرو چه شده؟ چرا بلند شدی تعارف اش کردی؟ برای یک شخصی را که نمی شناسی بلند نمی شند که. نا خودا آگاه بلند شده بودم! چرا خودت را گم کردی تو که اینطوری نبودی، با این همه دختر هر روز معاشرت داری، بدون هیچگونه دلهره و اضطراب با آنها صحبت می کنی به سینما و رستوران میروی. با این حرفها خودم را تقریبا کتنرل کردم.
سرم را بلند کردم دوباره چشم افتاد به چشمان نافذ اش . قلبم به طپش افتاد در جا خودم را جم و جور کردم. 
گفت، میتوانم خودم را معرفی کنم ... تا آمدم بگم آره، دستش را به طرف من دراز کرد گفت من نسرین هستم، منم دستم را دراز کردم باهاش دست دادم و گفتم من خسرو هستم. گفت اسم شما را می دانستم. مستقیم به چشمانم نگاه میکرد تا جایی که من طاقت نداشتم نگاه متقابل داشته باشم. سرم را آوردم پایین و پرسیدم شما منو از کجا میشناسید؟
گفت من نگفتم شما را میشناسم، من گفتم اسم شما را میدانم. پیش خودم گفتم چه حاضر بجواب است و چه اعتماد به نفسی دارد. مثل اینکه دست پاچگی ام موجب تسلط اش در این معاشرت شد.
(در یک کتاب روانشناسی خوانده بود م که می گفت، انسانها در اولین برخورد برای آشنایی، علیرغم ظاهری محترم و مهربان که بخود میگیرند، دردرون خویش در یک جدال و زورآزمایی برای تسلط به یکدیگر هستند. نتیجه مثبت این زور آزمای در نهایت خیلی مهم است که با کسب یک اعتماد متقابل تمام شود.)
پرسیدم اسم منو از کجا می دانید. گفت، یک بار که در همین جا با دوستانم بودم و پشت شما به میز ما بود دوستان تان خسرو صدا تون می کردند. بعد اضافه کرد میتوانم شما را خسرو و تو صدا کنم؟ گفتم البته حتما. گفت تو هم نسرین صدام کن، بعد گفت از آشنایی باتو خوشبخت هستم و من گفتم منم همچنین. به خودم گفتم این دخترمتعلق به کدام تیپ اجتماعی است؟ تیپی که هنوز تصوری آز آن نداشتم. چقدر قوی و با صراحت ولی محترمانه حرف میزد.
گفتم نسرین، چیزی می نوشی؟ گفت آره یک نسکافه با شیر بدون شکر. بلند شدم که بروم نسکافه بیارم در وسط راه برگشتم که از پشت سر نگاهش کنم، همزمان نسرین هم برگشته بود، گویا میخواست منو از پشت ببیند. هر دو تا مون متوجه هیز بازی خودمون شدیم، هردو نفر زدیم زیر خنده. من به راه خودم ادامه دادم تا برایش نسکافه را بیاورم.
زمانی که با نسکافه بر گشتم دیدم که نسرین کتاب منو که روی میز قرار داشت در دستش گرفته مشغول خواندن آنست. گفتم نسرین نسکافه ات. گفت مرسی، ببخش که کتابت را بدون اجاز برداشتم. گفتم که ایکاش همه مردم مثل تو باشند، کتاب را بدون اجازه بر دارند و بخوانند. نسرین قاشق را برداشت و شروع کرد به هم زدن نسکافه اش.
همچنان دلهره و اضطراب جالبی داشتم، یک احساسی که مدتها بود که به سراغم نیامده بود. شهامت نداشتم به چشمانش نگاه کنم. نگاه کردن به چشمانش مساوی بود با تند شدن ضربان قلبم. در این فکر بودم که چگونه سر صحبت را با نسرین باز کنم که خودش با صمیمیت خاصی گفت خسرو تو کتابهای انسانشناسی و اومانیستی زیاد مطالعه میکنی؟ گفتم ، آره تمایلاتم بیشتر مطالعه کتابهای انسانشناسی و جامعه شناسی است.
ضرورتا کتابهای فلسفی و سیاسی بخش بزرگی از وقتم را به خود اختصاص می دهند.
نسرین گفت، آن روز که من و دوستانم میز پشت سر شما نشسته بودم و شما داشتیید در مورد نیاز انسان به جامعه صحبت میکردید، برای من موضوع جالبی بنظر رسید. در آنروز تو صحبت زیادی در مورد انسان و جامعه داشتی.
تمایل دارم که در این مورد جزوه ای منتشر کنم، تو کمکم می کنی؟ من گفتم چه کمکی از دستم برمی آید؟
نسرین گفت من نطر و تحقیقات را مینویسم و تو فقط ملاحظات و یا اصلاحات خودت را وارد کن.
من گفتم موافق نیستم، تو بنویس من انتقاداتم را وارد میکنم. اگر با انتقادات موافق بودی، از آنها استفاده کن.
شاید هم انتقادی نداشته باشم. نسرین گفت باشد هر چه که صلاح می دونی انجام بده، فقط برام مهم است که قبل از انتشار یک نگاهی به آن بیاندازی. من گفتم نسرین تو چرا به این زودی با من صمیمی شدی؟ نسرین گفت من این سوال را از تو دارم. تو چرا به این زودی صمیمیت مرا پذیرفتی؟ بعد در ادامه گفت تا تو فکرهات را بکنی و به من جواب بدهی من میروم دستشویی و زود برمیگردم. بلند شد و بطرف دستشویی پارک راه افتاد.
وقتی که ایستاد جذابیت اش بیشتر به چشم می آمد. شلوار لی (جین) با یک بلوز زرشکی نازک آستین کوتاه و یک کفش سیاه پاشنه بلند پوشیده بود، بلوز اش تا روی کمر شلوارش کوتاه بود. با تناسب اندامی و قد نسبتا بلندی که داشت براحتی نظر همه را جلب میکرد. تیپی که زده بود با همه دختران گروه ما فرق داشت. دختران گروه ما خیلی ساده پوش بودند. زمانی که بطرف توالت حرکت کرد میخواستم از پشت سر تماشا یش کنم. این بار مواظب بودم که مچ منو نگیرد. صبر کردم که کمی راه برود بعد نگا هش کنم. سرم را بلند کردم که نگاه بندازم، در جا برگشت و با لبخند دوست داشتنی ای موهای سیاه بلندش را که تقریبا تا روی کمرش پایین آمده بود درهوا چرخاند و به راه خود ادامه داد. بازم مچ منو گرفت، من حسابی خجالت کشیدم، به خودم گفتم حالا فکر بد نکند. خوب حقم داره من هیز بازی در آوردم. نباید بد جنسی کنم اون به من اطمینان کرده باید مثل همه دختر های دیگر باهاش رفتار داشته باشم و معاشرت کنم. آخه دست خودم نبود، با هر نگاهی که بهش می انداختم قلبم به طپش می افتاد. دیگر از ترس این که صدایم نلرزه، بهش نگاه نمیکردم تا بتوانم عادی حرف بزنم. 
در فکر فرو رفته بودم که یکی گفت سلام خسرو، دوستم سیما بود. کیفش را روی میز گذاشت گفت چیزی می نوشی میخواهم برای خودمان نوشیدنی بگیرم. گفتم سلام قربان دست ات یک لیوان آب خنک برام بگیر. بعد پرسیدم تنهای؟ سیما گفت نه با کیانوش هستم. کیانوش رفت دستشویی الان بر میکرده. کیانوش دوست پسر سیما بود. یک نگاهی به طرف دستشویی انداختم دیدم که کیانوش بطرف من در حال آمدن است و نسرین پشت سرش.
کیانوش وقتی به من رسید گفت چطوری خسرو خوبی گفتم آره. سیما رفت نوشیدنی بگیره، بشین، کیانوش گفت، خسرو یک دختری را در دستشویی دیدم خیلی .........و. من حرفش را قطع کردم گفتم نسرین بیا با کیانوش آشنا بشو............................ کیانوش انگار دچار برق گرفتگی شده بود. متعجب یک نگاهی به نسرین کرد و یک نگاهی به من، گفت مگه شما همدیگر را میشناسید؟. من گفتم آره همین الان آشنا شدیم. نسرین دستش را دراز کرد و گفت آقا کیانوش خوشوقتم. همین موقع سیما با یک سینی نوشیدنی برگشت. من گفتم سیما نسرین را معرفی میکنم . سیما گفت خوشوقتم با هم دست دادند و بعد سیما پرسید، نسرین خانم دوست شماست؟  من گفتم الان با هم آشنا شدیم. سیما گفت نسرین جان نوشیدنی برایت بگیرم؟ نسرین گفت نه مرسی من باید بروم باشه دفعه دیگر. من سوال کردم چرا به این زودی؟ نسرین گفت اگر تمایل داشتید میتونم  فردا همدیگر را ببینیم. این شماره تلفن من است، اگر شماره تو را هم داشته باشم خوب است. گفتم در یک اتاق زندگی میکنم و شماره تلفن هم ندارم پرولتاریا را چه به شماره تلفن!  کیانوش گفت بر پاخیز، برپاخیز حق ات را بگیر ای طبقه زحمت کش. نسرین یک لبخدی زد و گفت پرولتر تو می توانی از تلفن عمومی زنگ بزنی. در ضمن آقا کیانوش به خورده بورژوا  اعتماد نکن. سیما گفت خسرو یک کارگر واقعی است. بیچاره از صبح تا شب در کارخانه داره کارمیکنه. من گفتم، کیانوش من قیم نمی خوام میتونم از حقوقم دفاع کنم. نسرین گفت بچه ها از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم. من گفتم نسرین فردا ساعت چند؟ البته صدایم می لرزید... سیما و کیانوش زدند زیر خنده و دو تایی با هم گفتند خسرو جان هول نشو...!!! . نسرین گفت ساعت ۳ بعد از ظهر همین جا و اضافه کرد فردا جمعه است. کارگر هم احتیاج به تفریح و تفنن دارد. اگر جایی تیاتر و یا موسیقی باشد حتما میام.


گفتم اگر یک تولد باشد چی؟ گفت بسیار عالی است. پس تا فردا به امید دیدار..


اول با سیما دست داد و بعد با کیانوش و دست منو سفت فشار داد چنان هیجانی به من دست داد که سیما و کیانوش متوجه اضطراب و شدت طپیدن ضربان قلبم شدند. صدام لرزید و گفتم خدا نگهدار...تا ...بعد یعنی تا فردا.نسیرین یک چشمکی به من زد گفت تا ..............فردا.


کاملا بر من تسلط پیدا کرد در مقابلش احساس ضعف و تسلیم به من دست داد. هیچکس نمی تواست اینوری بر من غالب شود. من برایش مثل یک فرد تسلیم شده ای بودم که اتوریته اش را پذیرفته بودم. ولی نتیجه این دیدار اطمینان لازم نسبت به یکدیگر بود که حاصل شده بود.


دیگر جرات نکردم از پشت سر نگاهش کنم، این کار رو کیانوش و سیما انجام دادند. طبق معمول ایندفعه مچ سیما و کیانوش را گرفت و سیما هم دید که لو رفته فورا خودش را جمع جور کرد دست بای، بای، براش تکان داد.


حسابی در فکر عمیق فرو رفتم. بدون اینکه به اطراف خودم توجه داشته باشم. تمام اتفاقی که افتاده بود در ذهنم دوره میکردم. احساس زیبایی داشتم دلم میخواست در این احساس باقی بمانم چرخش سر نسرین و رها شدن موهاش در هوا و آن لبخند مهر آمیزش، همه آن خود خواهی هایش را برایم کم رنگ میکرد.


من خودم آدم خویشتن دوستی بودم، چون فکر می کردم از خویشتن دوستی است که هنر نوع دوستی را پرورش میدهد.


یک آن متوجه شدم که صدایی به من میگه کجایی خسرو با تو م . من با تاخیر واکنش نشاد دادم، کیانوش گفت ولش کن آقا عاشق پیشه شده. سیما گفت خسرو چرا قرمز شدی ؟ من گفتم بچه ها نمی دانم چی شده؟ احساس می کنم فشارم بالا رفته، سیما خیلی جدی گفت خسرو بهت تبریک میگم این زیبا ترین احساسی است که در زندگی چند بارسراغ آدم نمی آید. کیانوش آمد به شوخی بگه که عاشق بی قرارم. سیما حرفش را قطع کرد گفت کیانوش جدی با ش. این اتفاق که الان افتاده زیبا ترین لحظه زندگی آدم است. کیانوش بلند شد آمد منو بغل کرد بوسید و گفت، خسرو بهت تبریک میگم، سیما راست میگه این احساس در زندگی چند بار بسراغ آدم نمی آید. بعد سیما با من دست داد و گفت تبریک میگم خسرو، همین احساس را من در اولین دیدارم با کیانوش داشتم. و میبنی که الان چقدر خوشبخت هستیم. بی اراده گفتم بچه ها دوستتان دارم.


ولی معلوم نیست که من عاشق شده باشم شاید فقط این یک احساس خوب و دوست داشتنی باشد نه نشانه عشق.


سیما گفت احساس ات به تو دروغ نمیگه مگر این که آن را قربانی تیوری و ایدیولوژی کنی. فقط قول بده با احساست معامله نکنی. گفتم منظورت را فهمیدم حتما این کا را نخواهم کرد، اگر این احساس همان احساسی باشد که ما فکر میکنیم، نمی تواند معامله پذیر باشد.


پارک کم کم در حال شلوغ شدن بود و پاتوق هم تقریبا داشت پرمی شد. روز پنجشنبه بود و مردم برای تفریح به پارک شهر می آمدند. در همان موقع آهنگ، بی تو رفتم با تو باز آمدم... به گوش می آمد.


من گفتم بچه ها امشب شام مهمان من، هر چی دوست دارید بخورید به پولش فکر نکنید. من کار می کنم و پول هم دارم.


کیانو نوش گفت بریم اغذیه بریا من شنیسل مرغ با سیب زمینی و سالادش را دوست دارم، سیما گفت منم همین طوراغذیه بریا، شبهه یک رستوران بود، حالا صاحبش چرا اسمش را اغذیه گذاشته بود نمی دانم.


من گفتم، باشه الان ساعت تقریبا ۷ بعد از ظهر مواقق هستید که  بریم دوری بزنیم بعد بروم برای غذا. بچه ها گفتند موافق هستیم. در حال رفتن بودم که ساسان یوسف سررسیدند. یوسف گفت سلام بچه ها چه خوب شما را دیدم فر دا شب تولد ام است، حتما میایید. سیما گفت یوسف جان با کمال میل این رفیق پرولترت یک مهمان ویژه هم دعوت کرد. ساسان گفت مهمان ویژه کی است. تا سیما آمد توضیح بدهد، ساسان آمد توی حرفش. گفت تور خدا بچه ها این تولد راسیاسی نکنید، حتما یک از این مغز های سیاسی جدید پیدا کردید بیاد آنجا برای ما سخنرانی بکند.


ساسان هنرمند موزیسین  بود، اورگ  بسیار خوبی می نواخت. خودش را برای تولد حسابی آماده کرده بود چون یوسف بهش قول داده بود که آرزو را که ساسان خیلی دلش میخواست باهاش دوست بشود، دعوت کند.


ساسان، شخصیتی جالب وخیلی ساده ای داشت، با یک برخورد کاملا می توانستی کشفش کنی. بدون قید و بند های سنتی  حرف میزد و شوخی میکرد. ولی رعایت ادب داشت و واژه های غیر اخلاقی بکار نمیبرد و هر چه را به فکرش میرسید بزبان میآورد. معمولا کسی از شوخی هایش ناراحت نمی شد.


همیشه از هر چه که دم دستش بود ، پیانو تصورش می کرد. فرم نواختن پیانو را میگرفت و در رویای عمیق نواختن پیانو فرو میرفت. هرمیزی براش یک پیانو بود. صدای خوبی داشت اهنگهای زیادی را از بر بود و خیلی خوب اجرا میکرد. یک روحیه شاد و قوی ایی داشت. معمولا مرسوم است که هنر مندان باید حساس باشند ولی ساسان  هنرمند حساسی نبود.


بعد کیانوش گفت ساسان باز هم تو نخودی شدی پریدی وسط. اول صبر کن یک خانم محترم حرفش تمام بشود بعد گله و شکایت بکن. یوسف در ادامه به شوخی گفت ساسان شلوغ نکن وگرنه آرزو را دعوت نمی کنم. ساسان گفت طرف که دعوت شد، من خودم شنیدم که گفت بخاطر ساسان هم که شده میام. یوسف گفت تو کجا شنیدی زمانی که من به آرزو زنگ زدم تو داشتی در حیلط  با محبوبه صحبت میکردی. ساسان گفت ایطور احساس کردم. محبوبه خواهر یوسف بود.  سیما گفت کاری نداره امشب بهش زنگ میزنم میگم تولد بهم خورده. یوسف  گفت حالا مهم نیست، بگو مهمان ویژه خسرو کیست؟ فرشته ای از سیاره دیگر بنام نسرین. ساسان خوشش آماد. گفت شب عشاق است فردا شب تا صبح برای شما پیانو میزنم، بادا بادا مبارک بادا....یوسف گفت یکم ساکت بچه و گفت ،  چرا از سیاره دیگر؟ سیما گفت فکرش را بکن که خسرو را به زانو در آورده است. من بعنوان یک زن مجذوب اش شدم. کیانوش به شوخی گفت ، سیما تو هم آره ....!! پس منو چه کار میکنی؟ یوسف گفت ، سیما مجذوب چی چیز نسرین شدی؟ سیما گفت متانت، اعتماد بنفس، زیبایی و از همه مهمتر خسرو خود پسند را مغلوب  کرد.


یوسف گفت حالا خیلی مشتاق هستم ببینمش، برای این دیدار شاید ساعت شماری کنم. ساسان به شوخی گفت هر چی باشد به پای آرزوی من نمی رسد. سیما گفت امید وارم رسیدن به آرزو برایت تبدیل به رویا نشود.


کیانوش گفت بچه ها من خیلی گرسنه ام ، خسرو ما را بمناست آشنایی اش با نسرین  به رستوران دعوت کرده.


من گفتم آره بچه ها شما هم بیاید خیلی عالی میشود. ٍ در رستوران بقیه حر فها را می زنیم . ساسان گفت آخ جان غذا کجا میخواهیم برویم؟ کیانوش گفت اغذیه فروشی، ساسان گفت، خوبه من استیک هایش را دوست دارم . یوسف گفت ولی من زیاد نمی توانم با شما باشم، باید بروم تا برای فرداشب خانه را آماده کنم. سیما گفت پس برویم تا دیر نشده.


 از پارک شهر رشت تا اغذیه فروشی فاصله ی زیادی نبود بعد از ۱۰ دقیقه پیاده روی به اغذیه بریا رسیدیم.


ساسان فورا جلوتر ازهمه میخواست وارد رستوران بشود که کیانوش گفت، ساسان هنر مند، وقتی که یک خانم محترم باهات است نباید جلوتراز اول خودت وارد بشوی. ساسان گفت شرط آزادی انتخاب است نه ادب در ضمن حق گرفتنی است نه دادنی. سیما خودش اول باید میرفت. ساسان داخل شد  رفت میز کنار پنجره رو به خیابان را انتخاب کرد و گفت بچه من اینجا را دوست دارم از اینجا می توانیم رفت و آمد مردم و ماشینها را هم تماشا کنیم . یوسف گفت باز هم تو از آن نظر ها دادی این میز چهار نفره است، ما پنج نفر هستیم . بعد صاحب  اغذیه آمد گفت آن میز ۶ نفره را برایتان آماده میکنیم. من گفتم مرسی باشه ما میایم آنجا میز ۶ نفره می نشنیم. یوسف رو کرد به ساسان دماغ سوخته می خریم. ساسان گفت اگر به عشق جشن تولد فردا شب نبود، حتما قهر کرده بودم و می رفتم، بعد با خنده گفت البته بعد از غذا میرفتم.. رستوران تقریبا پر بود از تیپ های مختلف اجتماعی، خانواده ها، دختر پسرها با دوستانشان . میز ما کنار میز یک میز چهار نفره بود که چهار تا دختر که هم سن سال بودیم،   نشسته بودند. سن سال ما از از ۱۸ تا ۲۴ سال بود. آنطور که از ظاهرشان معلوم بود بنظر بچه پولدار بنطر میرسیدند و یا فقط از  ظاهر شیک و آراسته ای برخودار بودند. از همان اول ما را زیر نظر گرفتند.


ما هم که براساس اصول برابری زن و مرد از هر گونه نگاه آزار دهنده و معذب کننده پرهیز می کردیم، با بی توجه ای به آنها رفتیم سر جایمان نشستیم. ساسان یواش گفت بچه ها چه جای خوش آب هوایی. سیما گفت، اینجا یا جلوی پنجره؟ ساسان گفت اینجا... یوسف گفت ساسان مواظب باش .....ساسان گفت خوب بابا حالا که من چیزی نگفتم، آزادی آدم را سلب میکنید، یوسف گفت آزادی کسی را سلب نمیکنیم شما مزاحم آزادی دیگران نشو.


همین موقع گارسون رستوران لیست غذا را آورد و گفت سلام خوش آمدید. نوشیدنی چه میل دارید، هر کدام از بچه ها نوشیدنی مورد علاقه خوشان را سفارش دادند. من گفتم ما همه غذای مورد علاقه مان از قبل انتخاب کردیم . لطف کنید لیست غذا را هم یاداشت کنید ، البته اگر برای شما اشکال نداره. گارسون گفت، خواهش میکنم اصلا اشکال نداره، بفرمایید.


همه غذا های مورد علاقه خودمان را سفارش دادیم. همه  شنیسل و استیک با سیب زمینی و سالاد سفارش دادیم.


 شنیسل و استیک هایش خیلی بزرگ و خوشمزه بود.


کیا نوش گفت بچه ها یک شنبه ساعت ۲تا ۵ بعد از ظهر در سالن دانشگاه گیلان یک نشست سیاسی است که اکثر دانشجویان رشته های مختلف در آن شرکت می کنند.


موضوع نشست انقلاب و سرمایه داری است. بصورت گفتگو آزاد بر گزار میشود. یک از دانشجویان که دوست من است ، این نشست را ادراه می کند.


من می توانم برای شما هم جا رزرو کنم. البته اکر تمایل داشته باشید. من گفتم خیلی جالب است. متاسفانه من سر کار هستم. کیانوش گرایشات کمونیستی داشت. سیما گفت من از ساعت ۳ میتوانم شرکت کنم ، ابته اگر امکان داشته باشد، سیما هم گرایشات کمونیستی داشت.  یوسف گفت من حتما شرکت می کنم. گرایشات یوسف هم رفورمیستی بود. من گفتم بچه ها با نادر تماس بگیرید اون حتما میاد. یوسف گفت برای فرداشب دعوتش کردم گفت میام ، اونجا بهش پیشنهاد میدهم. نادر سوسیال دم.کرات بود. ساسان گفت، اگر بخش هنر و موزیک هم برنامه ایی است منم به شما افتخار میدم، البه بشرطی که فردا شب به مراد دلم برسم.


یعنی ادامه زندگی من به فردا شب بستگی دارد. سیما گفت ساسان جان من هر طور شد آرزو را راضی می کنم که به تو بله بگه. من صحبتهایی  را که میان بچه ها رد و بدل مشید میشنیدم ولی ذهنم مشغول دیدار اتفاقی من با نسرین بود. تمام صحنه ها جلوی چشمم ظاهر میشد و حرفهایی که بین ما رد و بدل شد،  واژه به واژه مرور می کردم. در خیال خود به آن صحنه که نسرین مچ منو گرفته بود که از پشت سر نگاهش میکردم، تبسم روی لبانم آمد. ساسان متوجه تبسمم شد و گفت، خسرو جان حالا کپک ات خروس میخونه ُ نسرین را پیدا کردی خبر از دل ما که نداری. سیما گفت خسرو که اصلا امشب با ما نیست. در کدام رویا بسر می بره نمی دانم. رفیق یک کم با ما باش، فردا می بینیش. آره حق داری دست خودم نیست، سعی خودم را می کنم ببخشید.


یوسف گفت راستی تعریف کن سیما چی شد در مورد نسرین منظورم است.


در همین فاصله نوشیدنیها آمد سر میز هر کدام از بچه ها نوشیدنیها را گرفتند. ساسان نوشیدنی اش که یک آب پرتقال تازه بود یک ضرب بالا رفت. رو کرد به گارسون گفت، لطف کن یکی دیگر از اینها بیار گارسون متعجب شد و پرسید ، این لیوان  که خالی نبود؟. کیانوش گفت نه ، آخه این دوستمان خیلی تشنه اش بود.


یکی از دختران میز بغلی گفت آخه، طفلک مثل اینکه آب پرتقال ندیده است. همه ما جا خوردیم، که یک دختر با به این راحتی با جسارت تمام این حرف را بزند. ساسان بدون درنگ گفت نوش جانم شد. حسود هرگز نیاسود.


سیما فورا جو را دوستانه کرد، رو کرد به دختر ها گفت، این دوست ما ساسان یک ساعت است که میگه من تشنه ام  کسی بهش توجه نکرد. یکم خجالتی است. یک از دختر ها گفت، نوش جانشان. ساسان گفت من که گفته بودم نوش جانم.! بعد کیانوش گفت بچه ها شب خوبی داشته باشید. آنها گفتند برای شما هم همینطور.


بچه ها شروع کردن با هم دو تا دوتا حرف زدند از هر دری حرف میزدند من هم در فکر نسرین و اتفاقاتی که افتاده بود غرق بودم. حرفهای بچه را میشنیدم ، صدای ساسان از همه بلند تر بود . ساسان  هم یک بورژوا لیبرال تمام کمال بود. می شنیدم که ساسان به سیما میگفت دو تا آهنگ تانگو میخواهم اجرا کنم. عشاق را به هم نزدیک کنم. سیما گفت تو که نمی تونی به عشقت نزدیک بشی. ساسان گفت فکر آنجا را هم کردم. یکی از آهنگها را کاست میگذارم.


همین موقع شام ما آمد و روی میز چیده شده بود. دختران میز بغلی شام شان را خورده بودند ومی خواستند بروند.


یکی از دختران گفت نوش جان تان باشد بجزبرای آقا ساسان. بعد یک چشمکی به ساسان زد.


ساسان میخواست یک چیزی بگه وقتی چشمک را دید قند در دلش آب شد سکوت کرد. یکی دیگر از دخترا گفت شما در صحبتها یتان از پاتوق و پارک زیاد حرف می زدید. پاتوق شما کجا ست. ساسان گفت همین پارک شهر، دکه و یا رستوران بازی که آنجا است. معمولا همیشه یکی از بچه های ما روی بزرگترین میز آنجا جا خشک کرده است. دختر گفت ما هم میتوانیم بیایم پاتوق، ساسان گفت حتما همه ما خوشحال میشویم. یکی دیگر از دخترا گفت همه و یا فقط شما؟. بعد خندید گفت مرسی پس به امید دیدار. ما همه گفتیم به امید دیدار خوشحال میشویم. ساسان گفت دیدید بچه ها، نگفتم همه خوشحال میشویم. یک دختر گفت ببخشید مزاحم وقت و شام خورنتان شدیم شب بخیر گفتند و رفتند بیرون.


ساسان شروع کرد به تعریف از خودش. دیدید بچه ها زرنگ بازی رو، برای تان گوش مجانی پیدا کردم. تعداد تان زیاد شد. حالا هر چه کتاب دارید بدهید به این دخترها. من نمی دونم شما برای چه این همه کتاب می خوانید. یوسف گف، برای اینکه موقع غذا خوردن کمتر وراجی کنیم. حالا شام ات را بخور. من تو باید زودتر بریم کار های فردا شب را آنجام بدهیم. ساسان گفت این دفعه جواب ات را نمی دهم. نمی خوام بر نامه  فر دا شب ام خراب بشه. بعد اضافه کرد، دیدید یکی از دختر ها به من چشمک زد. خوش تیپی این خوبی ها را هم داره.


اما من همه دنیا را با آرزو عوض نمی کنم. همه بچه ها مشغول خوردن غذا بودن، گاهی اوقات با تعجب و زیر چشمی به ساسان نگاه میکردند و با تبسم به حرفهاش نیم توجه ایی میکردند. سیما گفت ساسان عسلی غذا ات بخور از دهن افتاد. ساسان گفت باشه دیگه حرف نمیزنم. یک فورم نواختن اورگ را گرفت و بعد شروع کرد به غذا خوردن.


من نتوانستم کاملا غذا ای خود را تمام کنم یعنی اشتها م کم شده بود. کیانوش گفت خسرو جان در کت می کنم. اول هر آشنایی ای این کم اشتهایی نا گزیر پیش می آید. گفتم ، آره حق با توست، باید اقرار کنم کنش هایی  هایی در این قلبم در حال وقوع است. خیلی دلم میخواست که فردا بشه و من نسرین را دوباره ببینم. نمی توانم یک لحظه فکرش را از ذهنم بیرون کنم. همه بچه ها شام شان کامل خوردند و ساسان بقیه غذای منو با کیانوش تقسیم کرد . کیانوش گفت حیف است پول حاصل از عرق جبین پرولتاریا ریخت و پاش بشه.


من گفتم نوش جان تان باشه. یوسف گفت خسرو من هیچ وقت تو را اینقدر مظلوم و چه بهتر بگویم خسته و نا توان ندیده بودم. همیشه موضوع های جدید برای گفتگو داشتی، همین موضوعات جدیدت  ما را وادار میکرد که برویم دنبال تحقیق و مطالعه.


گفتم نمی دانم یوسف چه شده، خسته هستم بلند شیم بریم. فکر میکردم احتیاج به استراحت دارم و باید بخوابم.


گفتم بچه ها من فردا صبح به فوتبال نمی آم. ساسان گفت تنبل بازی بزار کنار خسرو، هفته یک بار فوتبال بازی می کنیم. بعد تو نمیخواهی بیای. گفتم ساسان جان فردا را به من مرخصی بده. سعی میکنم دیگر هیچ وقت غیبت نداشته باشم. ما هفته یک بار جمعه ها صبح زود ساعت 7 می رفتم فوتبال بازی میکردیم.


یوسف گفت از آنجایی که خسرو هیج وقت غیبت نداشته است، یک بار غیبت اشکال ندارد. یکی از پیش  شرطهای ما برای شروع بازی فوتبال این بود هر کس یکبار می تواند بدون دلیل غیبت داشته باشد.


بچه ها گفتند باشه. همین زمان گارسون آمد پرسید، دسر چی میل میکنید. سیما گفت مرسی ما عجله داریم باید برویم. اگر صورت حساب را لطف کنید متشکر میشویم.


من همرا با گارسون رفتم برای پرداخت صور حساب. بعد از پرداخت صورت حساب بر گشتم دیدم که همه بچه ها برای رفتن آماده هستند.


از رستورا آمدیم بیرون. از همدیگر خدا حافظی کردیم ساسان با یوسف رفت. و کیانوش سیما هم با هم بودند و من هم تنهایی بطرف خانه حرکت کردم. بچه تا فردا شب شما را می بینم. کیانوش گفت قرارات با نسرین یادات را فراموش نکنی.


سیما گفت اسمش یادش میره ولی قرار اش با نسرین هرگز.


سه تایی زدیم زیر خنده. گفتند تا فردا به امید دیدار.


چند قدم پیاده رفتم، بعد یک تاکسی گرفتم تا زودتر به خانه برسم و استراحت کنم. وقتیکه دم در خانه رسیدم ، صدای دعوا ی همسایه به گوش می آمد. در را باز کردم و یواش بدون اینکه همسایه ها متوجه آمدم بشوند، می خواستم بروم بخوابم. ولی دعوا شان طوری بالا گرفته بود که حیاط خانه همه جمع بودند. خانه ای که زندگی میکردم دو خانواده دیگر که دارای بچه های قد و نیم قد بودند زندگی میکردند.


محمد آقا سرهمسرش ربابه خانم داد میکشید . و مرتب بهش فحش های بد و نا مناسب میداد. وقتی که چند قدم جلو تر رفتم. محمد آقا شوهر ربابه خانم یک سیلی زد  به بصورت ربابه خانم. و بعد گفت زنیکه زبان نفهم خجالت نمی کشه خودش کم بود ، پسرش را با زنش و کره خرش آورده خونه. پسره خودش کم بود که دو تا  نان خورهم  به ما اضافه کرد. من از کجا بیارم. کرایه صاحب خانه را ندارم بدم. فردا یکه هفته است که از مهلت پرداخت اجاره میگذرد. حتما آن حاجی از خدا بی خبر اسبا بهای ما را میریزه توی کوچه. صاحب خانه ما یک حاجی بازاری خسیس بود. برای ده شاهی پشه را نعل میکرد.


دلم خیلی برای ربابه خانم سوخت، طوری که رفتم بطرف محمد آقا که با هاش دعوا کنم. وقتی بهش نزدیک شدم، دیدم که زد زیر گریه، گفت خدایا مرگ منو برسان تا از این زجر زندگی راحت بشوم. نمی دانستم چه کار کنم.


ربابه خانم چشمش پر از گریه بود. وقتی که منو دید گفت، آقا خسرو به داد ما برس دیدی چطوری منو کتک می زنه. من که ازش چیزی نمی خوام این پسر من با زن و بچه اش آمده پیش ما تا کار و جایی برای خودش پیدا کند.


آمده پا در یک کفش کرده که اینا باید از اینجا برند. من گفتم ربابه خانم آرام باشید، درست میشه. رباباه خانم گفت چطور درست می شه. انقلاب کردیم هنوز هم در بد بختی در جا میزنیم. من گفتم درست می شه مادر نگران نباشید خواهش میکنم گریه نکنید. همان موقع ناصر پسر شان وارد خانه شد. از من پرسید آقا خسرو چی شده. من گفتم بین پدرو ما درت سر تو دعواشان شده. همان موقع چشم ام افتاد به زن ناصر که بچه اش را در بغل داشت و از پشت پنجره ما را  نگاه میکرد.


محمد آقا وقتی صدای ناصر را شنید شروع کرد به ناسزا گفتند. پسره بی غیرت خسرو هم یک جوان است تو هم یک جوان، چطور این بچه از صحبح تا غروب کار می کنه و خرج خودش را در میاره و به ما هم پول قرض میده. تو بی غیرت نمی توانی شکم خودت را هم سیر کنی. بی غیرت و معتاد، تو که نمی توانستی خودت را اداره کنی زن گرفتن ات چی بود و بچه دار شدنت چی بود. ای خدا غم و غصه ام را به کی بگم. خسرو جان می بینی بد بختی مارا. دیگر پول ندارم چقدر حمالی کنم خسته شدم.


گفتم محمد آقا آرام باشید درست می شه. شما برید بالا من با ناصر صحبت می کنم. دیگر به ربابه خانم و ناصر چیزی نگید. ربابه خانم که تقصیر ندارد. که شما رویش دست دراز میکنید. خواهش می کنم برید از دلش در بیارید.


یک نگاه غضبناک به من کرد و بعد دست به شانه من کشید. گفت خسرو جان پسرم دیگه خسته شدم. چقدر بار اینور انور ببرم و دست مردم را نگاه کنم. محمد آقا در بازار یک گاری دستی داشت با آن کار میکرد.


نگاهی به بالا کردم، ناصر و زنش شدیدا  دعوا می کردند. چه شب وحشت ناکی بود. وقتی این بد بختی همسایه را دیدم همه اتفاقات روز یادم رفت. در این فکر فرو رفتم چگونه می توانم به اینها کمک کنم.


به محمد آقا گفتم جواب صاحب خانه را خودم میدم شما نگران نباشید، صاحب خانه هیچ غلطی نمی تونه بکنه.


من خودم با ناصر صحبت می کنم. تا جایی برا ی خودش پیدا کنه و دنبال کار باشه. در آن موقع خیلی از دیپلمه ها بی کار بودند. ناصر هم که آدام تنبل و معتاد بود، دیگر جای خود را داشت.


ربابه خانم گریه کنان رفت اتاق همسایه و با زن همسایه  داشت درد و دل می کرد و محمد آقا رفت توی اتاق تلویزیون را روشن کرد. من هم رفتم با لا اتاق خودم یک آبی بصورت خودم زدم و یک لیوان آب نوشیدم. کمی روی تخت دراز کشیدم و بعد از نیم ساعت رفتم در اتاق ناصر را زدم. ناصر آمد بیرون گفت خوبی خسرو؟ کاری داشتی. گفتم آره،  یک دقیقه میای اتاق من می خوام باهات صحبت کنم . ناصر گفت باشه حتما تو برو من الان میام.


ناصر چند بار از من پول دستی گرفت که پس بدهد ولی هیچ وقت پولهایم را پس نداد.


ناصر بعد از ۱۰ دقیقه آمد اتاق من . در اتاق باز بود ولی ناصر چند بار به در کوبید. گفت سلام خسرو جان مزاحم که نیستم؟ گفتم نه بیا تو چای گذاشتم ولی هنوز دم نکشیده.


میخوام باهات صحبت کنم. ناصر 3 سال از من بزرگتر بود. ولی به اندازه ۱۰ سال از من کمتر میفهمید. جوان تیز و با تجربه ای بود. بقول معروف بچه زرنگ بود. اعتیاد خیلی خرابش کرده بود. خیلی لاغر و نحیف شده بود. بسیار نا توان و عاجز بود. نگاهی دقیق به قیافه لاغرش انداختم، دلم برایش خیلی سوخت، اشک در چشمانم حلقه زد. ناصر اینو متوجه شد. و بعد ناصر شدیدا زد زیر گریه. رفتم بغلش کردم گفتم آروم باش مرد. ولی خیلی بوی گند سیگار و عرق میداد تا جایی که حالم داشت بهم میخورد.


ناصر دیپلم داشت و قبل از انقلاب در کار خانه توشیبا رشت کار می کرد. مثل اینکه به علت اعتیاد از کار بیکار شده بود. خودش میگفت  چون که من کارگر پیمانی بودم منو اخراج کردند.


گفتم ببین ناصر جان من ۳ سال از تو کوچکتر هستمپ. رسم بر این است کوچکتر ها نباید بزرگتر ها را نصیحت کنند.  بنا براین قصد ندارم که به تو درس زندگی بدهم. لازم می دانم بتو بگم که تو هم قربانی نظام نا عادلانه گذشته و حالا هستی. ولی ‍رهایی از این بی عدالتی چاره اش اعتیاد نیست.


ناصر پرسید چاره اش چیه؟ گفتم آگاهی و مبارزه است. اگر بخواهی من کمک ات می کنم که از این شرایط بیایی بیرون. ناصر لبخندی زد و تردیدی که نسبت به  کمک کردن من داشت، گفت خسرو جان تو هم شوخی ات گرفته است. تو چه کمکی می خواهی به من بکنی. در همین لحظه همسر ناصر سرزده داخل شد. گفت سلام آقا خسرو ببخشید که سرزده وارد شدم. من گفتم سلام مهناز خانم بلند شدم گفتم بفرمایید اینجا بشنید. کنار تخت یک صندلی بود که به مهناز تعارف کردم. ناصر سراسیمه و عصبانی گفت کی به تو گفت بیایی اینجا. بر گرد به اتاقت و مواظب بچه باش.


رفت دستش را بگیرد که از اتاق بیرونش کند. مهناز که چادر اش را بر داشته بود و روسری هم سرش نداشت تعجب منو بر انگیخته بود. من همیشه مهناز با چادر و روسری دیده بودم. مهناز هم تازه دیپلم گرفته بود و از خانواده بسیار فقیری بود. حتی فقیر تر از ناصر. مهنازهم سن سال من بود.


مهناز گفت به من دست نزن، ناصر تلاش می کرد دست مهناز را بگیرد تا بیرونش کند. مهناز داد زد گفت احمق به من دست نزن بعد هولش داد، ناصر نزدیک بود که به زمین بخورد، من  گرفتمش و بعد نشست روی زمین. ناصر شروع کرد به ناسزا گفتند. گفت خدا کارم به کجا رسیده این هم  روی من دست بلند می کنه. مهناز گفت خففه شو. چیزی نگو. من امشب آمدم در حضور آقا خسرو حرفهام را با تو بزنم.


ناصر گفت خجالت بکش زن چرا پیش خسرو این حرفها را می زنی. مشکلات ما به خسرو ربط نداره. مهناز گفت، چرا زمانی که پول میخواهی به خسرو ربط داره ؟ الان که من میخوام  خسرو را شاهد بگیرم حرف هایم را بزنم ، خسرو غریبه شده. اول اینکه خسرو غریبه نیست، بیخود بین ما اختلاف ننداز. بعد مشکلات خومان باید خودمان حل کنیم. مهناز با حالت مسخره گفت الهه ایی بمیرم که الان جز خودمان شدی. بعد مهناز ادامه داد ببنید آقا خسرو شما مثل یک داداش برای من هسیتید من هیچ وقت داداش نداشتم. وقتی مادر ناصر می آومد اتاق شما را تمیز کنه من می آمدم از اتاق شما نشریه و کتاب برمی داشتم و می خواندم. این را می خواستم به شما بگم ولی موقعییت پیش نیامد. می دونستم که شما از این کار من ناراحت نمی شوید.


من گفتم البته که من داداش شما هستم و کاری که میکردید نه تنها ناراحت نشدم بلکه بسیار خوشحال شدم.


مهناز گفت من تصمیم گرفتم  از پیش ناصر برم و بعد تقاضای طلاق کنم.


بچه را میگذارم پیش مادر ناصر و میروم دنبال کارمی گردم. ناصر گفت مگر شهرهرت که بری خفه شو و برو توی اتاقت بگیر بمیر. مهناز گفت توهین نکن ناصر، کاری نکن که همین امشب بگذارم برم. کجا می میخواهی بروی بد بخت مثل من یک ستاره در آسمان نداری. ناصر با زبان مسخره گفت نکنه که می خواهی بری ویلا باباجونت در رامسر. پدر مهناز سرایدار یک ویلا در رامسر بود.


من گفتم مهناز خانم خیلی ممنون هستم که به من اعتماد می کنید و منو شاهد میگیرید. من یک پیشنهاد دارم و از شما خواهش می کنم که بپذیرید.


پیشنهاد من اینست که امشب بدون دعوا و درگیری برید بخوابید. من یک دوستی دارم که از اصفهان کفش و کتانی ارزان قیمت می آورد و در کنار خیابان دست فروشی می کند. در آمدش خیلی خوب است. ازش میخوام که برای شما هم این کار را بکند. در ضمن کنار کفش کتانی می توانید کتاب و پوستر هم بفروشید. سرمایه اولیه را من کمک تان می کنم. البته سرمایه را به شما می دهم و از شما هم پس میگیرم تا ناصر اعتیاد ش را ترک کند. ناصر ظاهرا عصبانی شد، ولی  درچهره خمارش رضایت و خوشحالی دیده می شد.


مهناز گفت باشه آقا خسرو، باعث زحمت شما شدیم. مطمن باشید که مایوس تان نمی کنم. هیچ وقت این کمک تان را فراموش نخواهم کرد. می تونم یک کتاب انتخاب کنم با خودم ببرم. اتا ق من پر از کتاب و نشریه و پوستر بود. که برای فروش هم بود. مهناز یک کتاب برداشت و بعد یک نگاه تحقیر آمیز به ناصر کرد گفت بیا بریم، بیشتر از این مزاحم آقا خسرو نشو. ناصر که دیگه حالی نداشت، گفت خسرو جان ببخش اذیت ات کردم شب بخیر. مهناز گفت آقا خسرو شب بخیر. من گفتم شب بخیر. پس فردا برای شما قرار می گذارم که بروید کفشها را بگیرید. کتابها، پوستر ها و کاست ها را از اینجا به شما میدهم.


هر دوتا خوشحال شدند و رفتند بیرون. من آهی کشیدم افتادم روی تخت.


دوباره نگاه های نسرین مثل یک فیلم جلوی چشمم به نمایش در آمد. در فکر این بودم که فردا چه لباسی بپوشم.


آخه نسرین خیلی شیک پوش بنظرمی آمد. دلم میخواست که پیشش کم نیارم.


در میان دوستانم به خوش پوشی معروف بودم معمولا از پوشیدن لباسهای متنوع خوشم میآمد. بعضی وقتها لباس از دوستانم قرض می کردم .


تصمیم گرفتم که کت شلوار با کراوات بپوشم، بعد گفتم در هوای تابستانی کت شلوار کراوات خیلی گرم میشود.


گفتم کت نمی پوشم ، کراوات با پیراهن خوبه. کراوات را می زارم در ساکم بعد در جشن تولد استفاده میکنم. خوبه که زوتر بروم سر قرار تا کاملا بر محیط تسلط داشته باشم.


تقریبا  بعد از  10 دقیقه رویا پروری از روی تخت بلند شدم رفتم که مسواک بزنم . خیلی دلم می خواست که دوش بگیرم، خانه ای که من در آن یک اتلق اجاره کرده بودم، دارای یک اتاق و یک ایوان بود. ایوان را با شیشه تبدیل به یک آشپز خانه کرده بودند و در آن یک کاسه دستشویی برای شستن دست و صورت نصب شده بود. ویک سینک ظرفشویی برای شستن ظرفها. خوشبختانه دارای دو توالت در دو قسمت حیاط خانه بود. این خانه حمام نداشت. برای دوش گرفتن باید از حمام  عمومی بیرون استفاده میکردم. حمام عمومی محل ما ۵۰۰ متر با خانه ما فاصله داشت که دارای اتاق های خصوصی و یا به عبارت دیگر حمام نمره هم داشت.


ان موقع شب حمام عمومی بسته بود. دندانم را مسواک زدم و بعد رفتم روی تخت خوابیدم. وقتی که از خواب بیدار شدم ساعت ۹:۳۰ صبح بود. از شدت خستگی و روز پر ماجرا توانستم حسابی بخوابم و سرحال بلند بشوم.


آفتاب تا نزدیک ایوان اتاقم رسیده بود ، هنوز یک ساعتی وقت نیاز داشت که تا به ایوان برسد.


پرده اتاقم را باز کردم، چشمم به ربابه خانم افتاد. ربابه خانه داشت حیاط را آب جارو میکرد. مثل اینکه خسته شده بود یک دستش را گذاشت روی کمرش و دست دیگرش که جارو را داشت یک آهی کشید. بعد یک چیزی زمزمه کرد . البته من نمی توانستم چیزی بشنوم فقط از حرکات لبانش حدث میزدم .


بعد ناگهان چشمش افتاد به من، با لبخدی سرش را به علامت صبح بخیر تکان داد. من پنجره اتاق را باز کردم و بعد گفتم سلام ربابه خانم ، صبح بخیر، خسته نباشید. ربابه خانم گفت سلام پسرم با سر صدای من بلند شدی ؟ گفتم نه ربابه خانم، خیلی خسته بودم حسابی خوابیدم.


خانه ما دارای یک حوض کوچک در وسط حیاط بود که یک شیر اب هم  داشت. یک تخت بزرگ کنار حیاط زیر سایه یک درخت سیب کهنسال بود که میوه ای چندانی نمی داد ولی سایه خوبی داشت.


مهناز روی لبه حوض نشسته بود داشت کتاب می خواند. وقتی که ربابه خانم به من گفت صبح بخی، مهناز سرش را  بالا کرد گفت سلام آقا خسرو صبح بخیر. من گفتم صبح شما هم بخیر.


بعد ربابه خانم رو کرد به مهناز گفت برو ناصر را صدا کن که بیاد صبحانه بخورد.


 مهناز گفت ، مادر جان ، ناصر تازه بیدار شده دارد خودش را میسازد.


بعد سرش را آورد پایین شروع کرد به خواندن کتاب.


من از اتاق آمدم بیرون که تا در اتاق شیشه ای  دست صورتم را بشورم. متوجه محمد آقا شدم که روی تخت بزرک  زیر درخت سیب کهنسال به یک پشتی لم داده بود به رادیوی کوچکی که در دسش بود گوش می داد. انگار تمام غم را از دوشش بر داشته بودند. به محمد آقا سلام کردم و گفتم صبح بخیر محمد آقا چه هوای خوبی است. محمد آقا گفت سلام پسرم. آره هوای خوبی است هنوز گرم نشده.


بچه های بهمن آقا هم داشتند چهار خانه بازی میکردند. بهمن آقا راننده تاکسی بود ، معمولا خیلی کم در خانه دیده میشد.همسرش هم  زن خانه داری بود که در کنار خانه داری خیاطی هم میکرد. دو دختر داشتند ۷ و ۱۰ ساله . دو تا دختر ها همیشه با هم در حال بازی و حرف زدن بودند.


صورتم را شستم و رفتم یک صبحانه ای حاضر کردم، خوردم تا خودم را برای رفتن به حمام عمومی آماده کنم.


نمی دانم چرا یک آن هوس خورشت بادمجان کردم. چشم افتاد به ربابه خانم و گفتم بهتره از ربابه خانم بپرسم که برام یک خورشت بادمجان درست میکند.


رفتم بیرون، گفتم ربابه خانم می تونید امروز برام یک خورشت بادمجان درست کنید که همگی نهار را با هم بخوریم؟


ربابه خانم گفت، البته پسرم، ولی امروز جمعه همه جا بسته است. گفتم، چیز هایی که برای خورشت بادمجان لازم است دارم. شما باید فقط زحمت بکشید آماد ه اش کنید. ربابه خانم گفت، باشه پسرم از خدام است که کاری بتونم برایت انجام بدهم.


رفتم گوشت و وسایل لازم برای تهیه یک خورشت بامجان ۷ نفره را داخل یک سینی گذاشتم همراه با یک گونی برنج دادم به ربابه خانم. ربابه خانم گفت این برنج خیلی زیاده، من گفتم هر چقدر لازم هست بر دارید و بقیه اش را بگذارید روی ایوان. در ضمن وسایل سالاد را از یخچال بر دارید. من می روم حمام ساعت ۱۱:۳۰ برمیگردم. اگر نهار را بیرون روی تخت داخل حیاط بخوریم خیلی کیف میده. محمد آقا گفت آره خسرو جان . احسنت به آن شیری که تو خوردی و آن پدر مادری که تو را تربیت کردند.


مهناز تمام مدت یک چشمش به کتاب بود و دو گوشش به حر فهای ما. احساس می کردم مهناز خیلی حرف برای گفتن دارد. با خواندن این همه کتاب حتما آدم نیاز دارد که با یکی صحبت کند.


می دونستم چقدر برایش سخت است که هم صحبتی نداشته باشد و با مردی مثل ناصر باید زندگی کند.


بخاطر محدودیتهای فرهنگی و پدر مادر ناصر می ترسید که با من صحبت کند. منم دلم میخواست با مهناز صحبت کنم و از افکارش و نطراتش نسبت به کتابهایی که می خواند بدانم.


فرهنگ سنتی موجود خانواده مهناز اجازه یک معاشرت آزاد اجتماعی و انسانی را به ما نمیداد.


پیش خودم می گفتم هرچیزی که نیازش باشد حتما از سنتها هم خواهد گذشت فقط باید شرایطش مهیا شود.


کارکردن مهناز در بیرون و کسب در آمد، این شرایط را برایش آماده خواهد کرد تا از قفس تنگ سنتهای محدود کننده  رها شود.


در را بستم و بطرف حمام عمومی محله راه افتادم. در راه حمام   کبرا خانم همسر همسایه ام بهمن آقا را دیدم. گفتم سلام کبرا خانم. کبرا خانم گفت سلام آقا خسرو. خوب دیشب شر را خواباندید. ما که دیگه از جنگ و دعوا اینها خسته شدیم. این پسره معتاد چی از جان این بد بختها می خواد؟ آقا خسرو ما  دو تا دختر بچه داریم خوب نیست یک معتاد در خانه ما باشه. من جرات نمی کنم بچه ها را تنها در خانه بگذارم. گفتم کبرا خانم درست می شه، اتفاقی نمی افته. حتما درست میشه چند روز صبر کنید. کبرا خانم گفت، باشد آقا خسرو، خدا به شما عوض بده. کبری خانم هم یک مقدار اقراق می کرد.  


بعد از حمام در راه خانه تصمیم گرفتم بروم پیش حاجی صاحبخانه در مور اجاره های عقب افتاده محمد آقا صحبت کنم. حاجی دو کوچه بالاتر از خونه ما زندگی می کرد.


رفتم در خانه حاجی، در زدم یک پسر بچه 8 یا 9 ساله در را باز کرد بنظر می آمد نوه حاجی باشد.


پسر بچه گفت سلام، با کی کار دارید. گفتم سلام پسر رشید ، گفت اسم رشید نیست ، اسم حمید رضا است . من خندیدم ، حمید رضا گفت ، اسم من خنده داره؟ ، من با خنده گفتم نه حمید رضا جان، اسم تو بسیار قشنگه.


من بخاطر اسمت خنده ام نگرفت. پسر رشید یعنی یک پسر خوش اندام و قوی. بعد من گفتم حاجی خانه است؟


بعد صدای خانمی به گوش آمد و پرسید ، کیه حمید رضا ؟ حمید رضا گفت یک آقای پشت در است با بابا بزرگ کارداره. بعد خانمی آمد دم در. من گفتم سلام خانم. من خسرو هستم با حاجی کار داشتم. خانم گفت سلام ، باشه، بعد گفت حمید رضا ماد، برو بابا بزرگ را صدا کن، بگو اقا خسرو باهاش کار داره.


مادر حمید رضا در را روی هم گذاشت ، بعد از چند دقیقه حاجی آمد دم در، گفتم ، حاجی سلام ببخشد که این موقع روز مزاحم شما شدم. حاجی گفت اشکالی نداره پسرم. چیزی پیش آمده اتفاقی برای خانه افتاده  است؟. پیش خودم گفتم عجب آدم مادی و مال دوستی است . بجای اینکه بپرسد برای کسی چیزی پیش آمده، می پرسد برا ی خانه اتفاقی افتاده.  من گفتم نه حاجی خانه سر جاش است و مستاجر ها هم سالم هستند.


برای یک کار دیگر آمدم پیش شما. حاجی گفت، بیا داخل، وارد یک حیاط بزرگ و بسیار زیبایی شدم. حیاط قدیمی بود ولی با درختان میوه و گیاهان متنوع بسیار قشنگ بود،  حاجی گفت بریم روی تختی که زیر یک درخت کهن که با برگ های انگور پوشیده بود بشینیم.


رفتیم روی تخت نشستیم ، حاجی صدا زد بچه ها دو تا چای برای ما بیاورید.


من گفتم حاجی من وقت شما را زیاد نمیگیرم، من آمدم در مورد اجاره های عقب افتاده محمد آقا با شما صحبت کنم.


دیشب که رفتم خانه، دیدم بین شان دعوای شدید سر همین کرایه های عقب افتاده شما پیش آمده است.


حاجی گفت پسرم، من چه کار کنم الان دو ماه است که کرایه خانه را نداده است. هر وقت بهش میگم کی کرایه را میدهی میگه یک هفته دیگر. نمی دونم این یک هفته دیگر کی میاد. من که ضامن دعوای زن شوهری آنها نیستم.


پیش خودم گفتم چه آدم بی شعوری است. من میگم بین شان دعوای شدید شد. بجای اینکه از من بپرسد، خوب چی شده بخیری گذشت؟ بفکر کرایه خانه خودش است.


گفتم حاجی من اومدم که بشما بگم که کرایه عقب افتاده آنها را من تقبل می کنم. حاجی گفت تو چرا خسرو جان.


خودشان دندشان نرم و پسر بی غیرتش راست، راست راه میره، از تو بزرگتر هم است. بعد تو میخواهیی کرایه عقب افتاده آنها را پرداخت کنی. بعد اضافه کرد، ببین خسرو جان من کاسبی ام خوب نیست، انقلاب شده کاسبی کساد است، سگ هم صاحبش را نمی شناسه. اموال مردم را مصادره می کنند. هیچ کس امنیت نداره. من فقط از مال دنیا یک مغازه و این دو تا خانه را دارم. باید خرج 8 نفر را هم بدم. حاجی پول و ملک زیادی داشت همه آنها را از مردم مخفی میکرد. از ترس اینکه مصادره شود، خودش را زده بود به نداری.


گفتم حاجی من که نیامدم اموال شما را مصادره کنم. من فقط آمدم کرایه عقب افتاده محمد آقا را تقبل کنم. حاجی گفت تو کرایه عقب افتاد ه آن آدم مفتخور را تقبل می کنی کی میخواهد کرایه ما هانه اش بده گفتم کرایه خانه  محمد آقا همراه با کرایه خانه خودم را هر ماه  من به شما میدم. خانمی چای آورد و بعد گفت حاج آقا چیزی دیگری احتیاج ندارید. حاجی با بی حوصلگی گفت نه برو چیزی احتیاج ندارم، من گفتم مرسی خانم دست شما درد نکند، زحمت کشیدید.


حاجی خیلی خوشحال شد. بعد گفت پیر شی پسرم. اگر ایران جوانانی مثل تو داشته باشد آباد میشه، نه مثل آونا که اموال زحمت کشیده مردم را به غارت میبرند و بعد میگویند مصادره انقلابی کردیم. من گفتم حاجی، اگر ثروت ملی خوب تقسیم بشه احتیاج به مصادره نداره، حاجی چقدر محمد آقا به شما بدهکار است؟ حاجی گفت 320 تومان. من 150 تومان همرام داشتمدادم به حاجی، گفتم باشد بقیه را 5 روز دیگر به شما میدم. وشما هم دیگر به محمد آقا کاری نداشته باشید. گفت باشه خسرو جان، لپ های حاجی از خوشحالی گل انداخته بود. چایی را خوردم و بعد  خداحافظی کردم ساعت تقریبا 20 دقیقه به 12 ظهر مانده بود.


وقتی رسیدم خانه ساعت 12 ظهر بود. در را باز کردم دیدم که محمد آقا و ربابه خانم روی تخت زیر درخت نشستند . مثل اینکه همه چیز آماده بود فقط منتظر من بودند تا ناهار را بکشند. من گفتم سلام، ببخشید دیر که نکردم؟ ربابه خانم و محمد آقا هر دو با هم گفتند، سلام پسرم، بعد ربابه خانم گفت، خیلی به موقع آمدی. تا تو لباست را عوض کنی من غذا را می کشم. بعد ربابه خانم  ناصر را صدا زد گفت، بیایید کمک کنید وسایل بیاریم اینجا توی حیاط روی تخت زیر درخت نهار بخوریم. ناصر گفت مهناز داره بچه را می خوابونه الان میاد. بعد ربابه خانم گفت پس تو بیا کمک کن. قابلمه پولو و خورشت را بیار پایین. ناصر گفت چشم مامان.


من لباس راحت تری پوشیدم و نوشابه کاندا درای و کوکا کولا را از یخچالم برداشتم و بطرف حیاط رفتم. بوی


خوش خورشت بادمجان و پولوی آبکشیده تمام حیاط خانه را پر کرده بود. چه روز با صفا و خوبی همه خوشحال بودند. همه دور هم بودیم. بعد از چند لحظه مهناز هم آمد به جمع ما پیوست. وقتی به چهره های شان نگاه میکردم خوشحالی موج می زد. محمد آقا مهربان شده بود. گفت ربابه جان دست ات درد نکند، چه بوی خوشی راه افتاده است. بخاطر همین دست پخت ات بود که گرفتم ات. ناصر گفت فقط برای دست پخت اش بابا؟ محمد آقا گفت نه فقط برای دست پختش، بخاطر کمالات دیگرش هم بود.


مهناز یک لبخد ریزی زد بعد یک نیم نگاهی به من کرد. ربابه خانم بعد از اینکه غذای محمد آقا را کشید، رو کرد به من گفت خسرو جان ماد ر بشقابت را بده برات پولو بکشم. من گفتم ، اول برای ناصر و مهناز خانم بکشید. ربابه خانم گفت اول بزرگتر بعد مهمان بعد بقیه. ناصر خندید گفت مامان از کی تا با حال خسرو از من و مهناز بزرگتر شده است. ربابه خانم گفت بزرگتر از شما نیست ولی امروز مهمان ماست.


بعد بشقابم را دادم برام پولو کشید و خورشت هم روی سفره بود هر کی برای خودش میکشید.


چه روز زیبا و دوست داشتنی بود. همه خوشحال و سرحال حرف میزدیم و می خندیدیم و غذا میخوردیم. پیش خودم گفتم وقتی که آدمها به این سادگی می توانند خوشحال باشند، چرا باید از داشتن حد اقل ها محروم باشند؟ این چرایی بود که برای پاسخش در انقلاب 57 شرکت فعال داشتم. ولی هنوز تغییری حاصل نشده بود.


ساعت تقریبا یک و نیم بعد از ظهر بود. گفتم ربابه خانم دست شما درد نکند با بت زحمتهایی که کشیدید. هم چنین مهناز خانم که کمک کردند. روز بسیار خوبی بود. هیچ وقت یادم نخواهد کرد. ربابه خانم گفت همه چیز را تو دادی پسرم ما فقط آماده اش کردیم. مهناز گفت همه با هم یک روز بیاد مادنی را در خاطرات زندگی مان ثبت کردیم. یک روز خوش بودن بهتر از حسرت خوردن برای خوش بودن است. برایم جالب بود که مهناز با یک جمله خیلی حر فهایش را زد. رابطه و جایگاه کار و سرمایه را در یک کار جمعی روشن کرد. محمد آقا گفت پسرم دست ات درد نکند که این روز را خوب را از وجود گرم تو داریم. من گفتم خواهش می کنم شما ها اینقدر خوب هستید که من احساس می کنم که در کنار خانواده خودم زندگی می کنم.


ناصر آمد چیزی بگه که زنگ در صدا خورد. من گفتم ببخش ناصر جان من میرم در را باز کنم، من باید برم.


رفتم در را باز کردم. حاجی بود، جا خوردم، گفتم حاجی شما، حاجی گفت، پسرم نترس آمدم از دل محمد آقا در بیارم که از من دلخوری نداشته باشد.


من گفتم مرسی حاجی کار خوبی میکنید. ولی درمورد امروز جلوی من چیزی نگید. بذارید وقتی که من از خانه بیرون رفتم به محمد آقا بگید که من اجاره عقب مانده را قبول کردم.


حاجی گفت باشه پسرم. بعد گفتم بیاید داخل خوش آمدی. محمد آقا وقتی که حاجی را دید رنگش پرید و با عصابانیت گفت ربابه شما بروید بالا. یک روز خوش برای ما نیامده است.


من گفتم محمد آقا حاجی برای چیز دیگر آمده است. بعد گفتم خود حاجی به شما خواهد گفت من باید بروم دیرم شده.


بعد رفتم بالا اتاقم تا لباس بپوشم و بروم پاتوق. وقتی وارد اتاق شدم و یادم آمد که می خواهم نسرین را ببینم ، دلهره عجیبی آمد سراغم. با هیجان و شوق زیادی لباس پوشیدم و خوش بو ترین ادکلن را به خودم زدم.


یک پیراهن آبی آسمانی آستین کوتاه با شلوار و کفش سیاه پوشیدم. کراوات آبی تیره را هم گذاشتم داخل ساکم. نظر خودم خوش تیپ شده بودم. وقتی بر گشتم حیاط که بروم بیرون دیدم حاجی و محمد آقا دارند روبوسی میکنند. و ربابه خانم هم چای برایشان آماده کرده بود. ناصر رفته بود اتاقش و مهناز هم کنار حوض به آب حوض خیره شده بود.


ربابه خانم متوجه آمدنم در حیاط شد، گفت پسرم چه خوش تیپ شده بزنم به تخته. من گفتم ربابه خانم چشم شما خوش تیپ می بینه. محمد آقا گفت حاجی این پسر ده سال از سن اش بیشترمی فهمه. من گفتم محمد آقا شما لطف دارید. حاجی گفت خدا حفظ اش کنه من که با داشتن چنین مستا جری افتخار می کنم. بازم دید گاهش مادی و غیر معنوی بود. گفتم همه شما نسبت به من لطف دارید. چشمم افتا د به مهناز ، گفتم مهناز خانم خدا حافظ . مهناز گفت خدا حافظ آقا خسرو... خیلی دلم میخواست که می تونستم مهناز را به جشن تولد دوستم دعوت کنم. ولی با شرایط فرهنگی حاکم در داخل خانه این یک خواست غیر ممکن بود.


من گفتم ربابه خانم امشب دیر وقت می آم. ربابه خانم گفت، جایی میری؟ میخواستم بگم جشن تولد میروم، خودم را کنترل کردم .. گفتم میرم پیش یکی از دوستانم. نمی خواستم جشن تولد را بگم، فکر کردم شاید مهناز غصه بخورد.


تا سر کوچه پیاده رفتم، از خانه ما تا سر کوچه تقریبا 5 دقیقه باید پیاده راه می رفتیم. بعد سوار تاکسی شدم . تا بروم پارک شهر. در داخل تاکسی تمام راه فکرم این بود چگونه با نسیرین برخورد کنم. سعی میکردم خودم را قانع کنم که نسرین یک دختری است مثل همه دختر های دیگر و من باید مانند همه با او معاشرت داشته باشم.


از طرف دیگر وقتی به نامش و یا به برخورد روز اول فکر میکردم قلبم به طپش عجیبی می افتاد و


نمی توانستم خودم را کنترل کنم. خودم هم نمی دانستم مقاومت من در مقابل خواست قلبم  برای چه بود.


یاد حرف سیما افتادم که گفته بود قلبت به تو دروغ نمی گه. به ندای قلبت گوش بده. در طول تمام راه از مسافرینی که سوار و پیاده میشدند تو جه ای نداشتم. در هر شرایطی با بهانه های متفاوت با مردم سر صحبت را باز میکردم.


به خودم گفتم خسرو به کدام طرف میروی تعهدات و مسولیتهای خودت را داری فراموش می کنی.


ولی دست خودم نبود، فورا همه چیز یادم میرفت، چهره نسرین جای همه چیز را پر میکرد. بقیه جنب و جوش ها در پشت چهره نسین کم رنگ می شدند. اظطراب عجیبی داشتم، چرا من اینطوری شدم، چرا نسبت به اطرافم بی تفاوت هستم. ترس غریبی آمد سراغم . گفتم نه من بدون ایدالها و اهداف نمی توانم زندگی کنم. یعنی نسرین داره منو از آرمانها و رویا هایم دور می کند؟


در فکر و رویای رو برو شدن با نسرین بودم که صدایی به من گفت، به پارک شهر رسیدیم، شما همینجا پیاده میشوید؟ گفتم آره جناب. دست تان درد نکند. کرایه تاکسی را دادم و از راننده تاکسی تشکر کردم. وقتی که پیاده شدم ناخود آگاه دنبال نسرین میگشتم. با عجله تمام رفتم بطرف پاتوق ، تقریبا 20 دقیقه زودتر از ساعت قرار رسیدم. چند تا از بچه ها در پاتوق بودند. ولی بچه های دیشب که با هم به رستوران رفته بودیم هیچکدام شان نبودند. گفتم سلام بچه ها خوبیند. مراد و دوست دخترش طاهره و پرویز گفتند سلام خسرو خوب هستی؟ بلند شدند با هم دست دادیم، من پرسیدم بچه ها چیزی مینوشید. مراد و طاهره نوشیدنی داشتند، گفتند مرسی خسرو ما نوشیدنی داریم. پرویز گفت برایم یک کانادا بگیر. رفتم 2 تا کاناد خنک گرفتم و برگشتم پیش بچه ها.


پرویز گفت خیلی خوب شد که خسرو آمد. من گفتم چطور مگه. پرویز شروع کرد به توضیح دادن.


ببین خسرو ما یک اختلاف نظر عمده در مورد نقش ابزار تولید در شکل گیری هویت و یا شخصیت انسان داریم.


طاهره میگه که با تغییر و تکامل ابزار تولید شخصیت و هویت انسان متاثر آز آن متحول شده است. .....من می گم فرضیه نمی تواند درست باشد یعنی اینکه انسان ........ فکرم رفت بطرف نسیرن فقط 5 دقیقه دیگر به ساعت قرار ما مانده بود، دلهره و اضطراب دوباره آمد سراغم. به همه طرف نگاه میکردم بجز به بچه ها که با هم نشسته بودیم.


پرویز گفت خسرو کجایی میگم نظرت در این مورد چیه؟ من گفتم در مورد چی؟ مراد گفت  دستت درد نکنه خسرو جان این بیچار چند دقیقه است که داره توضیح میده، توتازه می گی در مورد چی؟ طاهره گفت خسرو اتفاقی افتاده ؟ گفتم نه، طاهره گفت پس چرا این قدر اضطراب داری و رنگ ات پریده. گفتم چیزی نیست بچه ها ببخشید، بعدا برایتون توضیح میدم.


در همان لحظه دیدم نسرین با یک پسری دارد میاید. شوکه شدم این پسر کیه؟ این که مسعود است. مسعود نسرین را از کجا می شناسه. هزاران فکر جور واجور آمد سراغم. نسرین با مسعود به ما رسیدند. مسعود گفت بچه ها سلام رفت با مراد روبوسی کرد ، با طاهره و من و مراد دست داد. مسعود و مراد خط فکری مشترک داشتند.


نسرین گفت سلام به همگی. بعد گفت خسرو خوبی، من هنوز در شوک بسر می بردم. با صدای لرزان و با دست پاچگی گفتم سلام نسرین چطوری به چشمانش نگاه نکردم. مسعود گفت بچه ها خواهرم را به شما معرفی میکنم. نسرین خواهرم است. من نفس راحتی کشیدم یک کم از شوک در آمدم. در جا گفتم نسرین خواهرت است چه اتفاق جالبی. نسرین گفت من با خسرو دیروز آشنا شدم. بچه های دیروز الان  اینجا نیستند، منظورم سیما و کیانوش است. نسرین گفت خوشوقتم بچه ها. بعد من تعارف کردم حالا چرا ایستاده اید. بنشنید. همه نشستند و مسعود گفت بچه ها من میرم نوشیدنی بگیریم شما چیزی می نوشید. ما هنوز نوشیدنی داشتیم. نسرین گفت من مثل خسرو کانادا مینوشم. بعد یک چشمک زیرکانه به من زد و با یک تبسم دوست داشنی گفت نوشابه خنک در این هوای گرم میچسبه.


پیش خودم گفتم خدایا من چرا در مقابل این دختر اینقدر دست پام را گم می کنم .  


هر چقدر نسرین با اعتماد به نفس با من رفتار میکرد، من با تزلزل تر و مضطرب تر می شدم.


بعد با صدای لرزان گفتم حق داری نوشابه خنک برای هوای گرم خوبه. نسرین خنده اش گرفت و بعد گفت. خوبه منظورات چیه؟ فهمید که من همینطوری از روی دست پاچگی یک چیزی گفتم.


مسعود با چند تا نوشیدنی برگشت. طاهره گفت مسعود چرا اینقدر نوشیدنی گرفتی. مسعود گفت گرفتم شاید بچه های دیگر از راه برسند و یا شما بخواهید نوشیدن بعدی را بنوشید.


نسرین نوشیدنی خودش را ریخت در یک لیوانی بعد به مسعود گفت من امشب با خسرو به تولد یکی از دوستانش میرم. مسعود گفت خسرو تولد یوسف می روید. بعد من گفتم، مسعود مگه تو دعوت نیستی، مسعود گفت چرا ولی من به یوسف گفتم من نمی توانم بیام. من گفتم حیف شد. نسرین زیر چشمی به من نگاه کرد یکی دیگر از تبسم های دوست داشتنی را زد. منظورش این بود که آیا واقعا حیف شد که مسعود نمی تو نه بیاد؟ بعد من از بچه های دیگر پرسیدم گفتم، بچه ها شما امشب تولد دعوت هستید؟ پرویز گفت من میام. طاهره و مراد با مسعود قرار داشتند مثل اینکه قرار بود بروند در یک جلسه ای شرکت کنند.


پرویز دوباره موضوع صحبت اش را که با مراد داشت پیش کشید. من گفتم بچه ها بذارید من یک ماجرایی را که دیشب برایم اتفاق افتاد، تعریف کنم. در ضمن من به کمک شما هم احتیاج دارم تا مشکل یک خانواده را حل کنیم. بعد ار پرویز عذر خواهی کردم، پرسیدم می تونم ماجرا را تعریف کنم.


پرویز گفت هر کس بجز خسرو بود اجازه نمی دادم. نسرین گفت من خیلی کنجکاوم، پرویز گفت، خسرو تعریف کن. باز چشم افتاد به چشم نسرین. دوباره گیج شدم ضربان قلبم تند شد دلم میخواست جایم را عوض کنم کنار نسرین بشینم تا چشمانم به چشمانش نیافتد و بتونم عادی حرف بزم. نسرین هم این اینو فهمیده بود که من نمی توانم در چشمایش نکاه کنم.


به خودم گفتم خسرو خوب نیست خودت را کنترل کن. تقریبا کم کم مسعود هم داشت می فهمید که من در مقابل نسرین واکنش ام عادی نیست. اتفاق آنشب با خانواده محمد آقا را بطور کامل برایشان تعریف کردم و همچنین نهار دستجمعی که با خانواده محمد آقا خوردیم.


بچه ها نسبت به این اتفاق واکنشهای متفاوت داشتند.


یک لحظه چشمانم به چشمان نسرین افتاد، اشک شوق در چشمانش جمع شد، اولین بار بود که میتوانستم در چشمانش خیره بشوم بدون اینکه واکنش احساسی به من دست بدهد.


چنان از کاری که انجام داده بودم افتخار میکردم و در خیالش خوشحال بودم، در آن لحظه نسرین را هم مثل بقیه دختر ها می دیدم. نسرین گفت خسرو کارت عالی بود، یعنی بهترین کاری میتونستی انجام دادی، بعد گفت من که اشک شوق در چشمانم افتاد و سرشار از شادی هستم.


وقتی که این واکنش را از نسرین دیدیم. بسیار خوشحال شدم، دوباره بهش نگاه کردم و نسرین هم سرش را بلند کرد با دقت به من خیره شد و هر دو ما وجود بچه های دیگر را در کنار مان فراموش کرده بودیم.


احساس کردم که نسرین برای تشویق من تمایل دارد منو بغل کنه. البته این را در نگاهش می توانستم تصورکنم.


مسعود گفت خسرو کارت بسیار انسانی بود. اما باید بدانی که ما مسولیتهای بزرگتری داریم، تا زمانی که این نظام غیر عادلانه سرمایه داری است، این محمد آقا ها و ربابه خانمها هم وجود خواهد داشت.


پرویز گفت من که به خسرو افتخار می کنم و کاری که انجام داد، من که به فکرم نمیرسید. بعد گفت آفرین خسرو.


طاهره گفت من کار خسرو را تحسین می کنم، یک روز شاد را در سخت ترین و نا امید کننده ترین شرایط برای این خانواده به ارمغان آورد. مراد ضمن تحسین عمل من. حرف مسعود را با یک جمله دیگر تایید کرد. مراد گفت، کمک سطحی به زخمهای عمیق اقتصادی موجب تمکین میشود. این زخم چرکین ناشی از تقسیم نا عادلانه نظام سرمایه داری بر پیکر مردم. فقط با نابودی این نظام، از بین خواهد رفت.


من آمدم که پاسخ واکنشهای بچه ها را بدهم که نسرین آمد توی حرفم و گفت ببخش خسرو، ببینیبد بچه ها کاری که خسرو کرد کاملا انسانی و زیبا بود. نتیجه این کار همان چیزی است که طاهره بخوبی اشاره کرد. من فقط یک چیز را به آن اضافه میکنم. تاثیری که عمل خسرو در آن خانواده و اطرافیانشان گذاشت ، بیشتر از پخش چند اعلامیه در سطح شهر است.


گفتم بچه ها، من وارد بحث تیوریک این کاری را که من انجام دادم نمی شوم، ولی به خودم افتخارمی کنم. احساس انسانی در من به اندازه ای قوی است، که دیدگاه سیاسی ام مانع از اجرا آن نمیشود.


مسعود گفت، خسرو باشد بموقع اش در موردش صحبت میکنیم. من با مراد و طاهره باید برویم در یک جلسه ای شرکت کنیم. من گفتم نسرین شما از خانه با هم آمدید اینجا؟ نسرین گفت نه من مسعود را تصادفی در داخل پارک دیدم. من داشتم می آمدم پاتوق که نسرین را دیدم. نسرین اضافه کرد، مسعود از من پرسید کجا میروی؟ من گفتم به کافه تریا پارک میروم . بعد مسعود از من پرسید می روی پاتوق ؟ من گفتم پاتوق کجاست؟ مسعود گفت هما کافه تریا. بعد من گفتم میروم پاتوق . من گفتم مسعود می دانستی نسرین با من قرار داره؟ مسعود گفت نسیرین توی راه به من گفت که با پسری بنام خسرو آشنا شدم. من حدس زدم خسرو باید تو باشیی، بعد با شوخی گفت ، آخه تو تنها دختر باز این گروه هستی. من کمی از این شوخی مسعود جا خوردم و ناراحت شدم. مسعود یک چشمکی به نسرین زد، بعد به من گفت خسرو جان شوخی کردم، همه می دانند که خسرو  یک دوست خوب برای همه است. اما اینم باید اضافه کنم که نسرین از من باهوش تر است. نسرین  لبخندی زد و گفت مسعود اگر زودتر رفتی خانه به مامان بگو که من دیر میام. وقتی که از خونه بیرون می اومدم مامان رفته بود  بیرون. براش یاداشت گذاشتم ممکن که یاداشت را نبیند. مسعود گفت باشه خواهر گل ام بعد آمد نسرین را بوسید و با من و پرویز دست دادو منو بغل کرد، گفت از شوخی من ناراحت نشو. نسرین دختر با هوشی است. من گفتم شکی در آن نیست. بچه ها از ما خدا حافطی کردند رفتند. پرویز گفت بچه ها من باید بروم خانه لباس مهمانی ام را بپوشم و خودم را برای تولد یوسف آماده کنم. با ما خدا حافظی کرد رفت. من ماندم با نسرین. وفتی که تنها شدیم ، دوبار دلهره و اظطراب آمد بسراغم . تازه داشت همه چیز عادی میشد. هرچقدر خواستم خودم را را جمع جور کنم و عادی و کنترل شده با نسرین حرف بزنم،نمی تونستم  عادی باشم. احساس میکردم  شهامت ندارم در صورت نسرین نگاه کنم. در تفکر و اظطراب بسر می بردم که صدایی به من گفت خسرو بریم کمی قدم بزنیم . من سرم را با لا کردم با دست پاچگی  گفتم  آره خیلی خوبه ، نسرین خنده اش گرفت، پرسید خسرو تو چرا بعضی اوقات  سرت را پایین می اندازی. من گفتم جدی تو اینظور می بینی؟ نسرین گفت آره، مثل آدمهای خجالتی سرت را گاهی اوقات می اندازی پایین. من با صدای لرزان گفتم، هیچ وقت دقت نکردم،  ما با هم بلند شدیم، ساکم را بر داشتم دست راستم را انداختم توی جیبم. نسرین هم کیفش را برداشت. نسرین خیلی زیبا شده بود یک دامن مشکی تا بالای زانو و یک بلوز آستین کوتاه مغز پسته ای خوش رنگ که از دور جلب توجه می کرد و یک کفش  تابستانی زنانه به رنگ سیاه با پاشنه ای نه چندان بلند. وقتی که نسرین ایستاد چنان جذاب و شاد بنظرم آمد، که ناخود آگاه بهش نزدیک شدم تا جایی که دست راستم که در جیب شلوارم بود به دست چپ نسرین مماس شد. نسرین کیفش را انداخت روی شانه اش و یک تابی به مو های سیاه بلند اش داد. دستش را انداخت توی دست راستم که در جیبم بود و کاملا به من تکیه داد،


 


گفت بریم خسرو. پا هایم دیگه روی زمین بند نبود، یعنی اینطوری احساس میکردم. احساس سر گیجه خفیفی به من دست داد. گفتم خدایا این احساس زیبا را هیچ وقت از من نگیر. احساس عجیبی و شیرینی بود.   گرمی شانه هایش را احساس می کردم، نسرین یک فشاری به دستام داد، گفت خسرو کدام طرف بریم. من با صدای لرزان گفتم هر طرف که تو دوست داری .


به من گفت یادت باشه که حق انتخاب را به من دادی. سعی کن پشیمان نشی. من گفتم چرا پشیمان بشوم نسرین. گفت خودت بعدا  متوجه می شوی. از شدت اظطراب شادی تشنه ام شد. گفتم نسرین میخوام برای خودم آبمیوه پاکتی بگیرم ، تو چه نوع نوشیدنی ای دوست داری؟ نسرین گفت هر چی که برای خودت می گیری برای من هم همان را بگیر. رفتم دو تا آب پرتقال خنک پاکتی گرفتم.


ساعت تقریبا 5:30 دقیقه بعد ظهر بود ، ما ساعت 7 باید به جشن تولد یوسف میرفتیم.


در رویا و لذت از این روز زیبا بودم که نسرین گفت، خسرو من میخوام به خانواده محمد آقا همسایه ات 100 تومان کمک کنم. من گفتم باشه، مرسی از کمکت، می دونستم که روی کمک تو می تونم حساب کنم.


نسرین گفت  ما یکساعت وقت داریم، فکر می کنی چکار کنیم . من گفتم بریم ، کافه تریا نگین . نسرین گفت نه بهتر که در همین پارک قدم بزنیم میخوام کمی با هات تنهاتیی حرف بزنم.


گفتم باشه نسرین، ما قدم زنان در راهروی پهن پارک که دوطرفش درختان تنو مندی ما را در آغوش خودشان گرفته بودند  راه میرفتیم ، در طول راه ، احساس بسیار خوبی داشتم، پیش خودم میگفتم ، مگه میشه خوشبختی اینقدر به آدم نزدیک باشد. آیا میشود به این سادگی خوشبخت شد. پس چرا همه آدما این کار را نمی کنند؟ . یعنی من عاشق شدم ؟ نقاط مبهم و کور زندگی را دیگه نمی بینم. همه چیز زیبا بود.. در همین هنگام نسرین گفت می دونی خسرو. گفتم چی رو؟ نسرین گفت، از تبعیض جنسی رنج می برم ، از اینکه با تو قدم می زنم احساس امنیت بیشتری  دارم. این نوع امنیت خوب نیست ، موجب وابستگی زن به مرد میشود.  


از ترحم بیزارم، از اینکه مردی در اتوبوس بخاطر اینکه من زن هستم با تمنای مخفیانه ای  بلند میشود جای خود را به من می دهد بیزارم . اینکار را عمل برتری جویانه ای می دانم که فقط با قالب جوانمردی در فرهنگ مرد سالارانه ما قابل توجیه است. اما پشت این بخشش اکثرا التماس دعا دارند و یا چهره طلبکارانه، متوجه می شوی منظورم چی است. اما تو به دل نگیر مردانی مثل تو در حال تولید هستند که حد اقل صندلی خود را با التماس دعا و تمنا.... به زنان نمی بخشند. بنطرم  دختری آزاد رها می آمد و راحت حرف میزد، گرچه مشکلات اجتماعی و فرهنگی موجود او را آزار میداد. ولی او سعی می کرد با تلاش آگاهانه به آنها غلبه نماید. من با کمی مکث و  نفس عمیقی کشیدم، حالا که موضوع اجتماعی و فرهنگی شده بود. دلهره و اضطراب من کمتر شد. با کمی لرزش صدا گفتم، نسرین متوجه شدی که پسر ها احترامی بیشتری به دختران می گذارند و همچنین کمتر به دخنران متلک می گویند. حد اقل من اینو در بچه های گروه خودمون و بچه محل هام مشاهده می کنم. نسرین ضمن تایید حرف من، صحبت خود را ادامه داد ،معتقدم یکی از روابطی که میتواند مسله تفاوت جنسی را بی اهمیت کند، یکی آزادیهای برابر اجتماعی بین زن و مرد است و دیگری، عمیق شدن رابطه معنوی بین زن و مرد است. میدونی خسرو؟ یک تفاوت  عمده بین مردان و زنان است چیه؟  بعد ادامه داد، روابط معنوی برای زن اساس است. ولی برای مرد علاقه سطحی که بیشتر با غریزه جنسی آمیخته است. به همین دلیل برای یک مرد عشق به معنای خاصش با سنت ازدواج و مقاربت جنسی آمیخته است. در صورتی که برای زن زناشویی اساس زندگی مشترک را تشکیل نمی دهد. زیرا رابطه جنسی عاشقانه است که به زندگی وی معنای واقعی میدهد. وقتی که رابطه عاشقانه و معنوی بین این دو وجود نداشته باشد، در صورت داشتن فرزند رابطه تنگا تنگ با فرزندان این جای خالی را پر می کند. یا اینکه خویشاوندان و یا دوستان در یک رابطه دیگر جایگزین همسر میشوند. این امکان هم وجود دارد که عشق و یا رابطه معنوی دیگری او را مجذوب خود کند . بسیاری از مردان در رابطه معنوی و عاشقانه با همسر خود نابینا و ناشنوا هستند. در صورتی که برای زن رابطه معنوی و عاشقانه اساس زندگی مشترک را تشکیل میدهد. یعنی زناشویی و مقاربت تنها در کادر رابطه عمیق دوست داشتن معنای واقعی می یابد.


بنظرم، عدم درک مرد از این رابطه شاید بخاطر این است که با سنت ازدواج خود را صاحب و مالک زن می داند. برای بعضی از مردان درک رابطه عاشقانه بعد از ازدواج کار سخت و کوری است. و زمانی رابطه عاطفی و عاشقانه بعد از ازدواج را دوست دارند که فقط زن آنرا با سختی و تعب حفظ نماید و به خود ستیزی مداوم مشغول شود، و با مشکلات سخت دست پنجه نرم کند.


در صورت عدم تحمل این وضعیت و یا تغییر آن توسط زن، مرد تماشاگر حق به جانب،مظلوم و درستکاری می شود که به تماشای ناپسند ترین و زشترین نمایشنامه ای مینشیند  که نقش اصلی و منفی آنرا زن بازی میکند . و بعد به درستکاری و پاکدامنی خود احسنت میگوید.


من مجذوب حرفهایش شدم، با اشتها ی تمام به حرفهایش گوش میدادم ، به هیجچ چیز دیگر توجه نداشتم  فقط به حرفهای نسرین گوش میدادم، به یک صندلی پارک رسیدیم خیلی دلم میخواست روی صندلی پارک که خالی هم بود بشینم و با تمرکز بیشتر به حرفهای نسرین گوش بدم. نسرین دست اش را از دستهای من رها کرد. پرسید ، خسرو دوست داری روی  همین صندلی بشینیم ؟ من که از خدا خواسته گفتم آره خیلی خوبه. روی صندلی نشستیم.نسرین گفت من نمی توانم جهان خوب را خارج از پاسخ دادن به نیاز های واقعی انسان تصور کنم.  گفت خسرو می دونی برای من اومانیسم اساس همه اندیشه ها و سیاستها ست؟ گفتم الان متوجه شدم. ادامه داد ، اومانیسم را اصلی مهم میدانم.  بویژه اگر تو به عنوان یک زن اینقدر تحقیر می شدی آنوقت اعتقاد به اومانیسم را به عنوان اساس همه تحولات می پذیرفتی. وقتیکه در کشورهایی مثل ایران حقوق شهروندان بر اساس ملیت ، نژاد ، طبقه،  مذهب و جنسیت  آنان تعیین میگردد، اومانیسم اصل لازم و ضروری است در کنار سوسیالیسم و دموکراسی یا هر چیز دیگر. حتی در  سوسیال دموکراسی های غربی هم اومانیسم و برابری حقوق شهروندی از اهمیت وبژه برخوردار است. گفتم نسرین من معتقد هستم که سوسیالیسم و دموکراسی دو اصل اجتناب ناپذیر با یکدیگر هستند و تحقق آنها بدون خواست اومانیستکی و حقوق برابر شهروندی امکان ناپذیر است و به عبارت دیگر سوسیالیسم و دموکراسی  باید مبتی بر اومانیسم باشد و برابری حقوقی همه شهروندان باشد. نسرین ضمن تایید حرف من گفت، خسرو دلم میخواد  در مورد سوسیال دموکراسی غربی بیشتر با هم حرف بزنیم. بعد گفت خسرو میدونی ساعت چنده ؟ گفتم نه 10 دقیقه به 7 شب بود. گفتم نسرین اینقدر موضوع صحبت جالب و جذاب بود که وقت کاملا یادم رفت.  نسرین گفت، همین؟ گفتم چی همین؟ گفت فقط موضوع جالب بود.


نگا ه ام افتاد به نگاهش، با یک تبسم زیبا و یک چشمک مهربان، گفت، پس تا زیاد دیر نشده برویم.


من که دوباره دچار دلهره شده بودم، آمدم چیزی بگم گفت فهمیدم خسرو ی خجالتی، زحمت نکش، در بعضی موارد بویژه احساسی، نگاه ها و احساسات  گویا تر و کاملتر  از زبان عمل می کند.


دوباره دستش را انداخت توی دستم، از پارک بیرون رفتیم تا با یک تاکسی به خانه یوسف برویم.


سوار تاکسی شدیم ، صندلیهای عقب تاکسی خالی بود . صندلی جلو یک مسافر مرد نشسته بود.


نسرین اول سوار تاکسی شد بعد من،  تا خانه یوسف تقریبا 10 دقیقه با تاکسی راه بود.


یک 400 متری رفتیم که یک مسافر دیگر سوار تاکسی شد. من باید به طرف نسرین جابجا میشدم تا جا برای مسافری که سوار شده بود باز شود. وفتی که بطرف نسرین رفتم، نسرین خودش را کنار نکشید. با صمیمیت و مهربانی خاصی خودش را بیشتر به من نزدیک کرد. من مثل پسر خجالتیها خودم را یک کم مچاله کردم. نسرین با یک تبسم اول بیرون را نگاه کرد بعد یواش گفت، نگفتم مردانی مثل  شما در حال تولید است.


دلم میخواست بیشتر بهش نزدیک بشوم ولی شهامتش را نداشتم. یک شخصیت خاصی داشت با همه باز و صمیمی بودنش، جرعت نداشتم احساسم را ابراز کنم. نا خود آگاه احترام زیادی برایش قایل بودم. برای من ارزشهای ویژه ای داشت. کاملا گرمی و بر آمدگی شانه هایش را احساس می کردم. نسرین در حالی که به بیرون نگاه میکرد و تبسم اش را می تونستم در صورت نیم رخش ببینم.  سرش را روی شانه های سمت چپ ام  تکیه داد و احساس کردم که پلکهای چشمان جذاب و زیبایش بسته است. این همه زیبایی و مهربانی در کنار من و سرش روی شانه هایم، برایم یک رویا بود. رویایی که هیچوقت نمی خواستم به پایان برسد.


دلم میخواست راه اینقدر طولانی بود که من با این رویای قشنگ به خواب عمیق می رفتم. لحظه دوست داشتنی که با واژه ها نمی توانستم در ذهنم تعریف اش کنم. دلم میخواست بدانم که نسرین به چه چیزی فکر میکند.


نسرین هیچی چیزی  نمی گفت در فکر عمیقی فرور رفته بود، در داخل تاکسی در مورد کمبود نفت صحبت می کردند.


راننده تاکسی گفت حالا خوبه که تابستان است زیاد نفت مصرف نمیشود.


مسافری که بعدا سوار شده بود، ناراضی از انقلاب بود می گفت این چه کشوری است نه قانون داره نه صاحب.


یک عده جوان با ریش پشم افتادن به جان و اموال مردم دستگیر شان می کنند و اموالشان را مصاره و به یغما می برند.


نگاهی به من و نسرین کرد یک تبسم دوستانه به ما زد. بعد گفت خدا عاقبت این جوانان با شخصیت را بخیر کند، از ما که دیگر گذشته است. من و نسرین لباس شیک پوشیده بودیم به ظاهر ما می آمد که بچه پولدار باشیم.


من گفتم ، جناب نگران نباشید، همیشه در هر انقلابی تخریب وجود دارد. ولی تخریبها باید به باز سازی تبدیل شود، امنیت هر چه زودتر در کشور حاکم گردد. هوشیاری و آگاهی ما مهم است و نگذاریم که فرصت طلبان از شرایط موجود سو استفاده کنند. البته برای جوانان آنچه که اهمیت داشت، آزادی سیاسی بود که هنوز وجود داشت. از نوع اظهار نطرم زیاد خوشش نیامد. یک نگاه غضبناکی به من انداخت و بعد رو کرد به راننده تاکسی گفت خدا عاقبت ما را بخیر کند. راننده تاکسی گفت . با این سهمیه بنزینی که به ما میدهند ، به همین زودی باید کاسه گدایی برداریم دور شهر پیاده راه برویم.


من دیگه چیزی نگفتم. یک سکوت خاصی در داخل تاکسی حاکم شد. نسرین سرش را برگرداند و جا بجا شد.


گفت خسرو، میشه با مصادره اموال سرمایه داران و یا افراد دارا عدالت را ایجاد کرد؟ من گفتم البته که نه. من خودم شخصا با مصادره هر اموالی مخالف هستم. اما لازم است که در مورد دارایی های همه سرمایه داران یک بررسی انجام بگیرد. این امر مستلزم این است که حقوق دموکراتیک آنها رعایت شود و عدالت از طریق قانون اجرا شود.


با خشونت و زور نمی توان دموکراسی و عدالت را حاکم کرد.


مرد مسنی که در جلوی تاکسی نشسته بود و ظاهری آراسته  و شیکی داشت. گفت ، آفرین پسرم ، این روشی است که دولت موقت ما قرار بود بکار گیرد ، البته اگر بعضی از تند رو ها و افراطیون بگذارند.


از نوع اظهار نطرش فهمیدم که شخصی لیبرال و طرفدار دولت موقت با نخست وزیری بازرگان بود.


دلم میخواست با وی به گفتگو ادامه بدهم ، اما دیگه رسیده بودیم. فقط بهش گفتم متاسفانه ما باید پیاده شویم ، از آشنایی با شما خوشحال شدم.


راننده تاکسی ایستاد نسرین دست به کیف کرد و میخواست  کرایه تاکسی را حساب کند. من گفتم من حساب می کنم ، نسرین گفت فرق نداره ایندفعه من حساب میکنم. من گفتم باشه هر طور که دوست داری. زمانی که نسرین داشت پول را به راننده می داد. مرد مسن که جلو نشسته بود گفت ، آفرین دخترم، ما مرد ها نمی خواهیم شما را باور کنیم.


من پیاده شدم ، بعد نسرین آمد پایین. دست انداخت در دستم و بطرف خانه یوسف که تقریبا 4 دقیقه ای پیاده روی داشت راه افتادیم.


نسرین دوباره با دوتا دستانش دست منو گرفت و سرش را روی شانه ام تکیه داد. من مثل آدمهای دست پا چلوفتی نمی دانستم با اینهمه اعتماد و صداقت چگونه باید برخورد کنم. خود بخود احساسم را سانسور میکردم نمی دانم چرا اینقدر احسام را سرکوب میکردم.


نسرین گفت خسرو احساس خیلی خوبی دارم. روز خوبی داشتم. مرسی که منو به جشن تولد دعوت کردی.


من با صدای لرزان گفتم، آره نسرین به منم خیلی خوش گذشت. و خوشحالم که تو دعوت منو پذیرفتی.


بعد سرش را روی شانه ام فشار داد و یک لبخند زیر چشمی زد. و گفت شب بیادماندی خواهد شد. با توجه به دوستان خوبی که داری. گفتم آره منم همین احساس را دارم.


وفتی که به در خانه یوسف رسیده بودیم تقریبا ساعت ساعت 7:30 دقیقه شب بود. من به نسرین گفتم، میدونی نسرین من کراواتم در ساکم  است، گره زده و آماده است یک لحظه صبر می کنی تا کراواتم را ببندم.


نسرین گفت باشه، کراوات را از ساکم در آوردم که می خواستم بیاندازم کردنم نسرین کراوات از من گرفت، آمد روبرو من ایستاد، گفت سرت را بیار پایین تا مو هات خراب نشه. وقتی سرم را آوردم پایین گرمی نفس نسرن خورد به صورتم. از خوشی  داشتم دیوانه می شدم. عطر خوش بویی زده بود از حرارت دلنشین نفس و بوی عطر نسرین داشتم پرواز می کردم  و دررویای خودم بسرمی بردم، نسرین گفت خسرو جان تعظیم دیگر کافی است، کراواتت بسته شد.بعد نسرین گفت خسرو چه بوی خوبی میدی، چه ادکلن خوش بوی استفاده می کنی؟ من گفتم تو ام خیلی بوی خوبی میدی. نسرین گفت خسرو کراوات خیلی بهت میاد. خیلی خوش تیپ شدی. من گفتم مرسی نسرین ولی نه به خوش تیپی تو. نسرین یک لبخند زد و گفت مرسی خسرو.


 در خانه باز بود، تقریبا همه بچه آمده بودند. ما وارد خانه شده بودیم. اولین کسی که ما را دید ساسان بود. ساسان آمد جلو گفت خسرو کجایی پس، همه چشمها به در بود که کی شما وارد میشید. بعد سلام کرد با من روبوسی کرد، من نسیرین را به ساسان معرفی کردم، نسرین دستش را دراز کرد و گفت خوشوقتم ساسان جان. قیافه ساسان دیدنی بود سرخ شده بود، با آن همه پر رویی پیش نسرین کم آورده بود. با دست پاچه گی گفت نسرین خانم خوش آمدید به جشن عروسی!


نسرین گفت جشن عروسی ! من گفتم، ساسان بعضی اوقات هول میشه تولد را با عروسی اشتباه میگیره. ساسان حسابی قرمز شد و بعد سریع خودش را جمع جور کرد. من تو دلم از خنده داشتم روده بر می شدم. دلم میخواست بلند بخندم و کمی سر بسر ساسان بگذارم ولی نمی خواستم پیش نسرین بیشتر خجالت بکشد. ساسان داد زد بچه ها خسرو و نسرین اومدند.


بزم  جشن را در حیاط خانه سازمان داده بودند، میز صندلی ها چیده شده بود. وسط حیاط هم جای کافی برای رقصیدن گذاشته بودند. بچه ها یکی یکی آمدند با من روبوسی کردند و با نسرین آشنا شدند. در همین موقع آرزو با مادرش آمد داخل، یوسف رفت جلو با مادر آرزو دست داد و تعارف کرد که بیاید چیزی بنوشد. مادر آرزو گفت تولدت مبارک پسرم، مرسی من فقط آمدم آرزو را برسانم. بعد من رفتم جلو گفتم زری خانم سلام گفت سلام پسرم خسرو جان. گفتم چرا نمی فرمایید بشینید. چیزی بنوشید. به آرزو گفتم آرزو مامان رو بیار بشینند چیزی بنوشند.


آرزو گفت سلام خسرو با من دست و گفت مامان اومده منو برسونه. مامان گفت حالا که تا اینجا آمدم بیام داخل به یوسف تبریک بگم. کادویی که در دست آرزو بود ، گرفتم گذاشتم پهلوی بقیه کادو ها روی یک میز در کنار حیاط.


مادر آرزو گفت مرسی بچه ها و بعد گفت بچه ها خوش بگذرد. آرزو با مادرش روبوسی کرد و مادر آرزو گفت، بچه ها خدا حافط ، ما همه گفتیم خدا حافظ. بعد آرزو آمد با همه بچه  دست داد و با خانمها رو بوسی کرد. آرزو با نسرین آشنا شد. بعد احوال پرسی و آشنایی طولانی همه بچه ها با نسرین، من رفتم دو تا نوشیدنی آوردم، یکی برای خودم و یکی برای نسرین. همه نوع نوشیدنی الکلی و غیر الکلی وجود داشت. به نسرین گفتم، می دونی ساسان خیلی دوست داره که با آرزو دوست بشه. این تمایل در هر دو تا وجود دارد. ساسان با همه پر رویی اش پیش آرزو کم آورده . جرعت در خواست دوستی از  را آرزو نداره. نسرین گفت چه جالب. آرزو پدرش را که مبتلا به مریضی سخت بود از دست داده است. پدر آرزو یکی از کارمندان بلند پایه شرکت نفت بود. در آبادن زندگی میکردند . بعد از مرگ پدرش به رشت مهاجرت کردن و با مادرش زندگی میکرد. خانواده متمولی بودند. آنشب تقریبا همه بچه ها جمع بودند دختران و پسران ، دخترانی که هنوز دوست پسر نداشتند و همچنین پسرانی که هنوز دوست دختر نداشتند.


در همین موقع نادر آمد پیش ما گفت خوبیند بچه ها ، من گفتم نسرین، نادر صمیمی ترین دوست من است. من پیش نادر هیچ راز پنهانی ندارم. نسرین گفت، آقا نادر چی؟ هیچ راز پنهانی پیش تو نداره. نادر گفت نسرین می تونی منو نادر صدا کنی. منم راز پنهانی پیش خسرو ندارم. داستان ما داستان مولوی و شمس است. برخورد نادر با نسرین خیلی جدی و موضع کاملا برابر بود. بعد نادر پرسید، نسرین می تونم با خسرو چند دقیقه خلوت کنم. نسرین گفت حتما، بعد من با نادر رفتیم گو شه ای، نادر گفت خسرو من پس فردا صبح باید بروم اصفهان کمی وسایل بیارم می تونی یک کاری برام انجام بدهی؟ گفتم حتما چه کاری است. یک خانواده ای احتیاج مبرم به کمک مالی و انسانی داری. چند روز دیگر باید اسباب کشی کنند، احتیاج به کمک دارند. می خواهم که به آنها کمک کنی. پول را امشب اینجا از بچه ها میگیریم. کمک انسانی را هم تو به عهده بگیر.


ناگهان سرم را برگرنداندم که ببینم نسرین کجاست ، یک وقت تنها نباشد، دیدم که نسرین، آرزو و سیما حسابی با همدیگر گرم گرفتند، میگند و میخندند، وقتی که بر گشته بودم نسرین داشت بلند و از ته دل می خندید، من چنان محو تماشا نسرین شدم که حواسم دیگه پیش نادر نبود. حسابی نادر را فراموش کرده بودم. نادر گفت خسرو بیداری. من گفتم آره چطور مگه؟ نادر گفت یک لحظه رفته بودی آن دنیا، منظورم دنیای عشق.


من گفتم نادر منم باهات کار داشتم، چه خوب شد که دیدمت. ماجرای همسایه ام محمد آقا را خیلی خلاصه برایش تعریف کردم. نادر هم قبول کرد که فردا بعد ظهر ساعت 5 با مهناز و ناصر قرار بگذارد و کفشها را به آنها تحویل بدهد. نادر گفت خسرو از پشت میکروفون اعلام کن که  ما برای کمک به چند خانواده  یک صندق کمک روی میز کادو ها گذاشتیم، هر کس هر چقدر میتواند کمک نقدی خود را داخل صندوق بیاندازد. من گفتم باشه نادر، بعد می تونیم کمک های نقدی را بین دو خانواده تقسیم کنیم.


موزیک ساسان همچنان براه بود به فضای خانه حسابی روح شادی بخشیده بود. ولی آنچه برای همه مبهم بود، عدم حضور سودابه دوست دختر یوسف در جشن تولد بود. همه از یوسف می پرسیدند سودابه کجاست؟ فقط من، محبوبه و نادر از راز عدم شرکت سودابه با خبر بودیم. بچه ها وقتی دیدند از یوسف نمی توانند چیزی کشف کنند. همه رفتند سراغ محبوبه خواهر یوسف. محبوبه گفت منم خبر ندارم قرار بود بیاد ولی نمی دانم چی شد؟ این ماجرا  بطور مشکوک باز ماند، اما همه می خواستند بدانند چرا سودابه شرکت نکرد. سودابه  به شعر نو علا قه زیادی داشت و خودش هم شعر نو میگفت. دختر بسیار حساس و ظریف مهربانی بود.


 


یوسف آمد میکر فون را گرفت تا اعلام بر نامه کند. نسرین از آرزو و مهناز جدا شد آمد کنار من نشست و دست منو گرفت، وقتی که دستم در میان دو تا دستان  نسرین و انگشتان قلمی اش قرار گرفت. احساس  خوش و عجیبی در من بوجود آمد که نمی توانستم باورش کنم. انگشتان نرمش را با قلبم احساس می کردم. برگشتم نگاهی به چشمانش کردم، در نور کمی که در حیاط خانه می تابید برق چشمان نسرین را در صورتم احساس کردم، برای اولین با ر بود که تونستم به چشمان نسرین خیره بشوم. بعد دست چپم را گذاشتم روی دست نسرین و با انگشتانم پشت انگشتان نسرین را نوازش کردم. هردوی ما دستان یکدیگر را نوازش می کردیم. توی دلم گفتم ، آیا من عاشق شدم. نسرین سرش به شانه های من تکیه داد و من هم خودم را به نسرین نزدیک تر کردم تا جایی که طرف راستم کاملا به طرف چپ نسرین چسبیده شد. به خودم می گفتم این همه نزدیکی و اعتماد بین من و نسرین ناشی از چه چیزی است. ما بدون اینکه با هم در مورد رابطه مان حرف بزنیم ، در دو بار برخورد بایکدیگر این همه به هم نزدیک شدیم. بدون اینکه واژه ای در مورد این احساسمان گفته باشیم. یادم آمد که نسرین گفته بود، در بعضی موارد بویژه احساسی، نگاه ها و احساسات  گویا تر و کاملتر از زبان عمل می کند. نمی دانستم کارم درست است یا نیست. یاد حرف سیما افتادم که گفته بود ، احساس ات به تو دروغ نمیگه مگر این که آن را قربای تیوری و ایدیولوژی کنی. به خودم آمدم قرار شده بود که احساسم را تیوریزه نکنم . یعنی نمی خواستم با این زیباییها و احساسات شادی آور، عقلانی و تیوریک بخورد کنم. همه بچه آمدند نشستند آنهایی که دوست دختر و یا دوست پسر داشتند در کنار هم نشستد تقریبا به هم چسبده و ... بقیه بچه ها هم دختر پس قاطی هم در کنار یکدیگر نشستند. 


یوسف به همه خوش آمد گفت.. و اضافه کرد، از همه شما تشکر میکنم که دعوت منو پذیرفتید و در جشن تولد من شرکت کردید و امشب زیبا و دوست داشتنی را در کنار همدیگر هستیم. اما من امشب یک برنامه غافلگیرکننده ای (سورپرایز)  برای شما دارم.


همزمان نادر با محبوبه در خانه را باز کردند و سودابه با یک لباس قشنگ سفید و رسمی وارد شد. همه تعجب کردند. بجز من و نادر و محبوبه که از سورپرایز خبر داشتیم. بعد نادر گفت برای ورود عروس خانم یک دست با قدرت بزنید. همه بچه ها در حالی که بلند شده بودن و شادمانی میکردند، دچار یک شوک هم شده بودند.


بعد سودابه رفت بطرف یوسف همدیگر را بوسیدند، سودابه میکرفون را گرفت گفت بچه خوش آمدید خوش حال هستم که در جشن تولد یوسف در کنار شما هستم. یوسف جان تولدت مبارک دوبار یوسف را بوسید. یوسف تشکر کرد و گفت، بچه ها من امشب نامزدی رسمی خودم با سودابه را اعلام میکنم. ما می خواهیم 6 ماه دیگر با هم ازدواج کنیم. همه دست زدند و بلند به سودابه و یوسف تبریک گفتند. خوشحالی در چهره بچه موج میزد چه شب زیبا و دوست داشتنی بود. ساسان میکرفون را از دست یوسف میگرد و میگه نسرین جان نگفتم به عروسی خوش آمدی. نسرین گفت ساسان حق با تو است اینو به خسرو بگو. یوسف میکرفون را گرفت، گفت بچه ها این ساسان دلش از دل یک گنجشک هم کوچکتر است. نمی تونست صبر کنه تا حرفام تمام بشه. ادامه داد، 15 دقیقه دیگر شام سرو می شود. شام کباب کوبیده از بیرون سفارش داده شده بود. هرکدام از بچه ها چیزی درست کردند با خودشان آورده بودند. از قبیل سالاد الویه ، کوکو، کالباس و ..... . من رفتم بطرف یوسف بعد میکروفون را گرفتم. به همه خوش آمد گفتم و نامزدی رسمی سودابه و یوسف را به هم تبریک گفتم. جمع  آوری کمک نقدی برای دو خانواده را مختصر توضیح میدهم و از آنها میخواهم که کمک های نقدی خود را در صندوقی که روی میز کادو ها بود، بیاندازند. 5 دقیقه در مورد مشارکت و همیاری جهت نزدیکی به مردم با اهداف انساندوستانه صحبت کردم.


و از بچه ها خواستم قدر چنین شبهای زیبا و دوست داشتنی را بدانند و تحت هر شرایطی این دوستیها و با هم بودن ها را پاس بدارند. گفتم که ارزش دوستی، فرهنگ دموکراتیک انساندوستانه و تحمل عقاید یکدیگر از مهمترین دست آوردهای تلاشهای ما در قیام 57 هست که به سرعت در سراسر ایران در حال رشد و تکامل است. جای آن عزیزانی که برای آزادی و جامعه برابر انسانی جان خود را از دست دادند خالی است. ما باید هوشیار و آگاه باشیم تا یک عده فرصت طلب، سود جو و مرتجع  این دست آوردها را به یغما نبرند. آگاهی و سازماندهی مردم تنها راه ممانعت از این فرصت طلبی ها است. برای سازمان دهی و آگاهی مردم باید با آنها زندگی کنیم و در کنار آنها باشیم، یعنی در همه جا ، در کارخانه ، مزارعه ، بازار و..... ما ایرانی دموکراتیک و انسانی ای خواهیم ساخت که در آن تبعیض ها ریشه کن شود. امروز ما براحتی از آزادی و دموکراسی حرف می زنیم و دیوار ها هم موش ندارند این دستاورد بزرگ را پاس بداریم. ما ایرانی میسازیم که در آن ندار وجود نداشته باشد که ما مجبور بشویم کمک نقدی برای آنها جمع کنیم. به امید آنرور، همه بچه ها گفتند به امید آنروز و با دست زدن مرا تشویق کردند. نسرین حسابی تحت تاثیر سخنرانی من شد. احساس کردم که به من افتخار می کند.


نسرین با دو تا لیوان شراب به من نزدیک شد، گفت، عالی بود خسرو، گفتم مرسی، یک لیوان شراب را داد دستم، گفت بنوشیم بسلامتی یک جامعه انسانی و برابر فاقد هر گونه تبعیض. و بنوشیم بسلامتی رابطه  خودمان .


گفتم بسلامتی همه آنچیزهای خوبی که گفتی. لیوانها را به همدیگر زدیم و جرعه ای شراب نوشیدیم.


من به نسرین نزدیک شدم به چشمان نافذ اش خیره شدم. دیگه میتوانستم به چشمانش نگاه کنم. خواستم بگم نسرین من از تو..... گفت چیزی نگو فهمیدم منم همینطور  میخواست بگه من از تو ....گفتم پس تو هم چیزی نگو...هر دوتا زدیم زیر خنده. نسرین گفت، خسرو خیلی خوشحالم که با تو آشنا شدم... خیلی به من خوش میگذره، چه دوستان خوب و مهربانی داری. من گفتم نسرین تو خودت خیلی خوبی بچه هایی که تو را تا الان دیدند عاشق شخصیت ات شدند. از جمله کیانوش و سیما. نسرین گفت از همه بچه ها متشگرم بعد ادامه داد، گفت خسرو بریم شام بکشیم مثل اینکه شام حاضرشد. جمع ما در آن شب تقریبا 35 تا 40 نفر میشدیم بچه ها همه با هم در حال صحبت بودند . ساسان هم یک آهنگ ملایم گذاشته بود حسابی داشت با آرزو صحبت می کرد خیلی سرحال و خوشال بود. نسرین گفت بریم خسرو شام بکشیم من گفتم باشه. نسرین بطرف میز شام راه افتاد من هم پشت سرش. باورم نمی شد خدایا این نسرین جلو من را ه میره من میتونم راحت نگاهش کنم بهش دست بزنم، نگاهش بکنم باورم نمی شد. داشتم تماشاش می کردم دوباره برگشت از لبخند دوست داشتنی اش را زد و مو هایش سیاه وبلندش را در هوا چرخاند و به شوخی گفت ای هیز باز دوباره. من خجالت کشیدم .کاملا بر گشت با دست صورتم را نوازش کرد، گفت شوخی کردم، احتیاج نیست خجالت بکشی خسروی خوب. چقدر دستهای نرمش به من آرامش و اعتماد بنفس داد. دلم میخواست صورتش را ببوسم ازش تشکر کنم. خودم را کنترل کردم، گفتم نسرین تو خیلی خوبی. گفت مرسی خسرو. بشقابها را بر داشت یکی از بشقابها را داد به من، بعد شروع کرد به کشیدن غذا. نسرین نون کالباس و گوجه و خیار شور برداشت، منم کوکو سیب زمینی و مقداری سالاد الویه و کمی سبزیجات. نسرین گفت با شراب نمی تونم غذای سنگین بخورم. در ضمن از نون کالباس و گوجه خیار شور خوشم میاد. موقع خوردن غذا کمی از سالادم را به نسرین دادم.


همه بچه با دوست شان دو به دو  و یا گروهی مشغول خوردن و حرف زدن بودند بعضی از بچه ها که تنها بودند همانجا با همدیگر دوست شدند. حسابی همه با هم حرف می زدند و خوش و بش میکردند ، همه حسابی سرگرم و خوش بودند. من متوجه بودم که بچه ها من و نسرین را زیر نظر دارند. میدونستم که میخواهند با نسرین بیشتر آشنا بشوند. ولی می خواستند که من با نسرین بیشتر تنها باشم. نسرین گفت، خسرو، این اولین جشنی است که من اینقدر احساس راحتی میکنم، با توجه به اینکه هیچ کدام از بچه ها را نمی شناسم. با تو هم تازه آشنا شدم.


نمی دونم چرا اینقدر با همه شما احساس صمیمیت و نزدیکی دارم. من گفتم با من هم مثل همه بچه های دیگر احساس برابر داری؟ جرات دیگه زیاد شده بود حسابی به چهره اش می تونستم نگاه کنم. و به چشمانش خیره بشوم. وقتی که به چشمانش نگاه می کردم ، احساس می کردم که 10 سال است که میشناسمش ، نسرین گفت چه جوابی دوست داری از من بشنوی. گفتم من جوابم را با نگاه تو گرفتم. بعضی وقتها نگاه صادق تر از زبان است.


در همین موقع نگا هم افتاد به نادر و محبوبه، دو تایی چسبیده بهم نشسته بودن داشتند غذا می خوردند و گرم حرف زدن و خوش و بش بودند. من نمی تونستم بفهمم که چرا محبوبه و نادر اینقدر با هم نزدیک هستند و با هم بیرون میروند، ساعتها تلفنی و حضوری صحبت می کنند، با هم رابطه ایجاد نمی کنند. معاشرت شان خیلی عمیق و نزدیک بود، ولی این معاشرت تبدیل به رابطه نشد.


کفتم نسرین یک نگاه به محبوبه و نادر بینداز ببین چقدر به هم نزدیک و چسبیده هستند. نسرین نگاهی کرد بعد گفت مگه از نظر تو اشکالی داره ؟ گفتم نه به هیچ وجه. اما می دونی که دو نفر با هم رابطه ندارند، چند سال است که با هم دوست هستند و معاشرت دارند و در حالی که هر دوتاشان تنها هستند. حتی روز هایی که یوسف خانه نیست نادر میاد برای دیدن محبوبه. دوستی شان بسیار عمیق است و ساعتها با هم حرف می زنند. بقدری اینها به هم نزدیک هستند که نادر نیاز به ایجاد رابطه با دختر و محبوبه نیاز رابطه با پسر را ندارد.


نسرین گفت راست میگی من فکر کردم که با هم رابطه دارند. نسرین اضافه کرد، ولی برایم خیلی جالب است ، در جمع شما همه چیز عالی و دوست داشتنی است. خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم. من تعجب می کنم چرا مسعود هیچ چیزی در مورد شما به من نگفت.


بعد از شام زمان هنر نمایی ساسان شروع شد. من می دونستم که ساسان امشب سنگ تمام خواهد گذاشت. شب پر انرژی ایی را انتظار داشتم. ساسان رفت، میکرفون را بر داشت گفت بچه ها خسته نباشید از خوردن، و به شوخی گفت تا الان همه چیز کسل کننده بود. جشن از الان شروع میشه، چون ساسان می خواد همه شما شاد کند. ولی شما هم باید منو همراهی کنید. ساسان ادامه داد و گفت، برنامه ام را با یک آهنک ملایم شروع میکنم. می دونستم آهنگ مورد علاقه آرزو گل یخ کوروش یغمایی  را میخواهد بخواند. همینطور هم شد.


آهنگ گل یخ کوروش یغمایی را بسیار خوب و زیبا اجرا کرد، طوری که همه ما به وجد آمدیم بمدت یک دقیقه براش کف زدیم . ساسان در تمام این یک دقیقه فقط به آرزو نگاه می کرد. واقعا ساسان دیوانه آرزو بود.


آهنگ بعدی شاد و برای رقصیدن بود. ابتدا محبوبه با یوسف آمدند وسط شروع کردن به رقصیدن، بعد از کمی رقصیدن یوسف آمد دست نسرین رو گرفت و دعوت به رقص کرد. نسرین رفت با یوسف رقصید. همه ما مات و مبهوت شدیم از زیبا رقصیدن نسرین، خیلی زیبا و حرفه ای می رقصید. ساسان چشماش درشت شده بود همه بچه محو تماشا شدند. یوسف و محبوبه میدان رقص را برای نسرین خالی کردند. نسرین با احساس تمام می رقصید همه دست می زدند بعد چند دقیقه رقصیدن اومد دست منو گرفت و با هم رقصیدیم . بچه ها هم یکی یک آمدند، حسابی سن رقص پر شد. نسرین گفت خسرو بریم کمی خسته شدم بریم چیزی بنوشیم من گفتم باشه خوبه منم تشنه ام شد. گفتم یک چای الان عالیه ، نسرین گفت موافقم. رفتیم دو لیوان چای برداشتیم بعد قدم زنان رفتیم زیر درختی که ته حیاط در یک گوشه ای قرار داشت روی یک نیمکت قدیمی نشستیم. نسرین گفت آخ جون چه جای خوب و رمانتیکی است. من هم با تایید حرف نسیرین گفتم جون میده برای کمی استراحت. صدای ارگ و خواندن ساسان با ملایمت خاص و دلنشینی به گوش میرسید.  نسرین گفت خسرو تصورش را می کردی که یک روزی با دختری مثل من آشنا بشی؟ گفتم نه اصلا به من تصور دوستی با هیچ دختری را نمیکردم.


ولی روزی که تو را در پارک دیدم همه چیز عوض شد. می تونم بگم که اولین باری بود احساس کردم قلبی دارم که جدا از تپیدن برای آرمانهایم و مردم ، برای  شخص خاصی هم میتپد. ولی میدانستم که اول باید دوست داشتن را بعنوان یک هنر بیاموزی تا بتوانی یک شخص را بصورت ویژه دوست داشته باشی. چون بعضی فکر میکنند که دوست داشتن مختص به یک شخص است ، یعنی باید شخص را پیدا کنی تا دوست داشته باشی. بنظر من این دوست داشتن نیست یک خودخواهی است. دوست داشتن باید در انسان بعنوان یک هنر باشد تا یکی را دوست داشته باشد. دوست داشتن یک توانایی و هنر است. نسرین گفت خسرو یعنی میخوای بگی تو منو دوست داری. غافلگیر شدم. خب نسرین دختر باهوشی بنظر میرسید. نمیدانستم چی بگم ، چون طرز سوال کردن و آهنگ صداش احساسی نبود. سوالش خیلی منطقی بنطرم آمد.  برای گفتن دوست داشتن هنوز خیلی زود بود. فورا از متد سیاسی استفاده کردم ، گفتم همانطور که سوال کردی جواب میدم. نسرین گفت مگر چطور سوال کردم . گفتم خیلی منطقی. نسرین گفت فهمیدم، چون تو هم پاسخم  را دادی ، اگر سوال منطقی بنظرت آمده باشه. چون تو نطرت را در مورد دوست داشتن دادی. نسرین ادامه داد، گفت خسرو تو اولین بار است که با یک دختر خلوت می کنی؟ گفتم منظورت از خلوت کردن اینطوری که الان با تو هستم آره. گفت جالبه، گفتم نسرین چرا چلب بظر میرسه، نسرین یک نگاهی به من انداخت که در نیمه تاریکی و نمیه روشنایی، متوجه احساس عمیقی در چشمانش شدم که ضربان قلبم را تند تر کرد و مسیر صحبت خود بخود عوض شد. بی اختیار دست نسرین را گرفتم شروع کردم به نوازش کردن. نسرین هم  دستشو گذاشت روی دستم شروع کرد به نوازش کردن.


خیلی دلم میخواست ببوسمش. جرات نداشتم، احساس کردم که نسرین دلش میخواد که من ببوسمش ولی مطمن نبودم. حسابی در نگاه همدیگر فرو رفتیم، شاید یک 30 ثانیه ای بود که چیزی به هم نگفتیم فقط همدیگر را نگاه میکردیم. ناگهان نسرین گفت چه شب زیبا و دوست داشتنی است. من با صدای لرزان گفتم ، فرا تر از زیبایی.


در این میان صدای یوسف بگوش رسید ، گفت بچه ها خلوت کردید. بیایید می خواهیم کیک تولد و نامزدی را تقسیم کنیم. ما همصدا گفتیم با شه الان میایم. منو نسرین پا شدیم بطرف بقیه که آماده بریدن کیک بودند رفتیم.


کیک برده شد همه دست زدند و با صدای بلند همه با هم تولدت مبارک را خواندند و ساسان هم آهنگ تولت مبارک را نواخت. بعد از مدتی که همه با هم خوش بش می کردند و نسرین هم که در کنارم بود و ما حسابی خودمون به هم چسبانده بودیم و حرف میزدیم. نسرین گفت خسرو فکر می کنم دیر وقته من دیگر باید برم خونه، اگرچه دلم نمی خواد  ولی باید برم. گفتم اشکال نداره من تورو میرسانم خونه. رفتیم با همه بچه ها خداحافظی کردیم. همه بچه ها برای ما آرزوی موفقییت کردند و ما هم متقابلا برای آنها و همه گفتند شب بسیار خوبی بود. من و نسرین رفتیم سر کوچه بعد مدت کوتاهی سوار تاکسی شدیم. به راننده گفتم ما را در بست ببرید.  لطفا مسافر سوار نکنید. نشستیم عقب تاکسی خدومون را به هم چسباندیم و هر دوتامون به سکوت فرو رفتیم. در سکوت بسر می بردیم که راننده تاکسی با سوال شما تازه با هم آشنا شدید ؟ سکوت ما را شکست. گفتم آره چطور مگه ؟ راننده گفت آخه اولاش همیشه اینطوری است . پرسیدم چطوری است؟ گفت شاعرانه، گفتم آره درست میگید.


راننده تاکسی یک روند از خاطرات عاشقانه خودش حرف می زند، نسرین در سکوت بود و من هم فقط زمزمه هایی را می شنیدم، چون در فکر عمیقی فرو رفته بود با گرمای تن نسرین به رویای عجیبی که مرا سرشار از امید و آینده کرده بود سرگرم بودم. خیلی دلم میخواست بدونم نسیرین به چی فکر می کنه. شاید هم نسرین دلش میخواست بدونه من به چی فکر می کنم. خودمون را بیشتر به هم می چسباندیم. با تن مان با همدیگر ابراز احساس و دوست داشتن می کردیم. نسرین با صدای نازکی گفت خسرو دستها تو بنداز روی شانه من تا بتونم سرم را راحت رو سینه ات بذارم. نسرین سرش را آرام گذاشت روی سینه ام و بعد گفت خسرو به من بگو این یک واقیعییت است نه یک خواب. چون من این حالت را در خواب دیدم . اما  چهره آن شخص را در خواب نمی دیدم. بعد سرش را بلند کرد دقیق به صورتم نگاه کرد و بعد با دست چهره مرا نوازش کرد. با یک لبخند دوست داشتنی سرش را انداخت پایین. به رویای خود فرو رفت. پیش خودم گفتم خدایای این یک رویا است یا یک واقعییت بسیار دوست داشتنی. این دختر کی می تونه باشه؟ چقدر مهربان، دوست داشتنی و عمیق بود . احساس کردم من خودم را اولین بار در وجود یک دیگر پیدا کردم. یعنی معنی دوست داشتن خودم در وجود نسرین.


در خیال خودم بسر می بردم که ناگهان صدای راننده تاکسی را شنیدم، گفت مگه اینطور نیست؟ من گفتم چی متوجه نشدم. گفت آقا شما حواست کجاست من یکساعت دارم قصه زندگی خودم را تعریف می کنم تو تازه می پرسی چی؟ من برای اینکه بهش بیاحترامی نکرده باشم ، گفتم ببخشید حواسم یک لحظه پرت شد. راننده تاکسی گفت، البته باید که حواست پرت بشه، بعد ادامه داد گفت من الان 35 سال است که با زنم زندگی میکنم. در این مدت چند ماهی که انقلاب شده، کاملا عوض شده. من گفتم چطور عوض شده؟ گفت قبلا هر چی میگفتم گوش میکرد ، الان دیگ اینطور نیست، هرچی میگم با من یک بدو می کنه و می گه کی زمان عوض شده، من آزادی دارم، من هم حقی دارم دیگه بس است که 35 سال تو گفتی من عمل کردم. الان منم میخوام بگم و آنطوری که دوست دارم عمل کنم. تمام شب و روز ما که با هم هستیم شده کر و بحث. بچه ها هم طرف مادرشان هستند. خدا آخر عاقبت ما بخیر کنه. راننده تاکسی 60 سال ببالا بنظر می رسید. من گفتم که اشکال نداره بیشتر باهم مشورت کنید بهتره، جنگ دعوا هم کمتر میشه. زمانه دیگر عوض شده.


نسرین گفت، آقا لطفا همین بغلها نگه دارید، ما پیاده میشوم، من پرسیدم مگه رسیدیم، نسرین گفت آره.


کرایه تاکسی را پرداخت کردم، با راننده خدا حافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم. راننده تاکسی با کنایه گفت، خوش بگذره داداش، عروسی خبر مان کن. نمی تونستم کنایه اش را بی جواب بگذارم، در تاکسی را تا نیمه باز کردم، گفتم، حالا میتونم همسرت را درک کنم، چونکه شما سرتان در کار خودتان نیست. خیلی برای شما متاسفم. راننده تاکسی گفت ، شوخی کردم داداش، چرا ناراحت شدی؟ گفتم بهرحال شب بخیر. در تاکسی را بستم. راننده داشت یک چیزهایی زمزمه می کرد. نسرین هم چیزی نپرسید.


از نسرین سوال کردم، خونه شما کجاست این جا که کو چه ای نیست. نسرین گفت خونه ما 300 متر بالاتر است، خواستم کمی با هم پیاده راه برویم. من گفتم فکر بسیار خوبی است. نسرین دست منو گرفت و بعد گفت، خسرو، خیلی دلم میخواد که امشب شب یلدا بود یعنی طولانی ترین شب سال تا بیشت با هم باشیم.


من گفتم اگر اینطور میشد خیلی عالی بود. بعد نسرین ادامه داد. کی میتونیم دوباره همدیگر را ببینیم. من گفتم هر موقع که تو بخواهی، فقط قرار ما بعد از ساعت 4 بعد از ظهر باشد چون من تا ساعت 3 بعد از ظهر کار میکنم. نسرین گفت پس فردا ساعت 5 بعد از ظهر در پارک شهر پاتوق شما. من گفتم باشه عالی است.


بعد از چند دقیقه سکوت و پیاده روی، نسرین گفت خسره متاسفانه رسیدیم. من دستهای نسرین را در دستانم گرفتم و نگاهم را به چشمانش دوختم، گفتم نسرین، اگه یک روزی از من بپرسند زیبا ترین شب زندگی ات چه شبی بود میگم امشب. نسرین میگه خسرو شاید شبهای زیبا تری باهم ساختیم .. بعد گفت خیلی خوش گذشت لامپی که بالای سر مان روشن بود حسابی برق چشمان نسرین را منعکس میکرد. یک زیبایی خاصی داشت. دلم میخواست که ساعتها به خیره بسشوم. نسرین گفت خسرو جان دیگه باید بروم داخل کلید به قفل در انداخت ، درحالی که به چشمان هم خیره شده بودیم رفت داخل گفت شب بخیر عزیزم. من گفتم شب بخیر نسرین جان. نسرین در را بست رفت. من 30 ثانیه ای پشت درماندم و به فکر و رویای خوشی فرو رفتم . بعد بطرف خانه حرکت کردم. از خانه نسرین تا منزل ما تقریبا 1 ساعت پیاده روی داشت و من تصمیم گرفتم که تا خانه پیاده بروم. در تمام طول راه به اتفاقاتی که بین من و نسرین افتاد و معاشرتی که داشتیم فکر می کردم  و یا جوانانی که سر کوچه ها جمع بودند صحبت کنم. انرژی ویژه ای داشتم، با توجه به اینکه تمام روز را بیرون بودم ، هیچ احساس خستگی نمی کردم. وقتی که به در خانه رسیدم بنظرم آمد که تمام این را 10 دقیقه پیمودم ، اینقدر در فکر امشب و لذتها یش فرو رفته بودم.


وقتی به خانه رسیدم تقریبا نیمی از شب گذشته بود بعد از مسواک زدن ، و در آوردن لباسهایم ، با شورت رفتم رختخواب، با توجه به اینکه هوا گرم بود ولی باد خنک ملایم از پنجره های باز وارد اتاق میشد و از سوراخهای پشه بند روی تخت به بدن برهنه من می خورد. با رویا و تصورات شبی را که با نسرین و بچه های دیگر داشتم ، بدون اینکه بفهمم خوابم برد. صبح با صدای زن همسایه که بچه ها را صدا میکرد از خواب بیدار شدم. وقتیکه از خواب بیدار شدم ساعت 7 صبح بود باید می رفتم سر کار. زود از تخت خواب پریدم، دیرم شده بود. کارم ساعت 7:30 شروع میشد. فورا رفتم مسواک زدم  صورتم را شستم و ساکم را برداشتم با عجله در حال بیرون  رفتن از خانه بودم که مهناز رادیدم که لب حوض خانه دشسته بود داشت کتاب میخواند. مهناز گفت آقا خسرو صبح بخیر. من گفتم صبح بخیر ببخشید دیرم شده. از خانه رفتم بیرون، یک لحظه نگاه مهناز در نظرم مجسم شد که احساس کردم سوالی داشت. یادم آمد که باید موضوع قرار 5 بعد از ظهر با نادر را به آنها میگفتم. دوباره در را باز کردم ، دیدم که مهناز بلند شد و انگار آماده بود که من برگردم خبری به او بدهم. درچشمان من ذول زد برای شنیدن خبر کاملا آماده بود. گفتم مهناز ، ساعت 6 امروز با نادر دوستم برای شما قرار گذاشتم. ساعت 5 اینجا آماده باشید تا با هم بریم سر قرار. مهناز هیجان زده و خوشحال گفت قربونت برم خسرو جون مرسی. بعد گفت آقا خسرو ببخشید خیلی هیجانزده شدم. گفتم اشکالی نداره راحت باش. انگار دنیا را بهش داده بودم. انرژی و توانای در مهناز موج میزد. فقط در زندان ناصر و بچه داری دست پا میزد.


با عجله در را بستم و به طرف سر کار رفتم. بعد نیم ساعت تاخیر رسیدم سر کار، اولین بارم بود که بدون اطلاع دیر سرکار رفتم. سر پرست قسمت گفت خسرو خواب موندی دیر کردی. گفتم ببخشید آقای عنایتی دیررسیدم.


آقای عنایتی گفت اشکالی نداره تو کارگر خوب ماهستی. تمام روز که مشغول کار بودم در رویا های شب گذشته بسر می بردم. تمام روز دلم میخوست که از هر فرصتی استفاده کنم تا در گوشه ای آرام بشینم به نسرین فکرکنم.


از اینکه فردا با نسرین قرار داشتم بسیار خوشحال و با انرژی بودم. خستگی کار و بیخوابی را احسای نمیکردم . کارگران کارخانه در ساعت استراحت به من میگفتند، خسرو امروز چی شده کم حرف می زنی و کمتر با ما میجوشی. چیزی پیش آمده؟ گفتم نه فقط کمی خسته هستم. دیشب تولد یکی از دوستانم بود، دیروقت رفتم به رختخواب. کم خوابی دارم. دلم میخواست که هر چه زودتر ساعت به 3 بعد از ظهر برسه و تعطیل بشوم و برم بخوابم. بعد یادم اومد که ساعت 5 با مهناز و ناصر قرار دارم.


آنروز را با سختی کار کردم وقتی کار تعطیل شد با سرعت سوار یک تاکسی شدم و رفتم خونه. وقتی که به خونه رسیدم ، ساعت تقریبا 20 دقیقه به 4 بود . مهناز در حیاط خانه لباس پوشیده آماده آمدن من بود. مهناز گفت سلام آقا خسرو خسته نباشید. گفتم سلام مرسی ، شما آماده هستید من یک ساعت دیگر میام. آنچه در آن لحظه برایم جالب بود لباسهای مهناز بود که خیلی مدرن و تمیز بود . یک روسری کوتاهی گذاشته بو و با یک شلوار لی با یک پیراهن پسرانه روی شلوار با یک کفش کتانی که در آنموقع دختران چپ اینطوری لباس میپوشیدند، البته بدون روسری. مهناز را من همیشه در موقع بیرون رفتن  با چادر میدیدم.


یکساعت بعد من لباسپوشیدم  آمدم بیرون ، همزمان با من ناصر هم از اتاق اش بیرون آمد . بعد به مهناز گفت تو هنوز حاضر نشدی. مهناز گفت من حاضر شدم نمی بینی؟ ناصر گفت چی چادرت کجاست؟ مهناز گفت من همنطوری میام. ناصر چشمش افتاد به من گفت خوبی خسرو، بعد گفت میبینی هنوز چیزی نشده خانم هوس هرزگی کرده، مهناز گفت بی تربیت مواظب حرف زدن خودت باش. ناصر نسبت به مهناز خیلی بی ادبی میکرد. بعد من گفتم ناصر جان این چه حرفی میزنی. میتونی مخالفت ات رو با زبان احترام  بگی. مهناز گفت آقا خسرو بریم اصلا نمی خواد ناصر بیاد بهتر است که خانه بماند در نگهداری بچه به مامان کمک کنه.


ناصر گفت چشمم روشن حالا شما با یک مرد غریبه تنها میخواهید بروید بیرون. همین موقع ربابه خانم مادر ناصر در را باز کرد گفت چی شده؟ من گفتم سلام ربابه خانم چیزی نیست. ربابه خانم گفت سلام پسرم. ناصر گفت مامان مهناز با این لباس میخواد بیاد بیرون. من وقتی که بهش میگم برو چادر بزار، به من میگه تو بمون خونه بچه را نگهدار من با خسرو تنها میرم سر قرار. دیدی مامان این بی شرف بی حیا هنوز هیچی نشده دم در آورده. ربابه خانم یک داد بلند سر ناصر کشید و گفت بی تربیت و بی آبرو خجالت بکش آدم با ناموس خودش پیش دیگران اینطوری حرف میزنه. در ضمن مگه آقا خسرو غریبه است ، خسرو مثل برادر مهناز است.


مهناز وسط مشاجره ناصر و مادرش رفت پیراهن پسرانه را در آورد و یک روپوش سیاه پوشید و روسری سیاه روی سر کرد. ربابه خانم گفت حالا برو وقت خسرو را نگیرید طفلک تازه خسته از سر کار اومده خونه بجای اینکه استراحت کنه، باید اینجا باشه به اراجیف تو و دعوای شما گوش بده. خاک بر سرت کنم، خسرو برای کار شما آماده شده و شما دارید با هم جر و بحث می کند؟


من گفتم ربابه خانم اشکالی نداره درست میشه. ربابه خانم گفت خیر ببینی پسرم. مهناز گفت آقا خسرو ببخشید میخواست ادامه بدهد که این نمیفهمد. ناصر پرید توی حرف مهناز گفت. خسرو جان ببخش کمی تند رفتم. من با ب اعتنایی گفتم، بهتره که خودت را کنترل کنی و مجبور نباشی که عذر خواهی کنی. سعی کن مواضب باشی که به دیگران بی احترامی نکنی. بعد گفتم بریم. مثل اینکه به ناصر برخورده بود جلوی زنش اینطور باهاش حرف زدم. کمی مکث کرد آب دهنش را قورت داد و با ما راه افتاد .


من مقداری کتاب و نوار که در دو کارتون گذاشته بودم، برداشتم ببرم برای  بچه ها که در خیابان بفروشند. مهناز یکی از کارتونها را از دستم گرفت ، گفت آقا خسرو این یکی به من بدهید. من یک بسته را به مهناز دادم .


 


ناصر یک نگاه قهر آمیزی به مهناز کرد و گفت این کارتون را بده من بیارم. مهناز گفت لازم نکرده خودم میارم. ناصر گفت، آب نمی بینی وگر نه شنا گر قابلی هستیی، مهناز گفت دقیقا. بفیه راه  تا سر کوچه را در سکوت با هم راه رفتیم. سر کوچه که رسیدیم سوار یک تاکسی شدیم تا برویم سر قراری که با نادر در خیابان پهلوی داشیتم. در  طول راه هر سه ما ساکت بودیم. به راننده تاکسی گفتیم که مسافر سوار نکند. اگر چه راننده تاکسی که مرد جوانی بود،  متعجب  هرچند دقیقه نیم نگاهی به ما می کرد و  یک ابرویی بالا می انداخت و  یک سری تکان میداد. من جلو تاکسی نشسته  بودم، برای اینکه راننده را از تعجب کسل کننده در بیاورم گفتم، شما چند وقت با تاکسی کار میکنید؟ گفت مدت چند ماهی میشه، چطور مگه؟ گفتم آره حدس می زدم، از جوان بودن تان معلوم بودکه  خیلی کم با این نوع رابطه ها  بر خوردید. سوال کرد، چه نوع رابطه ای؟ از طرز سوال کردن و پاسخ دادنش، متوجه شدم که یک فرد ی نیست که همینطور از روی عادت های فرهنگی و اجتماعی نسبت به رفتار ما متعجب شده باشد، تعجب اش همراه با مسولیت و نگرانی بنظر می رسید. گفتم از اینکه ما سه نفر با هم سوار تاکسی میشویم و بعد هیچ حرفی با هم نمی زنیم. راننده گفت، دقیقا سوال من همین است، آخه این روزها حرف برای گفتن زیاد است، اما شما هر سه تا تون در در تخیلات خودتون فرو رفتید. انگار کل مسولیت های ساختن کشور رو شانه شما سه نفر است، و یا اینکه، مشکلات شخصی تان، شما را فارغ از توجه به اطراف تان کرده است. گفتم تلیفق از هر دو فاکتوری که گفتید، اما نه آنطوری که مطرح کردید. راستش ما در دوران گذار و بحران هستیم، از یک نظام به یک نظام دیگری که هیچ ترسیم و شناختی از آن نداریم. آنچه را که فکر می کنیم و عمل می نماییم کاملا خارج از بر نامه ریزی و سازماندهی مدیران کشور و رهبران سیاسی است. من خودم از این وحشت دارم که یک روزی ما مغلوب آنها بشویم. من به این چیزها فکر می کردم. راننده گفت، من ناصر هستم ، شغل من راننده تاکسی نیست من دانشجو پزشکی  هستم که وارد سال سوم می شوم، این تاکسی مال پدرم است، این چند ماهی که تعطیل هستم با تاکسی کار می کنم خرج خودم را در بیارم و به پدرم هم کمی کمک کنم که بیشتر استراحت کنه،  گفتم خوشوقتم،  اسم من خسرو است، اتفاقا اسم دوستم ناصر است، راننده از آینه به ناصر نگاه کرد و گفت چه اتفاق جالبی؟! خوشوقتم ناصر جان، شما ناصر شماره یک و من ناصر شماره 2 هستم، ناصر گفت منم خوشوقتم آقا ناصر، بعد من مهناز را معرفی کردم، گفتم، ایشان هم مهناز است، همسر ناصر  شماره یک، ناصر شوهر مهناز از این معرفی کردن مهناز به ناصر راننده تاکسی خوشحال نشد، اخمی کرد و با ناراحتی به طرف خیابان برگشت و محو تماشا رفت و آمد های بیرون شد، مهناز گفت، خوشوقتم آقا ناصر چه افتخار بزرگی که با شما آشنا می شویم. ناصر گفت، منم همینطور از آشنایی با شما سه نفر خیلی خوشحال هستم، من در تهران زندگی می کنم خیلی  اینجا نیستم، و دوستان زیادی در  اینجا ندارم،  حالا خیلی خوشحال هستم، که با شما آشنا میشوم. بعد رو کرد به من ، گفت خسرو می تونم دوباره ببینم ات. دلم می‌خواد که بیشتر با تو آشنا بشوم و در مورد موضوعاتی که طرح کردی با هم صحبت کنیم. بنظرم پیشنهاد ناصرراننده تاکسی، جالب بود. گفتم حتما، ما معمولا در  پارک  شهر یک کافه ای است در آنجا  دور هم جمع میشویم، اسمش را  گذاشتیم پاتوق.  یک کافه ای که معمولا آهنگ های متفاوت از آنجا پخش میشه، اگر وارد پارک بشوی براحتی پیداش میکنی. از ساعت ۳ بعد ظهر بچه ها آنجا جمع می‌شوند. اگر خواستی میتونی بیای آنجا، ناصر گفت حتما. ناصر شماره ۲ متوجه قیافه خراب  ناصر شوهر مهناز  شده بود. اما به هر دلیلی که داشت به رو خودش نیاورد. اتفاقا تلاش می‌کرد که بیشتر به او توجه کنه، و باهاش سر صحبت را باز کنه، اما ناصر حالش گرفته بود و از معاشرت مهناز با ما احساس ناراحتی می‌کرد. ما دیگه به محل قرار رسیده بودیم. ناصر راننده، از ما کرایه نگرفت، گفت کرایه باشه شیرینی آشنایی من با شما. از او تشکر کردیم و  من گفتم به امید دیدار و گفتم اگر به پاتوق اومدی من اونجا نبودم به بچه ها بگو که من از دوستای خسرو هستم، جای ما هم مشخص است، معمولا  تعداد زیادی از دخترا و پسرا آنجا جمع هستند. ناصر گفت حتما یادم نمیره. 


وقتی که به محل قرار رسیدیم هنوز 20 دقیقه به ساعت قرار ما مانده بود. بچه ها بساط کتابها ، نوار ها و پوستر ها را گذاشته بودند. حمید یکی از د.ستانم بود که با هم کار می کردیم، تا منو دید، آمد جلو و گفت سلام خسرو چطوری پسر. کتاب ها و چیزهای جدید آوردی؟ گفتم آره بچه ها از تهران فرستادند.  کارتون را از من گرفت تا محتوی آن را خالی کند و کنار بقیه کتابها بچیند. مهناز گفت سلام ، حمید گفت سلام خانم  امری داشتید؟ من گفتم مهناز و ناصر با من هستند این کتابها را کمکم کردند تا بیارم اینجا و قرار است که با ما همکار بشوند. حمید گفت سلام بچه ها با مهناز و ناصر دست داد و گفت خوش آمدید. 


مهناز فورا کارتون را باز کرد شروع کرد به چیدن آنها کنار بقیه کتابها و جزوات. وقتیکه حمید چهره ناصر رو دید ، با یک شوک غافلگیر شونده ای به من نگاه کرد و یک نیم نگاهی به مهناز، که در حال چیدن کتابها بود. بعد گفت خسرو یک دقیقه بیا یک کار  خصوصی با تو دارم. چند متر آنطرف تر رفتیم گفت، این پسره کیه معتاد است؟ قیا فه اش خیلی تابلو است. مردم با دیدنش در اینجا،  به ما منفی  نگاه می‌کنند. من گفتم حمید مسولیتهای ما فقط این نیست که کتاب بفروشیم. به آنچه که تبلیغ می کنیم باید عمل کنیم. این شخص احتیاج به کمک داره. درسته که ما از این طریق کسب در آمد هم میکنیم. ولی تو میدونی که کاسبی استراتژی کار ما نیست. ناصر در گوشه ای چهار زانو نشسته بود به مهناز نگاه میکرد، همچنین به مردمی که اکثر آنها دختران و پسران جوان بودند و از بساط کتابفروشی ما دیدن می کردند خیره شده بود.  از چهره اش خشم می بارید و تنفر را براحتی میشد در صورتش مشاهده کرد. همین موقع نادر سرقرار حاضر شد  و گفت سلام خسرو تازه اومی؟ من گفتم نه 15 دقیقه ای میشود که رسیدیم. ناصر و مهناز را صدا زدم آمدند جلو و بعد آنها را به نادر معرفی کردم. مهناز گفت آقا نادر مزاحم شما شدیم، نادر گفت نه ما که هنوز کاری انجام ندادیم. نادر هم از دیدن قیاقه ناصر جا خورد و با تعجب به من نگاه کرد ولی خیلی سریع خودش را جمع جور کرد و سعی کرد که عادی با ناصر برخورد کند. نادر پیشنهاد داد که برویم در یک کا فه ای بشینیم و با هم صحبت کنیم. من گفتم پیشنهاد خوبی است چهار نفری به سمت کافه حرکت کردیم تا در آنجا در مورد تحویل دادن کفشها و دریافت پول صحبت کنیم. چند تا نوشیدنی سفارش دادیم. جلسه کاری را تشکیل دادیم. 


من و خسرو تمام مدت روی سخن ما مهناز بود. این چیزی بود که ناصر را بسیار ناراحت می کرد. البته من عمدا این کار را نمیکردم ، چون میدانستم این مهناز است که باید مدیرت این کار را بعهده بگیرد و به تعهداد عمل کند. مطمن بودم که نادر هم همین احساس را داشت. قرار شد که نادر مقدار قابل توجه ای کفش به آنها بدهد و بعد از فروش پول کفشها را پرداخت کنند و سودش مال مهناز و ناصر باشد. همچنین قرار شد که نادر قیمت کفشها را با قیمت تمام شده و بدون سود به آنها تحویل بدهد.


آنچه که برام بسیار جالب بود، معاشرت مهناز با من و نادر بود، مهناز کاملا با اعتماد بنفس و با ادبیات کتابی حرف می زد، سعی زیاد داشت که از واژه هایی استفاده کند که مفهوم اجتماعی و سیاسی داشته باشد. معلوم شده بود  کتابهایی که از اتاق من برای خواندن بر می داشت بیشتر شان کتابها و جزوه های نیروه های چپ مارکسیستی بود. خیلی دلش میخواست که با ما بیشتر صحبت کند. شوق زیادی به مشارکت اجتماعی و سیاسی داشت. همچنین پر انرژی و با هوش بنظر می رسید. مهناز گفت بچه ها از اینکه مجبور هستم به فرهنگ خورده بورژوازی سنتی  تعظیم کنم از خودم متنفر می شوم. بعد روسری را از سرش بر داشت، و گفت ، ناصر برای من محترم هستی، البته تا زمانی که به عقاید و روش زندگی من بعنوان یک انسان مستقل و آزاد احترام بگذاری. ناصر خیلی عصبانی گفت ، تو حالت خوبه و دیپلم به با بالا غلط اضافی می کنی. چرا روسری ات را بر داشتی؟ بلند شو بریم اصلا نمی خواهم که تو بیایی کار کنی. مهناز گفت، نه ناصر اشتباه نکن من الان می دونم که آدامهای مورد اعتماد را کجا باید پیدا کنم که بتونند منو درک کنند. برای اینکه مشاجره مهناز و ناصر شدید تر نشود، گفتم بچه ها ببخشید، در این مورد میتوانید بعدا صحبت کنید. ببیند بچه ها  شما در روند کاری تان با آدم‌های آگاه بیش‌تری آشنا خواهید شد که اندیشه های مترقی و آزادیخواهانه دارند، فقط باید به یکدیگر بیشتر فرصت بدهید. نادر گفت، با مهناز موافق هستم، بعد رو کرد به ناصر، گفت ببین  ناصر جان، شما هم سعی کنید نسبت به  تغییرات اجتماعی آگاهتر عمل کنید، از توهین و ناسزا گویی پرهیز کنید، اگر به احترام خسرو و مهناز نبود، هیچ تمایلی نداشتم که با شما همکاری کنم. برای من احترام گذاشتن به افراد خیلی اهمیت دارد، امیدوارم که این مهم را هیچ وقت فراموش نکنی. ناصر از اینکه در تکنا یک معاشرت در یک فاز دیگر فرهنگی که اصلا با آن آشنایی نداشت گیر کرده بود، بسیار غافلگیر شد. احساس کردم که خودش را در مقابل مهناز بازنده می دید. از اینکه  من و نادر مهناز را به اسمش بدون پیشوند و یا پسوند متداول خانم صدا می زدیم، متعجب و ناراحت بنظر می رسید. همین موقع سیما وارد کافه شد و به طرف  ما آمد، گفت سلام به جمع همه خوبان البته  به اضافه دو ستان تازه.


من گفتم سیما سلام خوبی باهاش دست دادم ، نادر هم همین طور، بعد من ناصر و مهناز را به سیما معرفی کردیم. سیما از دیدن ناصر در میان ما متعجب شد، ولی واکنشی نشان نداد. بعد رو کرد یه مهناز گفت مهناز جون دیگر تنها نیستی من در جبهه تو هستم. بعد یک صندلی برداشت کنار مهناز نشست. سیما به شوخی  گفت چی گفتی ناد؟  چی مینوشم برام یک کوکا با یک کیک یزدی بگیر، نادر گفت امان از دست تو دختر که آدم را در عمل انجام شده قار می دهی. بعد  از همه ما سوال کرد بچه ها شما چیزی نمی نوشید و یا می خورید. من گفتم یک چای و یک کیک هم برای من بگی، مهناز گفت، منم یک کیک می خورم، البته اگر اشکال نداشته باشد. ناصر یک نگاه ناراحت به مهناز انداخت ، گفت اگر کار ما تمام شده بهتره بریم. سیما متوجه نگاه عصبی ناصر شد گفت حالا بشینید، من تازه با مهناز آشنا شدم. شروع کرد با مهناز حرف زدن.


چند لحظه بعد نادر  بر گشت گفت بچه ها سفارش شما را الان میارن من دیگه باید بروم. 


نادر آدرس انبار را به مهناز داد و قرار گذاشت که فردا  ساعت ۱۰ صبح بروند کفشها و کتانی ها  را تحویل بگیرند. 


بعد از پایان صحبت و گذاشتن قرار، نادر رفت حساب را پرداخت کرد و اومد از ما خدا حافظی کرد.


دنیای جدید برای مهناز باز شد و جهنمی برای افکار پوسیده ناصر بوجود آمد. من برای مهناز خیلی خوشحال بودم. از اینکه مهناز با علاقه تمام با سیما حرف می زد و به گفتگو های سیاسی و اجتماعی سیما با اشتیاق گوش می داد. ناصر حوصله اش سر رفته بود. من به ناصر گفتم، آیا برای ترک اعتیاد آماده هستی که به مهناز بگویم در اولین فرصت برایت قرار بگذارد؟ ناصر از صراحت سوال من پیش سیما جا خورد، من دستم را گذاشتم روی شا نه اش، گفتم نگران نباش سیما از دوستان صمیمی ما است، در آینده بیشتر به شما کمک خواهد کرد. بعد از سیما پرسیدم کیانوش کجاست؟ سیما گفت، جلسه داشت، دیر وقت برمی گرده. کیانوش در یک دفتر فنی آرشیتکت بود.  ناصر  با دلخوری نگاهی به من کرد گفت باشه  داش خسرو. منم به شوخی گفتم دمت گرم، نا راحت نباش همه چیز خوب پیش خواهد رفت که اگر تو بخواهی که تغییرات را بتدریج و آگاهانه بپذیری. نگران نباش.  بعد به سیما گفتم، من باید برم خیلی خسته هستم، و باید سفارش بچه ها را به حمید بکنم. البته بعد از خوردن کیک و نوشیدنی. سیما گفت خسرو نسرین چطوره؟ دیشب بهش خوش گذشته؟ ما که خیلی در کنارش لذت بردیم، بویژه از رقصیدنش. بدون مبالغه خیلی قشنگ می رقصه. من که دلم می‌خواد بزودی ببینمش. مهناز و ناصر از شنیدن اسم نسرین متعجب شدند و غافلگیر، یک نگاهی به همدیگر کردند و به من زول زدند، تا من جواب سیما را بدهم. گفتم خوبه، نسرین می گفت که خیلی بهش خوش گذشته، بویژه از گرمی و صمیمیت بچه ها خیلی تعریف می کرد. در ضمن فردا باهاش قرار دارم. میاد پاتوق. سیما گفت راست می گی ؟ اتفاقا  با بچه ها فردا در پاتوق قرار داریم. پرسیدم کدام بچه ها، آرزو، سودابه، گفتم،  همه شما که دختر ها با هم جمع میشین. سیما گفت اولش آره، از آنجا میریم کافه قنادی نگین، یوسف، ساسان و کیانوش به ما ملحق می شوند بعد همه با هم دیگر میرویم رستوران شام می خوریم. سیما با خوشحالی گفت چه خوب تو نسرین هم میایید. چقدر خوشحالم تو دیگه تنها نیستی. گفتم ساسان هم دیگر تنها نیست. اینطور که معلومه به رویای خود ش تحقق بخشیده و به آرزویش رسیده. گفتم،پیشنهاد جذابی است فقط باید با نسرین در میان بگذارم. مهناز گفت تبزیک  آقا خسرو، چه خوب، من خیلی خوشحال میشوم که این دختر خوش شانس را ببینم. که تونست دل داداشم را ببرد. ناصر برای اولین  با لبخند به مهناز نگاه کرد و بعد گفت داش خسرو تبریک میگم، مامان از شنیدنش خیلی خوشحال میشه. آمد جلو منو بفل کرد. گفت برات آرزو خوشبختی می کنم. من گفتم مرسی ناصر جان، فقظ میتونم بگم، از اینکه تو و مهناز به جمع ما اضافه شدید بسیار خوشحال هستم.


 به سیما گفتم ما دیگه باید بریم با حمید کار داریم. فردا همدیگر رو می بینیم. با سیما خدا حافظی کردیم، ناصر خیلی سرد با سیما خدا حافظی کرد. اما مهناز خدا حافظی گرمی با سیما داشت.


ما رفتیم پیش حمید تا من سفارش لازم را به حمید بکنم، در کنارش یک جا به مهناز و ناصر بدهه تا آنها بساط شان را پهن کنند.


رفتیم پیش حمید، سفارشات لازم را به حمید کردم و قرار شد که مهناز و ناصر از فردا شروع بکار کنند.


کتابها ، نوارها و پوستر ها را از من می گرفتن و کفشها راهم از نادر. قرار شد که من کتابها و بقیه چیزها را به قیمت تمام شده به آنها بدهم.


مهناز خیلی خوشحال بود. از اینکه این همه توجه و احترام از ما میدید بسیار خرسند بود، این را براحتی در چهره اش می شد دید. اما ناصر چندان خوشحال نبود، حسادت اش نسبت به مهناز که این همه مورد توجه و احترام قرار گرفته، تحریک شده بود. من منتظر بودم که به مهناز چیزی بگه. خوشبختانه خودش را کنترل کرده بود. کم کم  داشت توانایی و مدیرت مهناز را قبول میکرد. من از مهناز و ناصر خدا حافظی کردم،  مهناز گفت آقا خسرو مایوس تان  نمی کنم. مرسی برای همه چیز. ناصر هم گفت، خسرو خیلی مردی نوکرتم. گفتم خواهش می کنم، این تنها کاری بود که بنظرم رسید. بعد رفتم پیش حمید تا از او تشکر کنم. مهناز و ناصر از حمید خدا حافظی کردند تا فردا دوباره همدیگر را ببنینند.


مهناز راه افتاد و ناصر با یک متر فاصله پشست مهناز راه می رفت. 


خیلی دلم میخواست آنروز تنها باشم، حسابی خسته بودم، توانایی پیاده روی را هم نداشتم، تصمیم گرفتم که با یک تاکسی به خونه برم. متوجه شدم که یکی صدایم می زنه، خسرو کجا میری، برگشتم دیدم یوسف است. گفت سلام خسرو کجا میرفتی؟  گفتم سلام با هم ربوسی کردیم، بعد گفتم پسر حسابی خسته‌ ام میخواهم برم خونه ، برم حمام  کمی مطالعه کنم و بعد زود بگیرم بخوابم. کتاب زناشویی و اخلاق برتراند راسل را خیلی وقت بود که خریده بودم، اما هنوز ضرورت خواندش را احساس نکرده بودم. آشنایی با نسرین راغب ام کرد که این کتاب را بخوانم. یوسف  با شوخی گفت چی شده خسرو جان، جمعه صبح که تمرین فوتبال نیامدی الان هم که زود میخواهی بری. گفتم یوسف حق با تو است من جمعه خیلی کار داشتم به بچه ها گفته بودم که نمی تونم بیام، تازه این اولین بارم بود که بدون عذر موجه در ورزش کردن غیبت داشتم. یوسف گفت، یعنی از من بیشتر کار داشتی ؟ با توجه به اینکه شب اش تولد من بود رفتم با بچه ها تمرین کردم. ما هر هفته جمعه ها از ساعت ۸ تا ۱۰ صبح فوتبال بازی می کردیم. روز هایی که زمین بازی بر اثر باراندگی مناسب بازی نبود، می رفتیم انزلی روی زمین های ماسه ایی آنجا تمرین می کردیم. 


یوسف ادامه داد، شوخی کردم، خواستم کمی  اذیت ات کنم، دیشب خیلی خوش گذشت، من گفتم، بالاتر از خوش گذشتن من فقط می تونم بگم، هر وقت حالم گرفته است، به شب جشن تولدت تو  فکر کنم تا حالم خوب بشه. 


یوسف پرسید، نسرین چی گفت بهش خوش گذشت؟، گفتم دقیقا احساس منو داشت. خیلی خوشحال شد که به جشن تولد اومد و با بچه ها  آشنا شد. یوسف گفت خیلی خوشحالم که چنین احساسی داره تقریبا همه بچه احساس خیلی خوبی نسبت به نسرین دارند،‌ بعد از اینکه شما رفتید ۵۰ درصد حرف‌ها در مورد شخصیت منعطف و باز مثبت نسرین و خودمانی و صمیمی بودنش با بچه ها بود. بویژه که رابطه گرم و نزدیک دوست داشتی که با تو داشت. بیشتر بچه   نظر شان این بود، در شرایطی که خسرو قرار گرفته، هیچ شانسی بجز عاشق شدن ندارد، منم با بچه ها هم نظر هستم. گفتم صادقانه بگم، منم با نظر شما موافق هستم. یوسف بغلم کرد، گفت خوشحالم پسر و بهت تبریک میگم. نسرین شخصیت دوست داشتی ایی داره. خوشحال هستم که با تو آشنا شد با توجه شناختی که از تو داریم می دونم  که نسرین آدرس را درست آمده. یوسف گفت راستی داشت یادم می رفت، کل پولی که آنشب بچه ها به دو خانواده کمک کردند حدود ۱۴۰۰  تومان است. پاکت  پول را از کیف دستی اش در آورد داد به من. از یوسف تشکر کردم همدیگر را  بغل کردیم و جدا شدیم. سوار تاکسی شدم رفتم خونه. 


وسایل حمام برداشتم و به طرف حمام عمومی رفتم. چون که خسته بودم و حوصله نداشتم شام درست کنم، بیرون در یک رستوران شام خوردم و برگشتم خونه تا کمی مطالعه کنم و حسابی خودم را آماده کنم تا نسرین را فردا دوباره ببینم. از شوق دیدار نسرین زمان برای من آهسته پیش می رفت. وقتی که بر گشتم مهناز را دیدم که روی تخت زیر در خت حیاط نشسته منتظر آمدن من بود. مهناز گفت سلام آقا خسرو، گفتم سلام مهناز ، بعد مهناز گفت، ببخشید آقا خسرو می تونم بیام کتابها ، پوستر و نوار ها را بگیرم؟ ممکن که شما خسته باشید و بخواهید زود بخوابید. گفتم آره حق با توست، اگر ناصر خونه است صداش کن که بیاد کمک کنه. مهناز  با کمی مکث و تردیدید، گفت باشد. متوجه منظورمن شد که تنها نباید بیاد به اتاق من. یک لبخندی زد گفت باشه داش خسرو. بعد از چند دقیقه مهنازهمراه ناصر آمدند در زدند. ناصر گفت سلام خسرو ببخش اومدیم وسایل فردا را ببریم. من کمکشان کردم کتابها را دسته بندی کردم . مهناز یک دفتر یادداشت که همراه خود داشت همه کتابها و تعداد آنها را یادداشت کرد همچنین تعداد پوستر ها و نوار ها را. مهناز گفت، آقا خسرو فردا صبح صورت کامل وسایل را لیست می‌کنم با قیمتهای آنها. من قیمت تمام شده پوستر ها را با مداد پشت پوستر ها نوشته بودم. و همچنین قیمت نوار ها را. چون بچه موقع فروش باید متوجه قیمت تمام شده می شدند و بهره آنها را خودشان بر اساس شرایط نرخ روز تعیین می کردند. مهناز پرسید، چقدر سود می توانیم روی قیمتها تمام شده ببریم؟. گفتم  فردا حمید به شما کمک می کنه تا با قیمت گذاری آشنا بشوید. مهناز و ناصر وسایل بسته بندی کردند بر داشتند  و از من تشکر کردند، رفتند بیرون. گفتم ببخشید بچه ها من به شما تعارف نکردم که چای بخورید. من خیلی خسته هستم. دفعه دیگر جبران می کنم. مهناز گفت، اختیار دارید ما به اندازه کافی مزاحم شما هستیم. خدا حافظی کردند رفتند. 


 


 


                                                                    


 


 


ساعت تقریبا ۱۰:۳۰ دقیقه شب بود، بعد از کمی مطالعه خوابم برد. ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم،‌ بعد از خوردن صبحانه، آماده رفتن به سر کار شدم، خیلی دلم میخواست یک چند روزی مرخصی بگیریم، خیلی کار های عقب افتاده داشتم و همچنین فکرم خیلی شلوغ بود، کمی اوقات فراغت نیاز داشتم. باید کار شورا در کارخانه را هم راست و  ریست می کردم. مسولیت خط تولید را داشتم که خودش کاری پر مسولیت و فشرده ای بود، مدام باید پست و جای کار گر ها را تعویض می کردم و همچنین به کار گران تازه وارد بیشتر توجه می کردم، چونکه توسط کارگرهای قدیمی مورد تبعیض قرار می گرفتند. در یاد دادن کار به تازه وارد ها کوتاهی می کردند. اگر چه من تذکر های لازم را به آنها می دادم، اما آنها در رقابت با یکدیگر افراطی عمل می کردند. در همین فکر بودم که بطرف محل کارم حرکت کردم.  وقتیکه وارد حیاط خانه شدم ، ربابه خانم را دیدم، گفت، صبح بخیر پسرم، خدا خیرت بده. کار و کاسبی بچه ها را راه انداختی،  در ضمن تبریک میگم پسرم، امید وارم خوش بخت بشی. مثل اینکه ناصر و یا مهناز موضوع رابطه من و نسرین را به ربابه خام گفته بودند. گفتم صبح بخیر ربابه خانم، خوشحالم که تونستم کاری برای مهناز و ناصر انجام بدم . امیدوارم که کارشان خوب پیش بره. مرسی از تبریک. ربابه خانم گفت حتما باید این عروس خوشوقتم را ببینم ، گفتم باشه حتما به موقعش، بعد گفتم، من باید بروم، خدا حافظ، ربابه خانم گفت باشه پسرم. خدا نگهدار.


 


بموقع به سر کارم رسیدم. در ساعت استراحت به بچه های جمع شورا گفتم که پس فردا آیین نامه داخلی و  شکل کار شورا را ارایه میدهم. اما تصمیم دارم بعد از انجام این کار یک چند روزی بروم مرخصی. بچه ها گفتن باشه. امیدواریم که با مرخصی ات موافقت بشه. اما سعی کن قبل از رفتن کار های شورا را ردیف کنیم. گفتم مطمن  باشید حتمن بعد از تصویب و توافق آیین نامه و شکل کار شور ا به مرخصی می روم.


یکی از همکارام فرخ پرسید، خسرو، این روز ها آشفته و خسته بنظز می رسی، آیا اتفاقی برات افتاده است.؟ گفتم آره  اتفاقی افتاده است، اما یک اتفاق احساسی خوب.  فرخ گفت حدس زده بودم. چون این تنها اتفاقی که می تونه حواس آدم را پرت کنه. تمام اراده و تفکر آدم را تحت شعاع خودش قرار بده. هر چقدر هم با اراده و آگاه باشی. از لذتش نمی توانی چشم پوشی کنی. من گفتم، فرخ مثل اینکه در این زمینه با تجربه شدی، فرخ گفت آره، الان در پروسه لذت بسر می برم و برای تو هم خوشحال هستم که برای افتادن در این پروسه آشفته و خسته هستی، خستگی که مانند خستگی بعد از ورزش خوب و لذت بخش است. گفتم دقیقا، بچه ها نیاز دارم که چند روز فقط برای خودم وقت بگذارم. منم میخواهم مثل فرخ طعم لذت خستگی بعد از ورزش را بچشم.


 


بچه ها هم برای من خوشحال شدند، بچز دو نفر، که خیلی عملگرا بودند خواهان ضربتی عمل کردن بودند. بعضی اوقات پیشنهاد هایی می دادند که مورد توافق بچه قرار نمی گرفت. از جمله اینکه برای دستیابی به هر خواست کوچکی دست به اعتصاب عمومی بزنیم و یا اینکه شعار های رادیکال طبقاتی را در کارخانه تبلیغ می کردند و تمایل داشتن که شورا را سیاسی کنند. ولی ما می خواستیم که فقط کار صنفی انجام بدهیم.


یکی از این دو نفر که اسمش امید بود، گفت، خاصیت بورژوا لیبرالها این است  که بیشتر بدنبال رفاه و چیزهای های لوکس باشند. به همین دلیل نمی توانند طبقه کار گر را نمایندگی کنند.


من گفتم امید جان ، تو با طرح چند نکته مهم در یک جمله، دریچه یک گفتگو طولانی مدت را باز کردی. اما ما  می توانیم بموقع  در این مورد صحبت کنیم . الان وفت نداریم. امید گفت، ضرورت های شما با ضرورت های ما تضاد دارد ، شما در راه دل هستید و ما در راه کار و منافع کار کر. از این کنایه سیاسی امیدخوشحال نشدم. گفتم دوست عزیز ، اگر تمایل داشتی می تونیم در جلسه تصویب برنامه های شورا، در مورد همه انتفادات شما صحبت کنیم. خواهش می کنم با کنایه به مسایل جدی اشاره نکن. دوست امید فریدون گفت برای گفتگو روز شماری خواهم کرد.


دیگه وقت استراحت ما تمام شده بود. همه برگشتیم سر کار های خودمان.


بعد یک ساعت رفتم به دفتر کار خانه برا اجازه مرخصی. با کمی توضیح توانستم. مدت 3 روز مرخصی بگیرم. از شنبه هفته بعد تا سه شنبه.


 


بعد از پایان کار با عجله از بچه ها خدا حافظی کردم و سوار تاکسی شدم رفتم خونه تا دیر نشده وسایل حمام را بر داشتم که برم دوش بگیرم ، بعد خودم  را برای قرار با نسرین آماده کنم. حسابی هیجان داشتم. انرژی و قدرت خاصی داشتم. اصلا احساس خستی نمی کردم، شوق دیدار نسرین همه چیز را برام آسان می کرد. وقتیکه از حمانم برگشتم وقت زیادی نداشتم. سریع لباس پوشیدم و حسابی سر و وضع خودم را شیک کردم. ساکم را برداشتم  راهی پاتوق شدم. وقتیکه  وارد حیاط شدم دیدم که ربابه خانم گفت، کجا پسرم با عجله، گفتم قرار دارم، ربابه خانم، باید سریع برم. گفت پسرم من این لقمه را برات درست کردم با خودت ببر تو راه بخور. کوکو سیب زمینی است، می دونستم که دوست داری برات درست کردم. گفتم مرسی ربابه خانم، همه این خوبیهای شما را برای مادرم تعریف می کنم. ربابه خانم گفت پسرم کاری نکردم، تو ایتقدر به ما خوبی می کنی که ما ذره ایی از آنها  را نمی توانیم جبران کنیم. بعد گفت میر ی به دیدن عروس خانم. گفتم آره با نسرین قرار دارم. خداحافظ ربابه خانم. ربابه خانم گفت برو پسرم خدا به همراه.


سر کوجه سوار تاکسی شدم. داخل تاکسی پر بود من جلوی تاکسی با یک نفر دیگر نشستم. خیلی سخت بود، آخه من لباس شیک و اتو کرده پوشیده بودم. ربابه خانم کلید اتاق منو داشت هروز می رفت اتاق و آشپز خانه منو تمیز می کرد. لباسهای منو می شست و اتو می کرد. کت و شلوارم را همیشه به لباسشویی می بردم.


نشستن جلو ماشین و چسبیده به یکی دیگر که آن شخص لباس کار هم پوشیده بود ، کمی نگرانم کرده بود. نکنه که لباسم بوی عرق یارو را بگیره، بعد به خودم چفتم خسرو چی شده که اینطور از طبقه خودت داری فاصله می گیری. به خودت بیا پسر . بعد از انقلاب 57 ساده پوشی و پوشیدن لباسهای ارزان قیمت و بدون تجملات زندگی کردن متداول و به  نوعی تبدیل به فرهنگی عمومی شده بود. در واقع هر چقدر خاکی تر بودی ، مردمی  تر بنظر می آمدی. یعنی ساده پوشی و یا زندگی کارگری مد شده بود.


خیلی گرسنم بود، یاد ساندویچ ربابه خانم افتادم که در ساکم گذاشته بودم. اما جا آنقدر تنگ بود که نمی توانستم ساندویچ را در بیارم و از طرف دیگر فکر کردم اگر ساندویچ کوکو را بخورم دهنم بوی پیاز میگیره. تو همین فکر بودم که تاکسی ترمز کرد، مسافر بغل دستیم گفت ببخشید من باید پیاده بشوم. گفتم خواهش می کنم خیلی خوشحال شدم. که جای من باز تر شد. وفتی که تاکسی دوباره حرکت کرد به راننده گفتم، لطفا کسی را تا پارک شهر سوار نکنید. کرایه اضاف را من می دهم. راننده گفت باشه.


دیگه وفت کافی داشتم که به رویای دیدن نسرین فرو بروم. آخه من آدم خیلی رویا پرداز ولی واقعگرایی بودم. همیشه رویا هایم را بیشتر از وافعییت ها دوست داشتم. اگر چه خودم را ریالیسم و یا واقعیت گرا می دانستم، اما تصورم این بود که رویا هایم مبتنی بر واقعیاتی است که در آینده تحقق می یابند. به همین دلیل تلاش بیشری می کردم که به رویا هایم تحقق ببخشم. نسرین هم از جمله واقعیتهایی بود که داخل رویاهایم شد.


 


در رویا هایم فرو رفته بودم که، راننده تاکسی گفت، داداش کجای پارک شهر پیاده می شوی. گفتم  ، مثل اینکه رسیدیم، درب بزرگ ورودی. ولی همینجا هم خوبه، پیاده میشوم. گرایه تاکسی را دادم با عجله وارد پارک شدم هنوز چند دفیقه ای به ساعت قرار مانده بود.


پیش خودم گفتم نکنه که دیر برسم؟ هر چقدر به پاتوق نزدیکتر می شدم ضربان قلبم تند تر می شد یک حسی به من می گفت که نسرین در پارک است و یا در محل قرار نشسته است.


وقتیکه به پاتوق نزدیک شدم نسرین را دیدم که مشغول خندیدن بود، داشت با چند نفر حرف می زد و می خندید. سیما، آرزو، سودابه و مسعود برادر نسرین همه جمع بودند و جند تا از بچه های دیگر. وقتی به بچه نزدیک شدم، مسعود در حال رفتن بطرف بوفه بود، اولین کسی که منوجه آمدن من شد، نسرین بود. با خوشحالی و بلند گفت بچه ها خسرو  داره میاد و بعد دستش را بالا برد و تکان داد گفت ببیا اینجا و از جاش بلند شد بطرف من اومد، من تقریبا 4 و 5 قدمی با  بچه ها فاصله داشتم. نسرین اومد جلو با من رو بوسی کرد و گفت بیا کنارم یک جا است برات رزرو کردم. ناخواسته و بدون کنترل پاهام و لبانم می لرزید. تپش قلبم تند تر شد. چند ثانیه بخودم فشار آوردم، با لبان لرزان گفتم سلام نسرین جان و بعد به بچه ها گفتم سلام به همگی. با همه دست دادم. بچه ها متوجه لرزش پاها و لب های  من شده بودند. اما چیزی نگفتن ، فقط  که می کردندتبسم های خودشان را از من مخفی کنند.


رفتم کنار نسرین نشستم، سیما گفت خسرو خسته نباشی، اگر چه در چهر ه ات آثاری از خستگی دیده نمی شه ، آرزو گفت صورت خسرو حسابی گل انداخته، نسرین گفت شوق دیدن دوستان خوب آدم را خوشحال و سرحال میکنه.، بعد طبق معمول از آن لبخد های قشنک و یک چشمک که منو حسابی دستچاچه و بی تاب می کرد. گفتم آره دیدن شما و بویژه نسیرین.


این جمله را همینطوری گفتم یعنی از احساسم برخاسته بود. سودابه گفت خسرو جان ، از کوزه همان برون تراود که در اوست. نیاز به توضیح نیست.


در همین زمان مسعود با یک سینی نوشیدنی برگشت. گفت سلام خسرو برای تو هم چایی گرفتم. سینی را روی میز گذاشت اومد با من دست داد و رو بوسی کرد.


من گفتم مرسی مسعود جان، از کجا می دوستی که من اینجام؟ گفت وقتی که رسیدی دیدمت. همچنین نسرین به من گفت که با تو قرار داره. گفتم خوشحالم که تو هم اینجا هستش. بعد از سودابه سوال کردم، یوسف همسایه نادر رو میشناسه؟ سودابه گفت چطور مگه؟ گفتم من مقداری پول باید به نادر بدهم، یعنی پولی که از کمک های آنشب جمع شده بود یک مقداریش برای همسایه نادر است که مشکل مالی برای اسباب کشی داشت. سودابه گفت آره چرا  پول را به خود نادر نمی دی،؟ گفتم ، امروز نادر رفته اصفهان. گفت باشه بده من میدم به یوسف تا به آنها برسونه. مبلغ 400 تومان از آن پول را دادم به سودابه  و  یک مقداری از بفیه پولها را باید برای کرایه خانه محمد آقا به صاحب خانه می دادم و الباقی را در صندوق کمک ها نگهداری می کردم. بعد به سودابه گفتم در ضمن، به یوسف بگو که این خانواده برای اسباب کشی به نیروی انسانی هم نیاز دارند. مثل اینکه شوهره معلول است.


اولین بار بود که با دیدن بچه ها زیاد خوشحال نشده بودم. خیلی دلم میخواست برای چند ساعتی  که با نسرین تنها باشم.  از طر ف دیگر بخاطر این احساسم ناراحتی وجدان داشتم. من این دوستانم را خیل دوست داشتم چرا الان تمایل دارم که آنها هر چه زودتر بروند. از این احساسم خیلی نا راضی بودم . احساس گناه می کردم. در همین فکر رفته بودم که نسرین گفت خسرو برنامه امروز ما چیه؟ بعد ادامه داد، قراره که امشب بچه ها با هم شام بخورند، یعنی اول برند کافه نگین، بعد از آنجا با کیانوش، ساسان و یوسف برند رستوران. شنیدم که تو هم تمایل داری، گفتی که باید نظر منو بپرسی. گفتم که آره درسته. نظرت چیه؟ نسرین گفت رستوران با هم بریم ولی قبل از رفتن به رستورا چند ساعتی دونفری باشیم. از این نوع رک حرف زدن و بدون تعارف نسرین خیلی خوشحال شدم. کاریسمای جالبی داشت که همه را مجذوب خودش می کرد بدون اینکه حس حسادت کسی را تحرک کنه. حتی از اینکه برادرش مسعود هم آنجا نشسته بود نظر خودش را آزادانه ابراز کرد. همه بچه ها گفتند ما با نظر نسرین موافقیم. بعد من به مسعود گفتم تو هم برای رستوران میای ؟ مسعود گفت نه من قرار دارم باید بروم. یک وقت دیگه، ولی مبارزه طبقاتی و حضور سیاسی در میان مردم یاد تان نرود. اگر چه راه ما یک جایی از شما جدا می شود. مسعود دارای اندیشه های چپ و انقلابی رادیکالی داشت. از کار هایی که ما می کردیم زیاد موافق نبود. پسر بسیار مهربان و روشنی بود که به آزادی خواهرش احترام می گذاشت. خیلی پر کار و پر مطالعه بود. سمت مهمی در تشکیلات سازمان سیاسی که با آنها کار می کرد بعهده داشت. من گفتم مسعود جان، درهر طبقه ای که باشی بر اساس ضرورت و منافع طبقاتی خود یک جورایی مبارزه طبقاتی صورت می گیرد. اما آگاهی طبقاتی مهم است و یا به عبارتی آگاهی داشتن به منافع اهمیت آن بیشتر از مبارزه طبقاتی است که متاسفانه در درون طبقات پایین اجتماعی بسیار ضعیف است. به همین دلیل است که علیه منافع خودشان و بنفع طبقات حاکم عمل می کنند.  انتقال  آگاهی طبقاتی هم مستلزم بود ن مستمر در این طبقات است که از طریق تشکلات کفتگو امکان پذیر است. همه چیز در مبارزه خلاضه نمی شود. مسعود گفت یعنی می خواهی بگویی کاری که ما می کنیم محفلی و روشنفکری است؟ گفتم نه من چنین حرف نزدم. من فقط پاسخ حرف تو را دادم. جلسه خوبی برای شما آرزو دارم. همچنین قرار شد که ما  در این مورد یک گفتگو طولانی داشته باشیم. مسعود گفت، حتما بزودی ترتیب این جلسه  را می دهم.  در ضمن مسعود برای سازمانش دنبال جذب هوادار بود.


بعد مسعود اومد نسرین را بوسید و با بقیه بچه ها دست داد و منو بغل کرد و با شوخی گفت هوای خواهر ما را داشته باشی و بعد یک چشمکی به نسرین زد و گفت تو هم هوای خسرو را داشته باش، گفتم حتما. بعد از رفتن مسعود، بچه ها یک ده دقیقه ایی در مورد شب تولد یوسف و نامزدی سودابه با یوسف صحبت کردند و شوخی های متفاوت در مورد ازدواج. از ما خدا حافظی کردند تا ما با هم تنها باشیم. راستش از رفتن بچه خوشحال شدم و از طرف دیگر احساس بدی از این خوشحالی خودم داشتم که چرا از رفتن بچه ها خوشحال شدم. در این احساس متناقض در گیر بودم. نسرین پرسید خسرو چرا تو فکر فرو رفتی؟


گفتم  میخواهی راستش را بهت بگم. گفت آره، گفتم ، ببین نسرین، وقتی که تو ارا با بچه ها دیدم زیاد خوشحال نشدم. دلیلش هم این نیست که بودن با دوستانم را دوست ندارم، فقظ بخاطر این بود که نمی توانم وقت کافی برای تو داشته باشم و با تظاهر به آنها هم توجه می کردم. از تظاهر و از اینکه نمی نوانم خودم باشم احساس خوبی ندارم. از طرف دیگر با توجه به اینکه دوستانم را خیلی دوست  دارم، امروز صداقت در احساسم نسبت به آنها نداشتم. از این بابت ناراحتی وجدان دارم.


نسرین گفت، درک میکنم، این طبیعی است ما تازه با هم آشنا شدیم و همچنین طبیعی است که ما برای شناخت از یکدیگر  توجه و وقت بیشتری نیاز داریم. در ضمن در ابتدا هر رابطه ایی بودن با کسی که یک احساسی از نوع دیگری نسبت به یکدیگر دارند، که معمولا ویژه هم  است، از ضرورت بودن با دیگران کاسته خواهد شد. اما پس از مدتی این روند به شرایط متداول و معمول خود بر میگردد.  بزودی بودن ما با دیگران لذت و هیجانات رابطه ما را بیشتر می کند.


از این استدلال نسرین که کاملا منطقی و درست بود بسیار متعجب شدم.، با توجه به اینکه من مراحل مختلف یک رابطه عاشقانه را از قبل خوانده بودم ولی در آن لحظه نتوانسته بودم کاربردش را برای خودم تفهیم کنم.


گفتم مرسی نسرین از تحلیل منطقی شرایط موجود. حالا ما با هم هستیم، اما باید هر چه زود تر برویم تا دوستان دیگر از راه نرسند. با خنده گفتم، نمی خواهم دوباره دچار عذاب وجدان بشوم.


نسرین گفت باشه، کجا بریم؟ گفتم بریم قدم بزنیم  بعد تصمیم بگیریم. در حال رفتن بودیم که سه تا دختر به ما نزدیک شدند، یکی از دخترا گفت سلام آقا خسرو، من گفتم سلام خانم، قیافه اش آشنا بنظر می آمد، ولی من نمی توانستم بجا بیاورم. دو دختر همراش کفتند سلام، من و نسرین گفتیم سلام بچه ها. بعد من سوال کردم من شما را می شناسم؟ یکی از دختران که جلو آمده بود، منو به اسم صدا زد، گفت شما شاید ما را بجا نیاوردید. اما ما شما را قبلا در رستوران بریا دیدیم، همان شبی که شما با دوستان تان بودید و یک خانمی بنام سیما باشما بود و همچنین دوست شما آقا ساسان. گفتم یادم آمد، اما من چه کاری می توانم برای شما انجام بدهم. گفت من نازنین هستم، دو دختر دیگر گفتند من مریم و سارا هستم. من و نسرین گفتیم خوشوقتیم. نسرین گفن من نسرین هستم. بعد نازنین گفت شما در آنشب در مورد مسایل اجتماعی و سیاسی صحبت می کردید و همچنین از پاتوق تان در پارک شهر، آنشب ما خیلی دلمان می خواست با شما صحبت کنیم، اما نمی خواستیم مزاحم اوقات تان باشیم. بعد تصمیم گرفتیم بیاییم اینجا که شما و یا دوستان تان را پیدا کنیم. گفتم بسیار خوب، اما به چه منظوری؟ سارا گفت که بیشتر با جمع شما معاشرت داشته باشیم. من گفتم حتما شما لطف دارید که افتخار می دهید به جمع ما بپیوندید. ولی متاسفانه ما الان باید برویم، در یک وقت دیگر اگر بیایید می توانید بیشر با ما و دوستان ما آشنا بشوید. ما معمولا از ساعت 3 بعد از ظهر به بعد اینجا جمع میشویم. من به بچه ها میسپارم که شما از دوستان ما هستید. مریم گفت ، ببخشید که وفت تان را گرفتیم. پس ما اینجا می نشینیم. امیدواریم در  روز های دیگر شما را  ببینیم، بیشتر صحبت می کنیم. در همین موقع مراد و طاهره از راه رسیدند. گفتند سلام بچه ما گفتیم سلام، مراد و طاهره گفتند داریند می روید؟ گفتم آره ما باید برویم، طاهره گفت دلم می خواست بیشتر با شما باشیم بویژه با نسرین جون بیشر آشنا بشوم. حالا که دارید می روید وقت تان را نمی گیریم. باشه برای یک وقت دیگر.


من گفتم ببخشید بچه ما باید بریم وگرنه من دلم میخواست بیشر با شما باشیم.در ضمن ما با این بچه ها تازه آشنا شیدیم. شما را می سپارم به این دوستان جدید و دوستان جدید را به شما. سه تا دختر شروع کردن به معرفی خودشان به مراد و طاهره. ما از بچه خدا حافظی کردیم.


نسرین دستش را انداخت توی دستم، بطرف درب ورودی پارک راه افتادیم. کمی که راه رفتیم احساس گرسنگی عجیبی به من دست داد تا حدی که احساس کردم سرم کیج می رود. نسرین متوجه حالت من نشد با شیطنت دستم را فشار داد گفت خسرو، دلم خیلی برات تنگ شده بود. من رمق نداشتم چیزی بگویم. نسرین یک نگاهی به صورت من کرد گفت خسرو چرا صورت تو بی رنگ شده. خوبی؟ گفتم نه سرم کمی گیج میره. نسرین دستم را گرفت برد روی یک صندلی نشاند و خیلی با کنترل نبضم را گرفت. بعد گفت چیزی نیست، نسرین پرستاری می خواند. آرام باش یک نفس عمیق بکش، من میرم یک نوشابه بگیرم. تقریبا در بیست متری جای که ما نشسته بودیم یک دکه بود. نسرین فورا رفت یک نوشابه و یک بیسکویت گرفت بر گشت. در همین فاصله سر گیجه من متوقف و حالم عادی شد. بعد در قوطی پیسی را باز کرد گفت کمی بخور. گفتم نسرین راستش گرسنم است. توی ساکم یک ساندویچ کوکو است که ربابه خانم برای من درست کرد. درش بیار که بخوریم. نسرین گفت اوخ جون من خیلی دوسش دارم. ساندویچ را در آورد داد من یک گاز زدم و بعد خودش هم یک گاز زد. یک مقدار پپسی نوشیدم و بعد نسرین قوطی پپسی را از من گرفت مقداری نوشید. گفت خسرو مسابقه، یک گاز تو به ساندویچ بزن یک گاز من، یک مقدار پپسی تو بنوش و یک مقدار من. هر کدام ما که آخرین گاز ساندویچ را خوردیم و آخرین جرعه پپسی را  نوشیدسم،برنده هستیم. برنده تصمیم میگره که آخر هفته به کجا برویم، گفتم باشه. شروع کردیم به مسابقه خوردن و نوشیدن، در وسط مسابقه بودم که من به چشمان نسرین خیره شدم و به بهش نزدیک تر شدم..


[[PASTING TABLES IS NOT SUPPORTED]]


 


حمید مشغول جمع کردن کتابها بود مثل اینکه میخواست تعطیل کند. نزدیک شدم ،، گفتم سلام حمید، می خواهی بروی خونه؟ حمید گفت سلام خسرو خوب شد آمدی، کمکم می کنی که زود این بساط جمع کنیم ؟ من یک کاری دارم باید زود بروم . گفتم البته،‌ با همدیکر، کتابها و وسایل دیگر را جمع میکردیم که از حمید پرسیدم امروز مهناز و ناصر چطور بودند؟ خودشان که خیلی راضی بودند و همچنین مهناز می گفت خیلی به تو زحمت داده است و تو خیلی کمک شان کردی. حمید گفت آره، فروش خوبی داشتند و من یک دو ساعتی با آنها مشغول بودم. مهناز خیلی با هوش و چسب و چابک است. زود همه روش کاری را یاد گرفت. اما ناصر چنان چنگی بدل نمی زند،‌ همیشه هم مراقب مهناز است و از معاشرت و صمیمیت مهناز با من نا راضی بنظر می رسید. اما مهناز برایش اهمیت نداشت، شنیدم که چند بار به ناصر گفت که فردا یک سر میرم به کلنیک ترک اعتیاد نوبت می گیرم که تا تو ترک اعتیاد بکنی. ولی ناصر با عصبانیت میگفت که حالا وقت زیاده. بعد شنیدم که مهناز گفت وقت زیاد نیست همین امروز هم که نرفتی ترک اعتیاد را شروع کنی، خیلی دیر شد. فردا حتما شروع می کنی. بعد گفت اگر مخالفی از فردا سر بساط نیا بمان خانه به مادرت کمک کن، من نیازی به تو در اینجا ندارم. با این قیافه پژمرده تو آبرو من هم می برد. ناصر گفت هنوز هیچی نشده دم در آوردی. کاری نکن که همه کاسه کوزه ها را بهم بریزم. مهناز گفت خوشبختانه خیلی دیر شده ناصر خان، من کاسه کوزه ای با تو ندارم که بخواهی بهم بریزی. همین الان هم می توانی بروی از جلوی چشم دور بشوی، تا من براحتی به کار هایم برسم. بعد من به مهناز گفتم، مهناز بهتره که بهش کمی مهلت بدهی که فکر هاش را بکند، مهناز گفت حمید می دونی که من بنفع خودش و زندگی اش اینها را بهش میگم. ناصر پرید تو حرف مهناز گفت، حالا حمید آقا شد حمید من شدم ناصر خان، فردا خر بیار باقلی بار کن. بعد حمید ادامه داد، گفت می دانی خسرو، بودن ناصر در اینجا اصلا جالب نیست. برای اینکه از عقب ماندگی فرهنگی و فکری زیادی بر خوردار است.
گفتم ببین حمید یک چند روز صبر کن، من با مهناز صحبت می کنم و همچنین با ناصر، سعی می کنم که دیگه از این گونه برخوردها پیش نیاورند. حمید گفت باشه، من الان دیگه باید بروم. در ضمن من کلید دکه کتاب را به مهناز دادم که وسایل شان را داخل دکه ما بگذارند. گفتم مرسی حمید، ببخش که باعث شدم که کارهایت زیاد بشود، حمید گفت نه اصلا منظورم گله شکایت از مهناز و ناصر نبود، فقط خواستم بدانی که ناصر بیشتر نیاز به کمک دارد، در ضمن باید بگویم که مهناز حسابی کتاب خوانده و در اینجا هم مدام در حال کتاب خواندن است و همچنین با مشتری ها گفتگو ها سیاسی موثر و جهت یافته ای داری، ایده هایش چپ مارکسیستی باید باشه. در ضمن یک اتفاق جالب، چند بار متوجه شدم که ناصر به بساط کتاب و نشریه مجاهدین خلق نزدیک شده بود و با بچه های مجاهدین صحبت می کرد. من گفتم چه جالب، در ضمن می دانی حمید زمانی که من خونه نبودم مهناز با مادر شوهرش میرفت اتاقم کتاب و نشریه بر میداشت و می خواند. حمید گفت الان متوجه شدم که کاملا با تسلط به واژه ها و محتوا تفهیم شده حرف می زند. بعد حمید گفت ببخش دیرم شده باید برم، با من خدا حافظی کرد رفت.
من رفتم بطرف نسرین و مهناز، دیدم که دارند با دو تا پسر جوان حرف می زنند. رفتم جلو پیش نسرین ایستادم. دو پسر جوان از نزدیک شدن من به نسرین کمی جا خوردند، یک نگاهی به من کردند و یک نگاه به نسرین. نسرین گفت الان میرویم خسرو اگر چند دقیقه منتظر باشی حرف ما تمام میشود.
در مورد حجاب و آزادی های اجتماعی صحبت می کردند، آن دو نفر معتقد بودند که ما انقلاب کردیم تا الگو هی فرهنگی خودمان را داشته باشیم و حجاب هم یکی از الگو ها فرهنگی ما است که ما را با فرهنگ غربی متفاوت می کند.
مهناز در پاسخ میگفت تفاوت در پوشش اشکالی نداره، حتی تفاوت در فرهنگها، نسرین در ادامه صحبتها مهناز گفت کاملا با گفته مهناز موافقم، در صورتی که حق انتخاب دراین تفاوت ها آزادانه و اختیاری باشد. آن دو پسر جوان می گفتند بعضی چیزها نمی تواند اختیاری باشد، بویژه که ما یک انقلاب اسلامی کردیم. بنا بر این احکام است که حق اختیار را تعیین می کند.
مهناز گفت،‌ما انقلاب نکردیم که زیر دستورات احکام زنگی کنیم، بلکه ما میخواهیم در سایه آزادی حق انتخاب داشته باشیم. نسرین گفت ما انقلاب نکردیم که با تفاوت های فرهنگی سر ستیز داشته باشیم، بلکه دنبال شرایط آزادی بودیم که این تفاوت‌ها را ببینیم و آزادانه انتخاب کنیم. آن دو جوان گفتند این یک نوع بی بند باری که قبلا وجود داشت، اگر شما این بی بند باری را میخواستید، می توانستید با شاه فرار کنید. من گفتم ببینید بچه ها حالا به چه دلایلی انقلاب کردیم، نمی توانیم در اینجا در چند دقیقه در موردش صحبت کنبم. من یک سوال از شما دارم، آیا شما به آزادی سیاسی و حق انتخاب اعتقاد دارید؟ آن دو پسر جوان گفتند، آره که داریم، گفتم، پس اعتقاد دارید که ما برای آزادی سیاسی و داشتن حق انتخاب ایده های مختلف انقلاب کردیم ؟ در این صورت آزادی پوشش هم یک حق انتخاب و در کادر آزادی های اندیشه و سیاسی قابل بررسی است. شکل رعایت خصوصی احکام دینی هم یک حق انتخاب است که فقط در کادر دموکراسی و آزادی عقاید قابل اجرا است. قانون در آوردن احکام دینی فقط با حاکم کردن استبداد دینی تحقق می یابد که ما با آن شدیدا مخالف هستیم. اما من و دوستم باید برویم. حالا اگر دوست داشتید بیشتر در این مورد صحبت کنیم، میتوانید بیایید به پاتوق ما در پارک شهر بیشتر با هم صحبت کنیم. نشانی آنجا را هم از هرکی بپرسید به شما نشان می دهند، یکی از آن دو نفر گفتند من آنجارا بلد هستم، بعد ما از مهناز و ناصر خدا حافظی کردین تا برویم رستوران و به بقیه بچه ها ملحق بشویم.
وقتیکه وارد رستوران شدیم همه بچه هایی که قرار بود بیایند حاضر بودند. ساسان، آرزو، سیما، کیانوش، یوسف و سودابه همه حضور داشتند. رستوران سلف سرویس بود. طبق معمول ساسان نقل و شیرینی جمع بود، بویژه که آرزو هم حضور داشت، ساسان نهایت تلاش خودش را می‌کرد که به آرزو خوش بگذرد خیلی بهش توجه می کرد. همچنان میز غذا براش حکم یک پیانو را داشت . طوری نشسته بود که انگار داشت پیانو می نواخت. نسرین رو کرد به ساسان گفت، شب تولد خیلی از هنر نمایی شما لذت بردیم، در واقع هنر شما موجب گرمی بیشتر جشن شده بود. ساسان گفت اختیار داری نسرین جان، هر جا آرزو باشد، ساسان عالی ظاهر می‌شود بویژه اگر اجرا داشته باشم. نسرین گفت این یک امتیاز خوبی است برای آرزو، برای ظهور عالی شما حتما آرزو باید زحمت حضور یافتن را بپذیرد و از هنر شما لذت ببرد. آرزو گفت البته اگر ساسان هول شود. من گفتم چرا باید هول شود، آرزو گفت چون ساسان هول بشود بهتر ظاهر می‌ شود، مثلا همین الان، ساسان تا بنا گوش قرمز شد و بعد گفت بچه من یاد گرفتم روی حرف خانم ها حرف نزنم و خسرو تو هم اگر هول و دستپاچه بشوی دست کمی از من نداری، مثل اینکه همه بچه ها متوجه کنایه ساسان شدند، زدند زیر خنده. به برای اینکه من موضوع را عوض کنم، گفتم بچه ها حالا که همه حاضر
شدیم بهتر است که بریم غذا بکشیم، همه موافقت کردند.
همه بچه غذا کشیدند و برگشتیم سر میز شام، رستوران تقریبا جای خالی نداشت، از قشر ها و تیپ های متفاوت اجتماعی در رستوران حضور داشتند. از گوشه و کنار حرفهای متفاوت شنیده میشد، بیشتر حرف‌ها سیاسی و اجتماعی بودند. اختلاف عقاید رضایت و نا رضایتی از شرایط موجود و انقلاب،. جالب این بود که اینگونه گفتگو ها برای همه تازگی داشت و جذاب بود. هر کسی سعی داشت نهایت استفاده از دانستنی هایش را بکند، سر میز ما هم همین گفتگو بود، معلوم بود که اکثر شان مطالعه می کنند و با فاکت و مطالعه حرف می زنند. از دستور زبان گفتگو شان می توانستی متوجه بشوی که کتاب می خوانند، حتی بعضی ها خود کتاب را صحبت می کردند. طوری که آدم فکر می کرد کتاب را از رو می خوانند.
معیار های هویت اجتماعی بطور جهشی تغییر کرده بود، هر کسی سعی داشت در دانستن و خواندن از دیگری سبقط بگیرد. بعد از انقلاب ۵۷ فرهنگ انسان و نوعدوستی با سرعت تمام در حال رشد و ترویج بود. هرچقدر بخشنده تر و مهربان تر بودی و یا مردمی تر عمل می کردی محبوب تر بودی، در واقع هرچقدر ضد تجملات و منتقد به ارزش‌های طبقاتی بودی و محترم تر عمل می کردی ارزش اجتماعی شما بیشتر می شد. جوانان برای دست یابی به این ارزش‌های انسانی خارج از تجملات و پوز های طبقاتی از همدیگر پیشه می گرفتند. فرهنگ گذشت، برابری طلبی و عدالت خواهی در حال رشد بود، اکثرا جوانان سعی می‌کردند هرچه زودتر به این ارزش‌ها هویت خود را تعریف کنند.
حتی آنهایی که از وضع مالی خوب و زندگی مرفه ایی برخوردار بودند، داشتن ثروت و دارایی را انکار می کردند، بنوعی می‌شود گفت دیگر ثروت و دارایی جز ارزش های یک فرد محسوب نمی شد، سعی داشتند خود را بیرون از طبقه خود در کادر ارزش‌های جدید ضد طبقاتی و برابری طلبی انسانی تعریف کنند.
جامعه دچار تناقضات زیادی شده بود، یک دوران تازه شکل گیری هویت اجتماعی و فرهنگی که هنوز تجربه نشده بود، سپری می کرد. تحولات بالنده ای که مبتنی بر واقعیات تحولات سیاسی و اقتصادی موجود جامعه زیر رهبری مذهبی اسلامی حاکم نبود. بیشتربرخاسته از تیوریهای احزاب موجود بود که دارای تفکرات مترقی و پیشرفته و جذابی بودند. وابستگی و گرایش به این تفکرات و ایده ها جوانان را از مردم عادی جدا می‌کرد. در واقع جامعه در عقب ماندگی دینی متاثر از رهبری مذهبی حاکم بسر می برد و احزاب سیاسی هم در تیوریهای جذاب و رویایی که بسرعت نیرو های جوان تشنه آزادی و کتاب خوان را مجذوب خود می کردند.
من گفتم بچه ها اگر اخیرا به تحولات سیاسی نگاه کنید، روندی را که پیشه گرفتیم بسیار نگران کننده است، دولت موقت تقریبا فاقد قدرت اجرایی شده است، در واقع با دخالت های خمینی دولت موقت نمی تواند سیاست های داخلی و خارجی که تصویب می کند به اجرا بگذارد، دیروز هم که بازرگان گفته دولت در دولت شده است، اگر اینطور پیش برود امکان استعفا دولت موقت وجود دارد. سیاست های گام به گام بازرگان در سیاست های خارجی در رابطه با آمریکا و غرب هم مورد مخالفت رهبری و طرفدارانش است. بعضی از احزاب چپ هم با تقسیم بندی های طبقاتی سیاست. دولت موقت بورژوا لیبرال می دانند و خواهان برکناریش هستند.
خطر جدی رویا های ما را تهدید می کند. اگر وضع این گونه پیش برود همه دستاورد های ما نابود خواهد شد. آزادی های سیاسی و اجتماعی ما حتما قربانی جهل و مذهب خواهد شد. ما باید قبول کنیم که خمینی می خواهد اسلام را بطور مطلق در سیاست حاکم کند، و فقط منتظر فرصت است.
کیانوش گفت که خمینی از پایگاه طبقاتی خوده بورژوازی بر خور داراست و به طبقه کار گر نزدیک تر است و هم چنین ضد امپریالیسم است. بنا برین اگر دولت موقت منحل شود، ما یک گام به مبارزات ضد امپریالیستی نزدیک تر می شویم و مرحله گذار به سوسیالیسم هم مهیا می‌شود. گفتم ببین کیانوش دولت موقت فعلی دولت محبوب من نیست. اما معتقد هستم که رهبران دینی نباید در کار دولت دخالت و یا قدرت داشته باشند، انتقاد برای همگان آزاد است حتی برای خمینی ولی نه تسلط رهبر بر دولت. من خودم معتقد به دولت پارلمانی یعنی پارلمانتاریسم هستم، یعنی اینکه همه احزاب باید بتوانند در یک شرایط آزاد و دموکراتیک در انتخابات شرکت کنند، هر حزب یا سازمانی که اکثریت آرا را آورد دولت تشکیل بدهد. نیازی به مجوز رهبر و یا دین خاصی هم نیست. اگر ما دنبال دموکراسی و تقسیم عادلانه ثروت و رفاه برای همه هستیم باید از کشور های موفق و مرفه الگو برداری کنیم، مگر سوسیال دموکراسی غرب چه اشکالی دارد؟ نسیرین گفت، کیانوش مشکل بعض از احزاب چپ در همین جا است فکر می کنند که خمینی و طرفدارانش ضد امپریالیسم هستند و مرحله گذار به سوسیالیسم را مهیا می سازند. خمینی و طرفدارانش ضد آمریکا و ضد تمدن غرب هستند. هرچه که مدرن و مبتنی بر دموکراسی و آزادی های فردی باشد مخالف هستند.
وگرنه مبارزه با آمپریالیسم در بیرون از مرزها صورت نمی گیرد در همین جا بنا گذاشتن یک اقتصاد ملی و دموکراتیزه کردن سیاستهای جامعه و جدایی دین از دولت و رفتن دین به حوزه ها است، حرفی است که خمینی وقتی که به ایران برگشت گفت. خمینی گفته بود من به قم برمی گردم بعنوان یک طلبه کارم را ادامه می دهم. حالا چه شده که در کار دولت دخالت می کند دولت را در کارهای اجرایی تضعیف می کند. یوسف گفت من با نسرین موافق هستم، خمینی و طرفدارانش، تلاش دارند که همه فدا کاریها و سهمی که نیروها و احزاب دیگر در تغییر نظام شاهنشاهی داشتند نادیده بگیرند حتی پیروزی را انحصاری کنند. از طرف دیگر اینها میخواهند همان نظام اقتصادی را با روبنای اسلامی اداره کنند که این بسیار خطر ناک است. در نهایت با آموزه های دینی آزادی‌های اجتماعی و مدنی را که از نظام شاهنشاهی مانده است راهم سرکوب خواهند کرد. در نتیجه احزاب آزادی خواه و چپ اعتراض خواهند کرد. در نهایت آزادی های سیاسی که بدست آوردیم سرکوب خواهد شد. گرفتار یک حکومت دینی خشن قرون وسطایی خواهیم شد. کیانوش آمد جواب بدهد که،
ساسان گفت بچه ها تو رو به خدا کافی است، امشب دور هم جمع شدیم تا خوش باشیم حرفهای سیاسی را بگذاریم در جلسات سیاسی. آرزو گفت من موافق هستم. بقیه بچه ها هم موافقت کردند.
ساسان نگاهی به من کرد و بعد گفت، ببین نسرین جان از قدیم گفتند پشت هر مرد موفق یک زن قرار گرفته است، نمونه اش را همین الان دیدی، من موفقیت پایان دادن به حرف های سیاسی را مدیون حمایت آرزو هستم،. بعد دست آرزو را گرفت برد بالا ، گفت زنده باد به زنان حامی شوهران. نسرین گفت آرزو جان، استمرار حمایت مشروط به رعایت عدالت است. امیدوارم که ساسان هم مرد عادلی باشد که حتمن هم عادل است. بعد آرزو گفت پس این گفته معروف را هم بشنوید، پشت هر زن نا موفق هم یک مرد قرار دارد. همه‌ زدند زیر خنده. ساسان گفت خسرو، نسرین حرف‌هایش را با ادبیاتی میگوید که من نمیتوانم جواب بدهم، امیدوارم که تو از عهده اش بر بیایی. بعد گفت راست می‌ گویی نسرین جان، سیما گفت بچه ها حالا یک خبر خوب دارم، کیانوش در محل کار خودش برایم یک کار پیدا کرده است. قراراست که از شنبه شروع کنم. همه بچه هااظهار خوشحالی کردند و به سیما تبریک گفتند. ساسان و آرزو یک جا گفتند آخ جون پس یک سور در پیش است. سیما گفت البته،‌ بعد پرسید، بچه ها برنامه آخر هفته شما چیه، مردها که جمعه صبح فوتبال بازی می کنند. منظورم بعد از ظهر و شب است.
سودابه گفت اول بگو چه کاری را باید شروع کنی. سیما گفت شغل شریف خودم ماشین نویسی و تایپ نامه های شرکت است. همه گفتند عالیه شغل تخصصی خودت، بعد سیما به شوخی گفت، شغل تخصصی من که ریاست است. اما واگذارش کردم به کیانوش. کیانوش ریس بخش ارشیتکت شرکت بود.

نسرین گفت من خسرو تصمیم داریم تعطیلات آخر هفته با موتور برویم لاهیجان. ساسان گفت مگر آخر هفته تعطیلات شروع میشود؟ همش یک روز جمعه تعطیل هستیم. بعد من گفتم سه روز مرخصی گرفتم. تازه یک خبر خوشحال کننده دیگر. قراره که پنجشنبه شب بروم خونه نسرین با پدر مادرش آشنا بشوم و اجازه نسرین را بگیرم. آخه ما قراراست شب لاهیجان بمانیم.
سیما گفت پس سور بمونه تا شما از سفر بر گشتید. ساسان گفت پس ما چی. بعد نسرین گفت ساسان دلت میاد بدون ما مهمانی بروی. ساسان گفت نسرین جان چطور شما دلتون میاد که بدون ما بروید موتور سواری. بعد آرزو گفت من نظرم اینه که وقتی شما برگشتید سیما مهمانی بدهد. ساسان گفت کاملا موافق هستم، قبلا هرچی خسرو میگفت صد تا طرفدار داشت الان هم که نسرین به محبوبیت خسرو افزوده است. من حسودیم میشود. بعد شروع کرد با زمزمه به خواندن آهنگ داریوش. به من نگو دوست دارم... بچه ها برای منو نسرین سفر خوب و شب آشنایی خوبی با خانواده نسرین آرزو کردند. آرزو گفت ساسان، ما قرار بود که نسرین و خسرو را دعوت کنیم خونه، من گفتم کجا؟ آرزو گفت خونه خودمان، آخه مامانم با دوستی من و ساسان موافق نیست. من پرسیدم علت مخالفت مامانت چی است؟ همه بچه ها مشتاقانه منتظر شنیدن دلیل مخالفت بودند. آرزو گفت یکی عدم شناخت از ساسان و خانواده اش است و دیگر این که ما با این شهر و مردمش زیاد آشنا نیستیم. مامانم کمی می ترسد.
نسرین گفت حالا چرا من و خسرو را میخواهید دعوت کنید. آرزو گفت مامانم چند بار با خسرو صحبت کرده و نظر بسیارمثبتی نسبت به شخصیت خسرو دارد، به همین دلیل میخواهد که نظر خسرو در رابطه با این دوستی من با ساسان بداند. ساسان گفت خسرو چیزی نمی نوشی، خونه کاری نداری برات انجام بدهم، لباسهای تو اتو کنم ... بعد گفت من بد بخت یک بار که باید منت یوسف را میکشیدم آرزو را در جشن تولدش دعوت کند و الان هم باید حتما مواظب رفتارم پیش خسرو خان باشم. با شوخی گفت آرزو اصلا بیا فرار کنیم.. بچه زدند زیر خنده. من گفتم ساسان، ماه دیگر تولد من است میخواهم جشن بگیرم اگر قول بدی که تمام تلاشت را می کنی که اجرا خوب داشته باشی، شاید یک کاری برات بکنم، بعد ساسان گفت، خسرو میشه قبل از رفتن به مسافرت لاهیجان قرار مهمانی با مادر آرزو را بگذاریم. در غیر اینصورت ما باید برای دیدن یکدیگر با محدودیت و واسطه عمل کنیم.
گفتم اینو که جدی نمی گویی، اگر واقعا جدی هستی میتونیم مسافرت را عقب بیندازیم. البته اگر نسرین هم موافق باشد. نسرین گفت من البته که موافق هستم، اما می ترسم، بعد از دیدار ما با مادر آرزو ساسان حتی نتواند آرزو را با واسطه و محدودیت ببیند. همه خندیدند، حالا ساسان انتخاب کن قبل از رفتن به مسافرت و یا بعد از رفتن به مسافرت. بعد نسرین خندید دست آرزو را گرفت و گفت خواستم کمی ساسان را اذیت کنم. هروقت که مامانت خواست ما میایم . تازه ما هم در همین پروسه اعتماد سازی بسر می بریم. خسرو قراره که پنجشنبه بیاد خونه ما با خانواده ام آشنا بشود. ساسان گفت آخ جون من به مسعود میگویم منو هم دعوت کند، تا آشی برای خسرو بپزم که بجای رفتن روی کوه های لاهیجان بره به سربازی. گفتم ساسا جان من متولد ۱۳۳۷ هستم و از سربازی معاف شدم. این معافی هم از کادو های دولت موقت است.  گفتم شاید از غم دوری یار بزنم به کوه های لاهیجان. آرزو گفت نه نسرین جان این هفته نمی شود ما خودمان دعوت هستیم. هفته دیگر که بر گشتید به مامان می گویم دعو تتان کند. ساسان گفت بچه ها تور به خدا مواظب خودتون باشید. با موتور هم که میروید، من را هر ساعت در جریان سلامتی خودتان بگذارید. سودابه گفت ساسان تو فقط بخاطر خواست خودت نگران خسرو و نسرین هستی، ساسان گفت نه عزیز، بعد بلند شد آمد منو بوسید و دستش رو گذاشت روی شانه نسرین گفت نسرین جان شوخی کردم. نسرین گفت که بخاطر همین شاد بودنت همه دوست دارند. ما هم دوست داریم. بعد یوسف گفت ساسان دوست داریم ، ساسان دوست داریم و همه چند بار تکرار کردند ، حسابی جو شاد و صمیمی حاکم شد شوخی های متفاوت و جوکهای متنوع بچه ها، حسابی میز شام ما را گرم کرده بود. بعضی از مشتریان داخل سالن غذاخوری، هم از شوخی های ما می خندیدند.
بعد پایان شام و خوش بش ها بچه ها همه باهمدیگر خدا حافظی کردیم .
من و نسرین هم راه افتادیم که برویم سر خیابان سوار تاکسی بشویم که من یادم افتاد ساکم را در داخل رستوران جا گذاشتم. گفتم نسرین چند دقیقه اینجا صبر کن، ساکم را جا گذاشتم، نسرین گفت باشه حتما. من دویدم بطرف رستوران. قبل از اینکه وارد رستوران بشوم دیدم که یکی از کارگران رستوران ساکم را بر داشته بود دنبال صاحبش می گشت که من سر رسیدم گفتم مال من است. ازاو تشکر کردم و بطرف نسرین برگشتم. وقتی که بر گشتم دیدم دور بر نسرین شلوغ شده است. رفتم جلو دیدم که نسرین و چند تا پسر جوان در حال گفتگو هستند. نسرین دختر جذاب و قشنگی بود با لباسهای شیک که می پوشید و تناسب اندامی که داشت نظر خیلی ها را به خود جلب می کرد بویژه نظر جوانان را، اما نسرین خو ب می دانست که چگونه با این فرهنگ آزار دهنده بعضی ها بر خورد کند، بیشتر اوقات ، افرادی که به او نزدیک می شدند و متلک می گفتند و یا تقاضای دوستی می کردند یا بطور آزار دهنده ای ظاهر می شدند، وارد گفتگو میشد و سعی می‌کرد که آنها را نسبت به این رفتار آزار دهندشان آگاه کند. اگر چه بعد از انقلاب آزار دختران و یا دختر بازی های آزار دهنده بسیار کم شده بود، اما هنوز عده ای بودند که رفتار زن آزار خود را ترک نکرده بودند.
نسرین با صدای بلند میگفت، مرد هایی که هنوز فکر می کنند زنان براحتی قابل تصرف هستند و یا اینکه چون مرد هستند می توانند زنان را تصاحب کنند، هنوز در دوره برده داری و عقب ماندگی فرهنگی و ارتجاعی بسر می برند. اگر به این دو پسر جوان که اینجا هستند و مزاحم من شدند، نگاه کنید می بینید که اینها یا از تربیت خانوادگی خوب برخوردار نیستند و یا اینکه فرهنگ زن آزار جز شخصیت شان شده است. جوانان دیگری که از من حمایت کردند ترکیبی از دختران و پسرانی هستند که شاید بعضی شان در تعلیم تربیت تقریبا مشابه بر خور دار باشند و یا در همین فرهنگ ارتجاعی زن آزار رشد کرده باشند. اما بعد از انقلاب بخاطر وجود آزادای های سیاسی و و تنوع عقاید گروه ها و احزاب، بسیاری شان به کتاب خواندن روی آوردن و به ارزش های انسانی و فکری نو دست یافتند که انسان‌ها را با جنسیت، نژاد و یا مذهب شان ارزیابی نمی کنند.
بلکه به انسان‌ها فقط بخاطر انسان بود نشان نگاه می کنند. حالا از این دو جوان میخواهم که یاد بگیرند بخاطر مزاحمتی که برای من بوجود آوردند عذر خواهی کنند و از آنها می خواهم که به گروه جوانانی بپیوندند که کتاب می خوانند. آن دو جوان وقتی که حمایت مردم ، دختران و پسران جوان را از نسیرین دیدند، آمدند جلو از نسیرین عذر خواهی کردند


آن دو جوان بعد عذرخواهی از نسرین، خیلی شرمنده و متاثر از جو حاکم از کنار من رد شدند. بعد از کمی درنگ آن دو جوان را صدا کردم، گفتم ببخشید، می توانم چند لحظه وقت شما را بگیرم، آن دو جوان گفتند، آره اشکالی ندارد، گفتم من دوست این خانم هست، نسرین کنار من ایستاده بود و دست مرا گرفته بود. گفتم از این اتفاقی که افتاده است واقعا متاسف هستم، اما خوشحال هستم که شما با واکنش محترمانه ای که نسبت به کنش دوستم و مردم نشان دادید. واکنش محترمانه شما نشانگر انعطاف شما است و همچنین کنترول شما در مقابل غرور تان. همچنین واکنش تان برای کسانی که اینجا بودند بسیار آموزنده است.
فقط تمایل دارم که از شما دعوت کنم به پاتوق ما در پارک شهر یک سری بزنید، شاید بتوانیم دوستان خوبی برای یکدیگر باشیم. نسرین گفت منم موافق هستم. آن دو جوان خودشان را بنام کامران و داریوش معرفی کردند. من و نسرین هم خودمان را معرفی کردیم و آنها دعوت ما را پذیرفتند.
با آن دو جوان خدا حافظی کردیم، احساس عجیبی داشتم، یک احساس دوگانه، از یک طرف فکر می کردم جامعه ما به کدام سمت خواهد رفت؟ آیا آن سمتی خواهد رفت که من و امثال من در فکر و رویای خودمان داریم، تحقق دموکراسی ، آزادی، برابری حقوق شهروندی و رفاه برای عموم مردم، یا بطرف ایدیولوژی مذهبی حاکم که خمینی آنرا نمایندگی می‌کرد. احساس دوگانه من از این دو سمت سو ناشی میشد. وقتی به فکر و رویا خودم فرو می رفتم خوشحال و شاد بودم، اما تصور اینکه مذهب بخواهد بر جامعه و مردم حکومت کند مرا غمگین می کرد. همان سمت سویی که خمینی رهبری می کرد موجب نگرانی و اضطراب من میشد.
در این خیال بسر می بردم، نسرین گفت بریم عزیزم، مثل همیشه دستش را انداخت توی دست چپم که در جیب شلوارم بود و طرف دیگر شانه ام اغلب ساک ورزشی ام آویزان بود. گفتم بریم عزیزم، سوال کردم نسرین دوست داری با تاکسی بریم یا پیاده؟ نسرین گفت اگر چه دلم می‌خواد پیاده بریم و بیشتر با هم باشیم و حرف بزنیم، اما الان کمی دیر شده. بهتره است که با تاکسی برویم. گفتم باشه حتما. بعد از چند لحظه سوار تاکسی شدیم، صندلی های عقب تاکسی خالی بود، به راننده تاکسی گفتم لطفا مسافر سوار نکنید من کرایه قسمت عقب تاکسی را پرداخت می کنم. راننده تاکسی گفت، باشه خسرو جان، ما که از شما کرایه نمی گیریم. من و نسرین همزمان با تعجب زیاد تلاش کردیم که صورت راننده تاکسی را ببینیم. چون که من سمت راست نسرین نشسته بودم صورت راننده را زود تر دیدم.

گفتم ناصر تو هستی؟ چه اتفاق عجیبی! به نسرین گفتم ناصر همان راننده تاکسی است که چند روز قبل همراه با مهناز و شوهرش با او آشنا شده بودیم. بعد گفتم ناصر نسرین دوستم است، ناصر گفت خوشوقتم نسرین خانم، نسرین گفت متقابلا، خسته نباشید آقا ناصر. یک مسافر میانسال که چهل ساله بنظز می رسید، کمی جابجا شد و سوال کرد، بچه ها شما تازه با هم آشنا شدید؟ ناصر گفت آره، چند روز قبل خسرو و دو دوستش را سوار کردم و با هم آشنا شدیم. من پرسیدم ناصر به پاتوق سر زدی؟ گفت نه گذاشتم آخر هفته بیام ، اما خیلی مشتاق هستم که با هم یک قراری بگذاریم کمی حرف بزنیم. گفتم حتما، آیا تو شماره تلفن داری ؟ ناصر گفت آره شماره خانه پدرم اینا را به تو میدهم تا با هم تماس بگیریم یک قراری بگذاریم. گفتم باشه، وقتی که ما را رساندی شماره ت را برای من بنویس. نسرین سرش را آرام گذاشت. روی شانه سمت چپم و با سرش یک فشاری به شانه های من داد و بعد نیم نگاهی به من کر د با یک لبخند دوست داشتنی پلک های چشمانش را روی هم گذاشت در رویای خودش فرو رفت . عطر موهای نسرین و فشار بدنش روی شانه ام مرا چنان در یک احساس آرام بخشی فرو برد که چند لحظه بودنم را در تاکسی فراموش کرده بودم. با صدای مسافری که جلو نشسته بود و شروع کرده بود به حرف زدن و به من و نسرین مهلت نداده بود، بیشتر با ناصر صحبت کنیم، دوباره به فضای درون تاکسی برگشتم. آن مرد از ناصر سوال کرد که از شرایط جدید راضی هست یا نه، بدون اینکه منتظر بماند تا ناصر جوابش را بدهد شروع کرد به دفاع کردن از انقلاب و خمینی و تبلیغ دین اسلام، فاکت های دینی که میاورد بیشتر از مطهری بود و فاکت های سیاسی اش هم از بهشتی و رفسنجانی . ناصر گفت، اجازه میدهید که من پاسخ سوال تان را بدهم. آن مرد پرسید کدام سوال ،

ناصر گفت سوال اینکه من از شرایط جدید راضی هستم، گفت آره راضی هستی؟ ناصر گفت میتونم بپرسم چرا این سوال را طرح کردید؟ آیا برای شما اهمیت دارد که بدانید نظر من چیست ؟ یا اینکه فقط خواستید یک سوالی بکنید و بعد به تبلیغ ایدیولوژیک و سیاسی خودتان بپر دازید؟ چون شما حتی سوالی را که از من پرسیدید یادتان رفته است. جالب تر اینکه شما منتظر پاسخ من هم نماندید. آن مرد گفت حیف شد که رسیدیم من باید پیاده شوم، لطفا همین بغل‌ها نگهدار. ناصر گفت باشه، بعد آن مرد گفت شما هنوز جوان هستید، مثل این دو جوان که پشت نشستند، فکر می کنند هنوز در دوران شاه زندگی می‌کنند ، چنان به هم چسبیده که انگار بیست سال زن و شو هر هستند. گفتم ببخشید جناب ما انقلاب نکردیم که جای آزادی های اجتماعی را با آزادی های سیاسی عوض کنیم. ما هردوتا را با هم میخواهیم. هم آزادی‌های سیاسی و هم آزادی‌های اجتماعی. فراموش نکنید که آزادی‌های اجتماعی اهمیتش بیشتر از آزادی های سیاسی است، برای اینکه سطح وسیع تری از جامعه را در بر می‌گیرد. آن مرد گفت پس بفرمایید شما بی بند باری می خواهید، من گفتم نه، ما در همه زمینه های زندگی نیاز به آزادی و حق انتخاب کردن داریم. ناصر گفت ببین آقا، من برای شما متاسفم. فکر می کنم که شما نیاز دارید که یاد بگیرید به عقاید و شیوه زندگی دیگران احترام بگذارید. در ضمن یاد تان باشد که کتابها متفاوت و یا حتی مخالفین نظرات مطهری ، بهشتی و رفسنجانی را هم بخوانید. آن مرد با عصبانیت گفت حیف که اینجا باید پیاده شوم، ناصر گفت چرا حیف شد. شما نظر تان را دادید ما هم نظر خودمان را. در ضمن کرایه تاکسی یادتان نرود، آن مرد با یک نگاه غضبناک به ناصر و به منو نسرین، دست کرد توی جیبش کرایه تاکسی ناصر را داد و با عصبانیت در تاکسی را محکم بست.

ناصر گفت، می بینید بچه ها، من خیلی نگران هستم، اینها خودشان را وارث انقلاب میدانند. تا جایی که به خودشان اجازه می دهند که با نظرات مخالف تهاجمی و تعرضی برخورد کنند. وحشت من این است که اگر اینها با رهبری خمینی حکومت را تماما بدست بگیرند چه بلایی بسر آرزو ها و اهداف ما خواهد آمد. بعد ناصر ادامه داد و گفت من فکر می کنم که باید روحانیت و حوزه قم را از مردم گرفت. چون که اینها به اندازه کافی فرصت داشتند که در تمام امور زندگی مردم تاثیر بگذارند حتی در رختخواب و زندگی خصوصی مردم نفوذ کردند و تعلیمات دینی دادند. آگاه کردن مردم نسبت به پلیدی های این فرقه و ارتجاعی بودن آنها وظیفه دشواری است که سالها زمان میبرد، آنها سالها منتظر این فرصت بودند. تا قبل از به قدرت مطلق رسیدشان باید نابود شوند.
از حرف‌های ناصر اینگونه بر می آمد که باید آخوند ها را نابود کرد و به عبارتی دیگر ترور کرد.
از اظهار نظر ناصر هم من و هم نسرین دچار شوک شدیم. من گفتم ناصر جان بهتر نیست بجای نا بودی روحانیت (آخوندها) ،مردم را از روحانیت دور کنیم . ناصر گفت ما این فرصت را نخواهیم داشت.
من و نسرین که از خشونت تحت هر نامی چه انقلابی و چه غیر انقلابی کاملا پرهیز می کردیم ، از ادامه صحبت با ناصر امتنا ورزیدیم. نسرین گفت آقا ناصر من فقط یک چیز می توانم بشما بگویم. در مقابل خشونت نباید دست بخشونت زد مگر اینکه راه حل دیگری وجود نداشته باشد. ما که هنوز در ابتدای راه هستیم. ناصر گفت نسرین خانم قبول دارم، ما هنوز در ابتدای راه هستیم، ‌اما در همین ابتدای راه دیدید، الان این آقای طرفدار روحانیت چگونه با ما برخورد کرد، فردا اگر این قدرت کامل را در دست بگیرد همینجا ما را اعدام خواهد کرد. من معتقدم که تا دیر نشده باید دست بکار شد.
ما دیگر رسیده بودیم، من گفتم ناصر جان ما اینجا پیاده میشویم، مرسی خیلی خوشحال شدم که دوباره دیدمت. ناصر گفت منم همین طور خسرو جان و همچنین نسرین خانم به حرفهای شما فکر خواهم کرد. که پاسخ خشونت را با خشونت نمی دهند مگر این که راه حل دیگری نباشد. من گفتم مرسی ناصر، هر چقدر سعی کردم کرایه بدهم ناصر قبول نکرد.
با ناصر خدا حافظی کردیم.

نسرین پرسید، خسرو میخواهی بعدا به ناصر زنگ بزنی؟ گفتم آره وقتی از مسافرت بر گشتیم. پرسیدم، نسرین چرا این سوال را کردی؟ گفت با توجه به اعتقاد ناصر با شیوه مبارزه مسلحانه پرسیدم. گفتم دقیقا به همین دلیل تماس می گیرم تا شاید بتوانم روی نظرش تاثیر بگذارم. تلاش خودم را می کنم چون با نظرش موافق نیستم و دلم نمی خواهد به آنچه را که معتقد است عمل کند. بنظر من فرد منعطف و روشنفکری است، بنابراین حتما باید با ناصر تماس بگیرم. نسرین گفت با تو موافق هستم حتما با ناصر تماس بگیر و متقاعد اش کن. بعد نسرین دست منو گرفت، سرش را گذاشت رو ی شانه من گفت خسرو دوست دارم. من یک لحظه دچار سر گیجه و لرز شدم، یعنی درست شنیدم، شروع کردم به لرزیدن، دندان هایم به همدیکر می خوردند. نسرین گفت خسرو شنیدی چه گفتم، با لرزش صدا گفتم نسرین منم دوست دارم، نسرین دستم را فشار داد و گفت خسرو چرا می لرزی، هوا که سرد نیست. دلم میخواست نسرین را بغل کنم فشارش بدهم تا شاید لرزش دست پاهایم آرام بگیرد. ولی در فرهنگ خیابانی ما هنوز بغل کردن مرد زن در معابر عمومی رایج نبود. گفتم نسرین دلم میخواهد امشب یک جایی دو نفری با هم تنها باشیم، تا بتونم حسابی بغلت کنم. نسرین خودش را بیشتر به من چسباند و من هم بی اختیار نسرین را بغل کردم، تمام گرمای تن نسرین را احساس کردم همدیگر را حسابی در آغوش گرفتیم. اصلا یاد مان رفته بود که در یک کوچه نزدیک خانه نسرین داریم راه می رویم. وقتیکه بخودم آمدم، دیدم که یک عده دارند به ما نگاه می کنند. ما بدون توجه به آنها دست همدیگر را گرفتیم و به راه خودمان ادامه دادیم.
در طول راه خانه نسرین هر دوی ما فقط دستان همدیگر را فشار و نوازش می دادیم و هیچ چیزی نمی گفتیم. انگار رو پنبه راه می رفتیم همه چیز آسان و راحت شده بود، نگاه مردم و عابرینی که از کنار ما می گذشتند برای ما اهمیتی نداشت. گستاخ و جسور شده بودیم به مردم لبخند می زدیم و خیلی از عابرین با لبخند متقابل پاسخ می دادند. شب زیبا و باور نکردنی بود، اولین بار بود که به یک دختر از ته دل و با تمام احساسم به یک دختر گفتم دوست دارم و اولین بار بود که دوست دارم یک دختر را نسبت به خودم اینقدر با احساس و صادقانه می شنیدم. دوست دارم گفتن نسرین در تمام وجودم تاثیر گذاشته بود تا جایی که نمی توانستم روی پاهایم بند بشوم.
در رویای خودمان بودیم که نا خودآگاه جلوی درب خانه نسرین ایستادیم ، همزمان با هم گفتیم خوب حیف شد که رسیدیم، دو تایی زدیم زیر خنده، چشمان نسرین و موهای سیاه بلندش زیر لامپ جلوی درب ورودی خانه کاملا دیده میشد، دو تایی به هم خیره شدیم. دلم میخواست قبل از خدا حافظی لب های نسرین را ببوسم. این احساس را د اشتم که نسرین هم همین خیال رو دارد.
هر دوی ما شهامت بوسیدن یکدیگر را نداشتیم. نسرین خیلی زیبا بود با توجه به شخصیت خوب و مهربانی که داشت از ظاهر زیبایی برخوردار بود. در لباس پوشیدن با سلیقه و خوش ذوق بود. اینر را فقط من نمی دیدم بچه ها هم همین را می گفتند. غیر ممکن بود با یک با ر دیدن نسرین مجذوب شخصیتش نشوی. بعد ها فهمیدم که نسرین دوستان زیادی دارد و محبوب دوستانش است. در احساس بوسیدن نسرین بودم و با شک تردید به او نزدیک شدم ، همچنین نسرین به من نزدیک تر شد ولی هر دو نفر ما یک لحظه تصمیم گرفتیم که از این احساس خودمان صرف نظر کنیم، یعنی شهامتش را نداشتم. در همین هنگام برق رفت ‌، بدون اراده و اختیار به هم نزدیکتر شدیم بمدت سی تا چهل ثانیه لبان همدیگر را بوسیدیم. برای اولین بار از سازمان برق تشکر کردم. گفتم دمت گرم اداره برق اما فقط برای یک بار. نسرین خنده اش گرفت و کلید را با دست پاچگی و مشکل به قفل در انداخت و در را باز کرد. من یواش گفتم، دوست دارم نسرین، شب خو بی و زیبایی بود، نسرین گفت ، منم همینطور عزیزم، سریع در را باز کرد رفت داخل خانه. اولین بار بود که نسرین را دست پاچه و عجول دیدم. گفتم قربانت برم نسرین. بعد از کمی مکث در تاریکی شب کنار خیابان ایستادم تا سوار تاکسی بشوم بروم خانه.

در آن موقع شب به سختی می توانستم تاکس بگیرم، بعد از کمی پیاده روی موفق شدم با یک ماشن شخصی بروم خانه،
تمام مدت دستم رای روی لبهای خودم می کشیدم شاید بتوانم جای لبهای نسرین را لمس کنم. دلم نمی خواست مسواک بزنم یا صورتم را بشورم، می نرسیدم که جای بوسه نسرین روی لب های من پاک شود. تصمیم گرفتم آنشب بدون مسواک و شستن صورتم بخوابم. رفتم رختخواب فقط با پنجه های دستم لب های خودم را نوازش میکردم با تصور که لبهای نسرین را نوازش می‌کنم. نمی دانم چه زمانی خوابم برد، ولی حسابی خوابیدم. صبح از خواب بیدار شدم، اولین کاری که کردم دستم را گذاشتم روی لب هایم که شاید هنوز بتوانم جای بوسه های نسرین را لمس کنم. ام هنوز عطر مو های نسرین را حس می کردم. همه اتاق عطر نسرین پر شده بود، احساس میکردم خیلی انرژی دارم، می‌توانم تما روز خوب کار کنم. بلند شدم و بعد شستشوی صورتم و مسواک زدن صبحانه خوردم و به طرف محل کار حرکت کردم. ربابه خانم بیدار شده بود و در حیاط روی تخت زیر درخت نشسته بود. گفتم سلام ربابه خانم، مرسی که اتاقم را تمیز کردید. ربابه خانم گفت سلام پسرم، کاری که نکردم وظیفه من است. کاری که تو برای ما کردی قابل جبران نیست. خدا خیرت بده پسرم. امروز ناصر را می برم به کلینیک ترک اعتیاد. مهناز هم می‌رود سر بساط کتابها. ممنونم پسرم. این ساندویچ کوکو را برات درست کردم. اینجا منتظر بودم تا بیایی. حال عروس گلم نسرین خوب است؟ خیلی دلم میخواهد که ببینمش، مهناز و ناصر خیلی از نسرین تعریف می کنند. گفتم اتفاقا نسرین برای شما سلام داره. حتما یک بار می گذارم با هم آشنا بشوید. مرسی ربابه خانم برای ساندویچ کوکو. ربابه خانم می دانست که من خیلی کوکو سیب زمینی دوست دارم. از ربابه خانم خدا حافظی کردم رفتم سر کار.


ا.دامه دارد





 


Thank you for contacting us. We will get back to you as soon as possible
Oops. An error occurred.
Click here to try again.